چرا بر خويش هموار بايد کرد رنج آب ياري کردن باغي که از آن گل هاي کاغذين مي رويد...چرا؟
۱۳۸۱ بهمن ۱۹, شنبه
۱۳۸۱ بهمن ۱۶, چهارشنبه
مرد بدون گذشته
مرد بدون گذشته فراتر از آني بود که فکر مي کردم.يک جور هايي تولد دوباره آدمي يا شايد هم دو زندگي براي يک نفر بود.کشف دوباره همه چيز حتا عشق که با يک حادثه آغاز مي شود.امکان آغاز تازه.خوب بود واقعا خوب از آن فيلم هايي که توي آرامش خودش همه چيز را به هم مي ريزد تا آدمي خيلي هم از اميد دور نشود...بعد ديدنش به خودم گفتم زنده باد آغاز و البت اميد...
درباره ی
فرهنگ
۱۳۸۱ بهمن ۱۳, یکشنبه
بازار در سیاهی شب کیف می کند
اين روز ها مي گذرد عين آن روزها که گذشت.و باز باران و باز باد.توي تنهايي هميشه همين چيز هاست که مي آيد و بعضي چيز ها هم هيچ وقت.اين روز ها مي گذرد تقويم ورق مي خورد با باد و توي همان برگ ها جا مي ماند آدم توي تنهايي هاي خودش.گم مي شود شده آن دورها خيلي چيز ها گيرم يکيش خودم باشم.
نامه هاي باد خوب بود.به يادمان مي آورد که"اين جا زندگي در شرايط سخت را تجربه مي کنيم"تا در مجالي بي رحمانه اندک شاد باشيم حتا اگر به توصيه فرامرز فيلم گوش نکنيم.توي پادگاني که دنياست سادگي همه چيز را به شادي معصومانه يي مي آميزد و تلخي غم انگيز همه ي آن چه نداريم را به بغض غمشاد اين جا و اکنون
.عنوان از یکی از شعرهای منوچهر شیبانی است
درباره ی
فرهنگ
اشتراک در:
پستها (Atom)