‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

در مرگ امیدرضا میرصیافی؛نوروز و گرگ های آقا

چه بنویسم وقتی نوروز مان بوی مرگ می گیرد.چه باید نوشت وقتی سرتاسر این گربه عزیز،در سراسر ایران ما می تازند گرگ های آقا.امید رضا میرصیافی وبلاگ نویس در اوین منحوس جانش را از دست داده،همان جا که 30 سال پیش قرار بود درش تخته شود و در این 30 سال شد کشتارگاه مخالفان و منتقدان دیکتاتوری اسلامی.
این شعر را دی ماه نوشته بودم ولی حالا فکر کردم به جای هرجور نوشتن دیگر با عیدی تلخ "آقا"یان به وبلاگ نویسان،این را بگذارم اینجا.
به احترام آن جان عزيزي که اوین منفور را تاب نیاورد.



گرگ های آقا


تا نقض حقوق این بشر
گزارشی شود در کازینوی فلان مقام بسار اتحادیه
گرگ های آقا
سنگ ها را به خایه های ما
و خایه های ما را به سنگ
بسته اند چنان
که هزار سال دیگر هم
از نطفه رستم ها و رودابه ها
جز کودکان مرده
به دنیا نمی آید


آه عبارت های گم شده
آه بوروکراسی،کاغذ بازی،آه قطعنامه ها
باور کنید
موشک ها و بازجویان
آدم کش ها و شکنجه گران
تروریست ها و مزدوران
هزار بار زودتر از شما
هزار سال زودتر از آزادی
به دنیا آمده اند


آه گرگ های آقا
گرگ ها
آهای آقا!
این ها و آن ها اعتراف
و ما اعتراف می کنیم
شما زودتر از شیطان و بهتر از عزرائیل
از رویای کودکان ، کابوس
و از شهرها گورستان می سازید.


بیشتر:
مجتبی سمیع نژاد درباره امید رضا میرصیافی؛قرار بود که...

تاسف گزارشگران بدون مرز از مرگ امید میرصیافی در زندان اوین
28 اسفند ماه 1387- کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران امروز اعلام کرد که مرگ یک وب لاگ نویس زندانی در زندان اوین در روز 27 اسفند ماه که بدنبال مرگ زندانی عقیدتی دیگری در روزهای اخیر اتفاق افتاده است، گویای آن است که مقامات ایرانی کاملا به سلامت زندانیان اعتنایی ندارند. کمپین بین المللی حقوق بشر از قوه قضائیه خواست که فورا مسئولین زندان را بخاطر غفلت از مسئولیتشان در این دو مورد مرگ اخیر زندانیان مورد بازجویی و محاکمه قرار دهد. کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران به مقامات ایرانی یادآوری می کند که آنها طبق قوانین بین المللی حقوق بشر پاسخگوی سلامتی و امنیت جانی زندانیان هستند.
هادی قائمی؛ سخنگوی کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: "رهبران ایران اداره زندانها را به گروهی از افراد نالایق و سنگدل واگذار کرده اند که نهایت بی اعتنایی را به زندگی انسان ها دارند." او اضافه کرد:"اگر مقامات ایرانی برای مجازات ماموران خاطی سریع اقدام نکنند مصونیت از مجازات و عدم پاسخگویی را رواج داده واین روند شدت می گیرد."
امید رضا میرصیافی در روز 27 اسفند ماه 1387 در زندان اوین در تهران درگذشت. به گزارش حسام فیروزی؛ پزشک زندانی در زندان اوین، میرصیافی بیش از حد مورد نیاز از داروهای خود استفاده کرده بود .در گزارش حسام فیروزی که توسط مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ارائه شده، یادآوری شده است که میرصیافی دچار افسردگی شدید بود. فیروزی که در زمان درمان میرصیافی در بهداری زندان بود گفته است که پزشکان زندان نتوانستند مراقبت های مناسب را فراهم کنند و فورا او را به بیمارستان بفرستند.
میرصیافی بخاطر ابراز عقایدش در یک وب لاگ شخصی محاکمه شده بود. او به توهین به مقامات متهم شد و به دو سال و نیم زندان محکوم شد.
میرصیافی در مصاحبه ای در روز 26 اذرماه 1387 به کمپین بین المللی حقوق بشر گفته بود که وب لاگ او کاملا خصوصی بوده و فقط توسط تعداد کمی از دوستان او خوانده می شده است. او همچنین گفته بود که یک کارشناس وزارت اطلاعات به دادگاه فراخوانده شده بود، در جریان محاکمه او بر این نکته تاکید کرده و گفته بود که او نباید چنین حکم سنگینی دریافت کند.
محمد علی دادخواه؛ وکیل میرصیافی به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت که حکم میرصیافی با عجله به اجرا درآمد بدون اینکه آئین مناسب دادرسی در آن مورد اعمال شود، و ایشان هم قبل از اجرای حکم رسما از حکم صادره مطلع نشده بود و به او ابلاغ نشده بود.
هادی قائمی در این مورد گفت:" از قاضی ای که برای میرصیافی فقط بخاطر عقاید مسالمت جویانه اش حکم صادر می کند، تا مسئولین بهداری که شرایط بحرانی او را مورد بی توجهی قرار داده اند یعنی مجموعه ای از مقامات قضایی و ماموران زندان همه مسئول مرگ میرصیافی هستند. مرگ میرصیافی شاخص سنگدلی سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی ایرانی است که با همکاری قوه قضائیه از دادگاهها سوء استفاده می کنند."
امیرساران؛ زندانی سیاسی ای که بخاطر فعالیتهای سیاسی 8 سال حکم دریافت کرده بود در روز 16 اسفند ماه 1387 در اثر سکته مغزی درگذشت. خانواده و دوستان امیر ساران ادعا کرده اند که مرگ وی در اثر بی مبالاتی و عدم مراقبت های مناسب توسط مقامات زندان رخ داده است.

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

داش

بعض چیزها جایی دارند.بعض روزها نامی.بعض سطرها خاطری دارند، بعض روزها خاطراتی. جای این شعر همین جا ست. حتا وسط ازدحام ثانیه ها و سال ها ، وسط هیاهوی آدم ها و های هوی اشیا هم، نمی شود فراموش کرد که « بی عشق همه نعش کشن».

داش

لات بی سابقه ای بودم
بی خيال بطری و ضامن دار
با يک مشت
قاب ديوارشان می کردم
بی معرفت ها را
اين راسته
نفس کش نداشت
و ندارد
نامرد چرا

هفت تا خيابان آن طرف تر
کسی وجود نداشت
توی چشمم نگاه کند
هر کس سر جای خودش نشسته بود
احترام و
عزتم به جا

لات بی سابقه ای بودم
با يک جو چشم
طوری گير دادی به من
که مردها وجودش را نداشتند
و همه چيز
عکس شد
آن که کلاهش را کج گذاشته
کتش را
روی دوشش
من نيستم

پای تو هم گير است
توی اين نامردی.

۲۹ شهريور ۷۹/از «شعرهايی که تو گفتی»
...
"بی عشق همه نعش کشن" وامی است از یک دیالوگ فيلم از کنار هم می گذریم

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

سپیده که سر بزند؛آتشی بعد از خاموشی هم می سوزاند

منوچهر آتشی رفته است.سپیده که سر بزند چهارمین سال رفتن اش آغاز می شود.دیگر شعر نمی گوید.اما از همان ها که گفت و نوشت بعضی هاش هنوز و همیشه می توانند آتش را پرتاب کنند به جان آدمی.

فراقی

سپیده که سر بزند 
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود 
آفتاب سرگشته وپرسان 
تا مرا کنار کدام سنگ 
تنها بیابد به تماشای سوسنی نوزاد 
به نخستین دره سرگشتی هام 
در اندیشه تو ام 
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان 
که انگشت اشاره ات 
به تهدید بازیگوشانه 
منقار می زند به هوا 
و فضا را 
سیراب می کند از شبنم و گیاه 
سپیده که سر بزند خواهی دید 
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد 
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم 
آخرین ستارگان کهکشان شیری را 
تا خوابگاه آفتابیشان 
بدرقه می کردند

سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا 
آغاز خواهی کرد 
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید 
به پروانه ها خواهی اندیشید 
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات

منوچهر آتشی ؛از مجموعه شعر گندم و گیلاس

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

درباره شعر مشروطه

این مقاله را چهارسال پیش نوشته بودم برای ویژه نامه مشروطه شرق که 14 مرداد 83 چاپ شد.حالا شرق که توقیف شده،سایتش هم دیگر نیست.البته جنازه آن ویژه نامه اینجا هست.گفتم این جا دوباره منتشرش کنم.تیترش هم هست؛درباره شعر مشروطه؛ یک نوبهار بارور

شعر در ايران غير از شعريت هميشه نقش ها و وظايف ديگرى هم با خود داشته است. نگاهى به تاريخ شعر نشان مى دهد كه شعر ايرانى زمانى وظيفه زبان آموزى را برعهده داشته و اين البته با زبان سازى كه جزيى از ذات شعر است متفاوت بوده. زمان درازى شعر ايرانى وظيفه ثبت و شرح انديشه هاى متفكران را به عهده داشته و زمانى هم وظيفه ثبت و ضبط تاريخ را. آنچه در اين راه پرفراز و نشيب بار شعر ايرانى شده دو نكته را روشن مى كند؛ اول اينكه ايرانيان به جاى نثر بيشتر از شعر استفاده كرده اند، و اين احتمالاً به درونى شدن زبان آهنگين در ذهن شان برمى گشته براى مثال آنچه از گذشته به ما رسيده و عنوان شعر را به خود دارد در بسيارى موارد مى توانست رساله هايى فلسفى باشد.
بخش ديگرى از اين ميراث هم مى توانست تاريخى باشد كه تاريخ نگاران نوشته اند. دومين نكته كه مكمل اولى هم هست بيشتر برمى گردد به نگاه رسانه اى به شعر. شعر فارسى در تاريخ خود نقش رسانه هايى چون كتاب، تصوير و روزنامه را هم داشته است. ممكن است كسى بگويد كه اين اتفاق در غياب چنين رسانه هايى براى شعر افتاده اما مى شود تاريخ كهن كتاب را در پاسخ شاهد آورد يا گفت كه نقاشى هم تا پيش از خلق عكس و فيلم مى توانسته از عهده وقايع نگارى تصويرى برآيد اما در ايران تمايل به استفاده از كتاب و نقاشى البته بسيار كمتر از شعر بوده است.
شعرهای وطنی
وقتى چند سال پيش از جنبش مشروطه، در دوره اى كه حالا به «دوره بيدارى» شهرت يافته، انديشه نوگرايى در ايران جان مى گيرد كمر شعر فارسى زير بار بحران هاى متعدد شكسته و هنر ملى ايرانيان به گندابى بدل شده كه غياب شعريت ركن اساسى و عدم مقبوليت بزرگترين خصوصيت آن بود. «زين العابدين مراغه اى در تصوير مجلسى از مجالس رسمى شعر خوانى مى نويسد: يكى نفر از مهمانان را كه در مجلس جاى داشت يكى از حضار خطاب داشته، به آواز بلند گفت: جناب شمس الشعرا به تازگى چيزى انشا فرموده ايد؟ گفت: بلى، ديشب چيزى به نواب والا ميرزاده نوشتم. فردا، جمعه، برده به حضور خواهم خواند.
دست كرد به بغل، كاغذى درآورد. بنا كرد به خواندن، و در اتمام هر بيتى از مستمعين صداى بارك الله احسنت احسنت است كه بذل مى شود... آفرين به خيال مبارك شما باد ... پس روى به من كرد كه چطور است مشهدى؟ گفتم بنده از اين چيزها نمى فهمم. گفت چطور نمى فهمى! كلامى است كه سراپا روح است. گفتم هيچ روحى ندارد. اين شيوه كهنه شده ... به بهاى سخنان دروغ در هيچ جاى دنيا يك دينار نمى دهند، مگر در اين ملك كه سبب آن هم به جز بى كارى و بيمارى و بى عملى و غفلت و دنائت نفس نيست، كه ظالمى را دانسته و فهميده به عدالت و جاهلى را به فضليت و لئيمى را به سخاوت ستايش كنى... امروز موى ميان در ميان نيست. كمان ابرو شكسته؛ چشمان آهو از بيم آن رسته است.
به جاى خال لب از زغال معدنى بايد سخن گفت...»۱ اين البته يك روى سكه است، در روى ديگر نخستين چاپخانه ها در همين سال ها راه اندازى مى شوند، به تدريج روزنامه هاى فارسى زبان جان مى گيرند و مدارسى به سبك نو در ايران راه مى افتد تا با سواد ها روز به روز بيشتر شوند.
آشنايى با فرهنگ و ادبيات ديگر كشور ها انگيزه نوجويى را در ايرانيان تشديد مى كند، اين آشنايى كه ابتدا از طريق دانشجويان اعزامى به فرنگ در دوره ناصرى پيش مى آيد در سال هاى بعد به خاطر استبداد حاكم بر ايران و از طريق مهاجرت آزاديخواهان به استانبول و ديگر شهر هاى دنيا تداوم مى يابد. ارمغان مهاجران در حوزه شعر ترجمه هايى است از شعر فرانسه و تركيه كه در روزنامه ها به چاپ مى رسد. «اين شعر هاى «آذربايجان» در تبريز شناخته گرديد و به زبان ها افتاد كه بچه ها در كوچه ها مى خواندند و شعر هاى ديگرى از اين گونه باز ساخته گرديد.»۲
وقتى جنبش مشروطه خواهى در ايران مظفر الدين شاه را وا مى دارد تا اعلان مشروطه را در نيمه هاى مرداد سال ۱۲۸۵ (ه.ش) امضا كند انتظار و تلقى ايرانيان از بسيارى مفاهيم دگرگون شده، از جمله اين مفاهيم آزادى، پيشرفت، حكومت، عدالت، قانون، وطن و البته شعر است. «در ميان آن كه با انديشه هاى اروپايى و چگونگى زندگانى اروپاييان آشنا مى گردند به عنوان «ميهن» و «ميهن دوستى» نيز آشنا مى شدند.
كسانى چنين خواستند كه چكامه هايى در آن زمينه بسرايند و در روزنامه ها پراكنده كنند.»۳ و همين است كه مى توان از «شعر هاى وطنى» به عنوان نخستين شعر هاى مشروطه ياد كرد كه مثل اين بيت ها؛ «تا بارتان شراب شد و كارتان قمار/ بى درد و عار گشته صغار و كبارتان/ در ملكتان به سير بدند اهل شرق و غرب/ در ملك غير سيركنان شهريارتان»۴ اعتراضى به شرايط اجتماعى و سياسى بود، و البته لحنى انقلابى را هم با خود داشت.
انقلاب نخست به شكل لحن وارد شعر دوره مشروطه مى شود. اگرچه تلقى از شعر ديگر شده اما انتظارى كه از شعر مى رود، به استثناى چند مورد، در تمام دوره مشروطه همان انتظار رسانه اى است. براى مثال «احمد كسروى» در گزارشى كه از موج راه اندازى روزنامه طى نه ماه پس از مشروطه مى دهد، نوشته است؛ «شعر كه كالاى ايران است اينان بارى با شعرهاى ساده و آسانى در جوش و سهش با مردم همراهى نمى كردند. گاهى اگر شعرهايى سروده مى شد جز همان قصيده هاى تركستانى و غزل هاى هندوستانى نمى بود، و بيش از همه، به درستى قافيه يا به فزونى «جناس» و «ترصيع» كوشيده مى شد...
روزنامه صور اسرافيل در اين زمينه از آنها جدا مى بود و به سهش ها و آرزو هاى مردم تا اندازه اى نزديك مى آمد» و بعد به ماجراى فروش دختران قوچان اشاره كرده و با تجليل از صور اسرافيل مى نويسد؛ «باز گردانيدن دختران قوچانى يكى از آرزوهاى آزاديخواهان شده بود. صور اسرافيل درباره آن، گفتارى به رويه پيس نوشت و شعر هاى ساده نماينده اى از زبان دختر ها ساخت: هفده و هجده و نوزده و بيست‎/ اى خدا كسى فكر ما نيست.»
شعر مشروطه؛ویژگی ها
اگر بخواهيم براى شعر مشروطه نقطه آغازى تعيين كنيم به نظر مى رسد كه مرتكب يك اشتباه نه چندان كوچك تاريخى شده ايم چرا كه آنچه امروز با عنوان شعر مشروطه مى شناسيم يك پايش در شعر قدمايى است، و پاى ديگرش در آنچه حالا شعر نو خوانده مى شود. اشعار عاميانه و طنز هم پس زمينه شعر مشروطه را به خود اختصاص داده اند. وقتى استبداد ناصرى زير فشار مشروطه خواهى ايرانيان شكست، ويژگى هاى يك جامعه انقلابى در ايران پديدار شد.
از جمله به ناگهان ده ها روزنامه (كه اغلب شان هم روزانه منتشر نمى شدند) راه افتاده و هر يك به سخنگويى مردم و طرفدارى از مشروطه سازى كوك كردند. مشروطه خواهان طيف گسترده اى بودند كه بيشتر از آن كه بدانند چه مى خواهند، مى دانستند چه چيزى را نمى خواهند. همين اتفاق در شعر هم افتاد، شاعران مشروطه بيشتر از آن كه بدانند چه شعرى را مى خواهند بنا كنند، مى دانستند بايد سنت شعرى كه ميراث همان استبداد بود را ويران كنند و همين است كه رد پاى آثارش هم در شعر مشروطه به وضوح ديده مى شود.
شعر در آستانه مشروطه، شعر متكلف و مصنوع بود و همين است كه در شعر مشروطه فرار از تكلف و تصنع يك ارزش شمرده مى شود. مدح مستبدان و قدرت مداران ركن ركين شعر در آستانه مشروطه بود اما در شعر مشروطه سخن از آزادى و آزادگى است. زبان شعر در آستانه مشروطه زبان فاخرى بود كه با استفاده از كلمات قلمبه تلاش مى كرد خودش را سر پا نگه دارد اما زبان در شعر مشروطه ساده و بى تكلف است، و عاميانه شدن را در دستور كار خود دارد. با اين حساب مى توان ادعا كرد كه شعر هايى كه از نخستين سال هاى دهه ۱۲۸۰ (ه.ش) تا چند سال پس از كودتاى ۱۲۹۹ (ه.ش) سروده و نشر شده اند و نه خصوصيات شعر قدمايى پيش از مشروطه را دارند و نه مى توان خصوصيات شعر نو (به معناى آنچه پس از نيما يوشيج شعر نو خوانده مى شود) را در آنها سراغ گرفت، شعر مشروطه است.
على اكبر دهخدا، ابوالقاسم لاهوتى، تقى رفعت، ايرج ميرزا، نسيم شمال، ميرزا جعفر خامنه اى، شمس كسمايى، ملك الشعراى بهار، عارف قزوينى، فرخى يزدى و ميرزاده عشقى هم از جمله شاعران و نظريه پردازان شعر مشروطه اند كه اغلب شعر هاى به جا مانده از آنها تلاشى براى رخنه در سنت شعرى پيش از مشروطه است اما هيچ يك از ايشان فرصت آن را نيافت كه چه در نظريه و چه در عمل به آنچه امروز شعر نو ايران است، برسد. با اين همه آنها توانستند ميراثى از خود برجا بگذارند كه امروز شعر مشروطه خوانده مى شود.
طيفى از اشعارى كه مى توان در آنها خصوصيات مشتركى را يافت هر چند كه تفاوت هاى شان را هم نمى توان ناديده گرفت:
عامه فهم: برخلاف اشعار پيش از مشروطه، عامه فهم بودن و سادگى از ويژگى هاى شعر مشروطه است. شاعران مشروطه به خاطر سفارش اجتماعى و شور مشروطه خواهى گرايش عجيبى به ساده نويسى و عامه فهم بودن شعر داشته اند. اين ويژگى مى تواند دليل ديگرى هم داشته باشد چرا كه تا پيش از مشروطه شعر رابطه نزديكى با تجمل و تفاخر داشته و مخاطبانش افراد خاص بود و همين عاملى شد تا شاعران مشروطه كه مى خواستند همه چيز را دگرگون كنند مخاطب عام را برگزيدند، و ساده نويسى، عامه فهم بودن يكى از ويژگى هاى شعر مشروطه شد.اين ويژگى حتى در شعر شاعرى چون محمدتقى بهار كه از جمله محافظه كاران شعرى بوده هم به چشم مى خورد؛ «پادشه ها چشم خرد بازكن/ فكر سرانجام زآغاز كن» يا «با سه ايران زآزادى سخن گفتن خطاست كار ايران با خداست.»
گزنده: يكى از خصوصيات اصلى شعر مشروطه گزنده بودن آن است. موقعيت انقلابى و احساسات عمومى شعر مشروطه را به ابزار انقلابيون در تهييج توده ها بدل كرد. وقتى نسيم شمال مى نويسد: «اى مشير السلطنه اى صدر والا مرحبا/ مى كنى در كشتن ملت تقلا مرحبا/ نه به سيد رحم كردى نه به ملا مرحبا/ نه معمم از تو راضى نه مكلا مرحبا» و آن را در روزنامه چاپ مى كند، معلوم است كه انقلابيون مشروطه در مقابل گلوله توپ از كلمه استفاده خواهند كرد تا پاى مردم را به كارزار مبارزه عليه استبداد باز كنند. عامل ديگر گزنده بودن شعر مشروطه نزديكى آن به زبان طبقات فرودست است. چرا كه در طبقات فرودست به خاطر حضور خشونت در اجزاى زندگى معمولاً زبان صريح و گزنده جزيى از زندگى است.
رسانه: انتظار رسانه اى از شعر در شعر مشروطه همچنان پابرجا است با اين تفاوت كه تا پيش از مشروطه شعر رسانه اى براى ترويج اقتدار قدرتمندان و ثروتمندان بود اما در عصر مشروطيت كاركردى ديگر يافته و به رسانه اى تبديل شد براى بى اعتبار كردن و در هم شكستن اقتدار شاه و قدرتمندان و صاحبان ثروت و هر چيزى كه در برابر عدالت خواهى و آزاديخواهى مقاومت مى كرد. بهار در قصيده «يا مرگ يا تجدد» چنين نوشته؛ «يا مرگ، يا تجدد و اصلاح / راهى جز اين دو پيش وطن نيست» پيامى كه مى توانست در مقاله يا نوشتارى براى مخاطبان ارسال شود. استفاده رسانه اى از شعر البته در غياب رسانه هاى امروزى و تيراژ محدود روزنامه ها و البته بى سوادى فراگير توده ها راه ناگزير انقلابيون هم بود.
ميرزاده عشقى در مقدمه ترجيع بندى از خود با عنوان «اى كلاه نمدى ها» نوشته؛ «از اشخاصى كه براى آنها ممكن است يعنى فرصت دارند استدعا مى شود كه اين ابيات را در قهوه خانه ها و گذر هاى عمومى بخوانند تا مخاطبين ادبيات مستحضر شوند» و بعد در خود شعر به افشاگرى دست مى زند، «ارث پدر را قوام سلطنه بخشيد/ بر به برادرش كز اواسط ناس است/ دزد اگر نيست، خانه اش زچه پولى/ گشته به پا كاو در آن مدام پلاس است؟» آن مقدمه و اين افشاگرى جز انتظار رسانه اى از شعر چيز ديگرى نيست.
نوجو : شعر مشروطه، شعر نوجويى است. پس از قرن ها در دوره مشروطه بود كه شاعران مشروطه براى رسيدن به افق هاى نو در شعر كوشيدند. آنها به اين اصل كه شعر بايد دگرگون شود اعتقاد داشتند، و اين همان نكته اى است كه سنت گرايان شعرى را بر مى آشفت. ايرج ميرزا و بهار هر دو از شاعرانى بودند كه مى توانستند مدح بنويسند و زندگى كنند ولى آنها هم از قدرت و سنت بريده و برعليه آن شوريدند. البته هر كس به فراخور ذهنيتش به نوجويى دست زد و از همين رو است كه مى توان در شعر مشروطه از نمونه هاى آوانگارد شعر نوجو تا نمونه هاى محافظه كار آن را سراغ گرفت.
نطفه شعر نوى ايران كه بعدها فراگير شد در شعر مشروطه بسته شد. تقى رفعت، ابوالقاسم لاهوتى، على اكبر دهخدا، شمس كسمايى، جعفر خامنه اى، نسيم شمال، محمد تقى بهار و ميرزاده عشقى در نوجويى شعر مشروطه نقش داشته و نمونه هايى از شعر نو را تجربه كرده اند. شعر دوره مشروطه به دو جبهه كلى تقسيم مى شود؛ يكى شعر نوجو و ديگر شعر سنت گرا كه به نظرم شعر سنت گرا را نمى توان شعر مشروطه خواند و همين است كه در بخشى از اين نوشتار خود شعر مشروطه را به دو دسته نوگرا و محافظه كار تقسيم كرده و ماجراى مجادله قلمى رفعت و بهار را آورده ام.
نخستين شعر نوى ايران به اعتقاد برخى۵ «وفاى به عهد» ابوالقاسم لاهوتى است كه در سال ۱۲۸۸ (ه.ش) سروده شده و شعر «ياد آر زشمع مرده ياد آر» على اكبر دهخدا هم در همين سال سروده شده است. با اين حساب در سومين سال پس از اعلان مشروطيت نخستين شعر نوى ايران سروده شده و از اينجا به بعد است كه موجى از نوجويى شعر ايران را فرا گرفته است.
زبان ساز : شعر مشروطه زبان سازى را دوباره به شعر ايران بازگرداند. در آستانه مشروطه شعر بيشتر از زبان سازى به زبان بازى مشغول بود، اما شعر مشروطه به جاى زبان فاخر زبان ساده و صميمى را برگزيد و با ورود كلمات و اصطلاحاتى كه مدت ها پشت در مانده بودند تحولى در زبان شعر و البته زبان نثر به وجود آورد. آنچه از كلمات و اصطلاحات در شعر مشروطه وارد شدند بخشى مربوط مى شد به زبان زنده مردم، بخشى هم كلماتى بودند كه به فراخور زمانه كاربرد يافته بودند مثل قانون، تجدد، آزادى، عدالت و ... كه مفاهيم تازه اى را در افق زندگى انسان ايرانى وارد كردند.
در كنار اين برخى شاعران حتى به ساخت اصطلاحات تازه مشغول شدند براى مثال ميرزاده عشقى مثل «آتشكده تر» را ساخت و ده ها تركيب، كلمه و اصطلاح ديگر را وارد شعر كرد از جمله شب سفيد، افسانه گه، چراغانى بودن مغز، كبوترى كردن، بيل، كلنگ، لوس، هوچى، پتو، بى پير، ماست مالى كردن، بام زدن، پرچانگى، پكر بودن و ...»۶ شايد اين ادعا بيراه نباشد كه در هيچ زمان ديگرى زبان شعر به اندازه شعر مشروطه به زبان گفتار نزديك نبوده است، گيرم كه اين نزديكى حتى با پختگى صورت نگرفته باشد.
جدال سازنده
«شما آب را به طرف بالا جريان دهيد، يا به عبارتى برضد جريان آب شنا كنيد، زيرا ناچيز ترين شناوران نيز مى توانند در استقامت جريان قطع مراحل نمايند. شما براى فردا شعر بنويسيد، امروز مى بينيد كه شخصاً سعدى مانع از موجوديت شما است. تابوت سعدى گاهواره شما را خفه مى كند، عصر هفتم بر عصر چهار دهم مسلط است، ولى همان عصر كهن به شما خواهد گفت: «هر كه آمد عمارتى نو ساخت» شما در خيال مرمت كردن آثار ديگران هستيد؟!» اين سطرها كه به نظر مى رسد مانيفست نوجويى شعر مشروطه و حتى نخستين مبانى نظرى شعرنوى ايران هم هست نمى تواند از ذهن عليل يك شاعر صله بگير بر آمده باشد.
كسى مى تواند صد سال پيش اين حرف ها را گفته باشد كه براى خودش دستگاه فكرى داشته باشد، شعر فارسى را بشناسد و البته با شعر جهان آشنا باشد و در كنار همه اينها جسارت انقلابى هم داشته باشد. و او كسى نيست جز تقى رفعت. تا پيش از انتشار جلد اول «تاريخ تحليلى شعر نو» نوشته شمس لنگرودى اگر چه در كتاب «از صبا تا نيما» آرين پور هم درباره رفعت نوشته بود اما جايگاه تقى رفعت در تاريخ شعرى ايران ناديده گرفته شده بود و به نظرم هنوز هم آنگونه كه بايد حق رفعت در تئوريزه كردن شعر مشروطه و در انداختن طرح نويى كه بعدتر توسط نيما يوشيج پى گيرى و به ثمر رسيد، ادا نشده است. نگاهى به شعر مشروطه نشان مى دهد كه در شعر مشروطه دوگرايش وجود دارد، يكى گرايش محافظه كار كه معتقد بود بايد با حفظ قوالب شعر كلاسيك فارسى و بدون خدشه به آن، درونمايه شعر را با زمانه همخوان كرد.
بارز ترين چهره اين گرايش ملك الشعراى بهار بود. گرايش دوم گرايش انقلابى در شعر بود كه تلاش مى كرد «انقلاب ادبى» را به وجود آورده و شعر را سراسر دگرگون كند. تقى رفعت سرآمد شاعران اين گرايش بود و بعد از او هم ميرزاده عشقى رهبرى چنين جريانى را برعهده گرفت. در كنار اين دو گرايش البته شعر نسيم شمال، ايرج ميرزا و عارف قزوينى را مى توان پويش هاى ديگر خواند كه در عين گرايش به عاميانه نويسى طنز اجتماعى، طنز اخلاقى و احساسات ميهن پرستانه را به عنوان درونمايه شعر مشروطه بروز مى دهند. جدال قلمى بين دو گرايش اصلى شعر مشروطه نزديك به يك دهه پس از صدور فرمان مشروطيت در مى گيرد يعنى در سال ۱۲۹۴ (ه.ش)؛ دو سال پس از اين ماجرا على اصغر طالقانى مقاله اى با عنوان «مكتب سعدى» را در همان روزنامه زبان آزاد چاپ مى كند.
او در اين مقاله مى نويسد: «منشاء كل بدبختى هاى ملى و اجتماعى ما، فقط و فقط ناموزونى اصول تعليمات ملى و خرابى دستور تربيت اجتماعى است كه از هشتصد الى نهصد سال قبل، مثل موريانه بطون ملت ما را خورده است. اين مقاله كه نقد تعاليم اخلاقى سعدى نوشته شده بود جنجالى را موجب مى شود و سنت گرايان درصدد پاسخگويى به آن بر مى آيند، كار بالا گرفته و روزنامه زبان آزاد توقيف مى شود۷. تقى رفعت در مقام تحسين از مقاله «مكتب سعدى» برآمده و در نشريه اش تجدد مى نويسد: «آفرين، اين عصيان لازم بود، انقلاب سياسى ايران محتاج به اين تكمله و اين تتمه بود... جوانان به قلعه استبداد و ارتجاع ادبى، اكنون مى توانند تاخت ببرند... صداى توپ و تفنگ... در اعصاب ما هيجانى را بيدار مى كند كه زبان معتدل و موزون و جامد و قديم سعدى و همعصران او نمى تواند... آنها را تسكين دهد... ما گرفتار لطماتى هستيم كه سعدى از تصور آنها هم عاجز بود... گرسنگان علم و فن، شعر و ادب، حس و فكر، آذوقه دماغى را به تصرف خواهند آورد و انقلاب سياسى و اجتماعى را تكميل خواهند كرد».۸
تقدیر مشترک
شعر مشروطه شعرى است تجربه گرا. شعرى كه مى خواهد همه چيز را تغيير بدهد و دامنه اين تغييرات آن قدر گسترده است كه از خود شعر تا نظام حكومتى و عرف اجتماعى را دربر مى گيرد. شعرى عامه فهم كه نوجويى را هم در دستور كار خود قرار داده، شعرى گزنده كه طنز را در كنار خود قرار داده، شعر مشروطه از زبان سازى غافل نيست در عين حال مفهوم ساز هم هست و همه اينها را در خدمت به بيدارى عمومى گرفته است. شاعران مشروطه غير از شاعرى اغلب شان انقلابيونى هستند كه كار سياسى را هم پيش مى برند و البته بيشترشان روزنامه نگار هم هستند. آنها در سال هاى آغاز جنبش مشروطه در خدمت اين جنبش قرار مى گيرند و وقتى پس از نزديك به دو دهه شور و هيجان استبداد بار ديگر سر بر مى آورند شعر و شاعران مشروطه با كلمه به جنگ آنها مى روند.
و همين است كه تقى رفعت معاون شيخ محمد خيابانى پس از شكست دموكرات ها خودكشى مى كند، فرخى يزدى در زندان رضاشاه با آمپول هوا خاموش مى شود، و ميرزاده عشقى در خانه اش ترور. ابوالقاسم لاهوتى براى هميشه از ايران مى گريزد، بهار روزگار را در تبعيد براى هميشه از ايران مى گذراند، ايرج ميرزا و نسيم شمال «سيد اشرف الدين حسينى» دچار بيمارى روانى مى شوند و بقيه هم هيچ كدام سرانجام بهترى ندارند.

پانوشت ها:
1.تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول، صص ۳۵ و ۳۶.
2.تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى، ص ۲۷۲.
3.همان، ص ۴۶.
4.اين بيت از شاعرى است به نام حاجى اسمعيل منير مازندرانى.
5.براى اطلاع بيشتر رجوع شود به تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول.
6.ميرزاده عشقى، محمد قائد، چاپ اول، ص ۱۹۰.
7.براى اطلاع بيشتر رجوع شود به «نقد ادبى در ايران از مشروطيت تا امروز» مقاله پژوهشى عباس مخبر، نگاه نو، شماره ۳۷.
8.تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول، ص ۴۶.

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

کاش

دوست ندارم شعر بنويسم
تو را دوست دارم
دوست دارم تو را بنويسم

تو را که با نت های سرگردان به سراغم می آيی
مثل ماه
که در شب اردیبهشتی دير
کلاهش را کج کرده
و دارد سلام می کند به من
عين راه
که خودش را گم کرده
و دارد می پيچد دور من
تو را

دوست ندارم شعر بنويسم
دوست دارم تو را
تو را دوست دارم بنويسم
تا بادها کلاهشان را بر دارند
ما کلاه بادها را برداريم
و بگذاريم سر زندگی

سنجاب ها پشت برگ ها ،لای چمن ها،بالای درخت ها
رودخانه ها بالای صخره ها ، لای سنگ ها
کنار کوه ها و جنگل ها،لای جادها و شهرها زندگی می کنند
رودخانه ها
آن ها همه جا زندگی
و زير پل ها عشق می کنند

ما مثل سنجاب ها نه،مثل درخت ها و رودخانه ها نه،ما مثل خودمان زندگی نمی کنيم

دوست دارم اين چهار و نيم صبح
اين ارديبهشت خيلی دور
تو بودی،نيستی
يک عکس رنگ پريده از تو بود،نيست
دوست دارم زندگی شکل ديگری بود،نيست
و تو تنها شکل بودی
يک شکل با همان خنده
که سنجاق
چشم که براق بود

خوب بود جاده خودش را
باد کلاهش را
اين اردیبهشت ماه اش را
بر می داشت
و جای همه بنفشه ها
تو را می کاشت.

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

...

گاهی با نغمه ای
گاه به ساز و گاه به لحظه ای
بعض روزها با باران یک ریز
بعض روزها در خیابانی خاموش
با باد ، با ماه گاهی
گاهی در یک تاکسی که دور می شود به سرعت
در ترن ها بعض وقت ها ،در فرودگاه ها
در اتوبوس ها
توی مترو وقتی درها باز و بسته می شوند
گاه در ترانه ها
در بغض،در مه،توی مهتابی ها گاهی
با جاده ها،با روزها
بعض وقت ها در شلوغی خیابان ها
در عصرهای بالکن و شب های بی خواب
لای همه این سال ها و ثانیه ها
همیشه می رود
او

۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

تلخ

تو را دود می کنم
تو را با همین آتشی که وسط کلمات روشن است،دود
دود را با همین چشم هایی که وسط خاموشی ، سرخ
خاموشی را روشن می کنم با همین ها
با کابوس ها آتش می زنم تو را بر لب ام
لب سوز است طعم همه چیز
زمان درک ابلهانه ی اشیا و نام ها ست
کندوی بی زنبور و بی عسل
ماهی بی آب و بی علف

تو را با همین کلمات،وسط کابوس ها،آتش
تو را با همین پک،با یک سیگار ،دود
و خاموشی را روشن می کنم با همین چیزهای ریز و میز، شلخت و پلخت
در این بهار بدون درخت.

۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

بنفشه ها

بنفشه ها را فرستاده ام
که بدانی
این بهار هم
به تو
فکر می کنم

۱۳۸۲ بهمن ۱۱, شنبه

پرونده

دست هاش معلق مانده در هوا
و بوی عرقش توی این اتاق و همه ی غار ها
روی برف بعد ها
رد پاهاش هست

پلیس جسد را لای برف ها پیدا می کند
و حیران که چرا
چرا هیچ اثری از انگشت هاش نیست

بوی عرقش در این اتاق و همه ی غار ها معلق مانده
و دست هاش در هوا
شکل دو تا گیس را گرفته به خودش
اول لب را می کشد
و بعد خودش را

لااقل این طور گزارش کرده اند:
زخمی کشیده
عمیق و کشیده که گوش تا گوش باز است
رد اشکی روی گونه هاش نبوده
و البته اثر هیچ انگشتی

در سینه ی غارها
توی همین اتاق
دو تا گیس
یک لب
و یک مرد
همه ماجرا همین بوده
این خبر
این هم عکس اش

۱۳۸۲ آبان ۱۱, یکشنبه

با یداله رویایی

یداله رویایی همیشه برایم جذاب بوده از نخستین روزهای شعر تا همین حالا و تا همیشه.و همین است که وقتی دوست خوبم پرهام شهرجردی خبر داد که سایت رویایی راه افتاده به سراغش رفتم در یک شنبه ی سوراخ که سکوت دسته گلی بود.این هم رهاوردش:

طرحی که او بود

وقتی که مادلن می مرد، طرحی را می دیدم که می میرد. برای من او طرح بود.
و طرح او برای من او بود. از او برای من طرحی ماند.
برای من از او طرحی ماند.
تمام طرح من او بود، طرح تمام من او بود. تمام من او بود، من او بود. او بود،
بود. بود. بود.
هنوز نمی دانم آن طرح، چی بود. دست به تابوتش زدم. دست به
تابوتش که می زدم
به چیزی دست نمی زدم
در کلینیک «پوتی کل مولن» آسیاب یقه کوچک ؟ ناگهان فکر چرا آسیاب ؟
آیا همه در آسیاب می میرند ؟ چرا آسیاب کوچک ؟ آیا مرگ بود که آب به
آسیاب می ریخت ؟ آیا دکتر رونسورل دکتر مرگ بود ؟ و آن پرستارها پرستار
مرگ بودند ؟ بی حوصله شده بودند ؟ از حوصله رفته بودند. چه طور می توانستم
بفهمم که خودش مرده، یا میرانده شده ؟ میرانده اندش ؟ چه فکرهایی!
فکر می کردم که بدانم.
امروز هم فکر می کنم بدانم. نمی دانم.
از آخر او جز طرح آخر او نمی دانم.
و هر وقت این را می دانم نمی دانم از من برای کی طرحی می ماند. طرح است که
می ماند.

رونویس از دفتر یادداشت ها

...

۱۳۸۲ شهریور ۳۰, یکشنبه

...

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
ابو سعید ابوالخیر

۱۳۸۲ شهریور ۱۹, چهارشنبه

قلمک‌ مجله‌ اختصاصی‌ شعر

پرهام‌ شهرجردی‌ در تلاش‌ است‌ تا بزودی‌ نخستین‌ شماره‌ مجله‌ «قلمک‌» را منتشر کند. این‌ نشریه‌ در دوره‌ جدید به‌ شعر و موضوعات‌ مربوط‌ به‌ آن‌ خواهد پرداخت‌. شهرجردی‌ را در انتشار «قلمک‌» گروهی‌ از شاعران‌ مقیم‌ داخل‌ و خارج‌ کشور یاری‌ خواهند داد.«قلمک‌» که‌ در پاریس‌ انتشار می‌یابد در ایران‌، امریکا، کانادا و کشورهای‌ اروپایی‌ توزیع‌ خواهد شد.

۱۳۸۲ تیر ۴, چهارشنبه

آقا نصرت

این روز ها
با هرکه دست می دهم
احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم
که حالا
وقت خیانت است
نصرت رحمانی حالا احتمالا توی جهنم یا همان نزدیکی ها برای خودش صاحب مقام ومرتبه ای شده و به آرزوش رسیده.نصرت قلندری بود برای خودش.اهل دل وصفا.شعر هاش را زندگی نوشته بود نه خودش.و دمش گرم نصرت.امسال سه سال است که لگد به این زندگی زده و رفته جز مجتبا پورمحسن هیچ کس یادش نکرد یا لا اقل من ندیدم.دور دور بازار است که گرمی اش را از هیاهو و این طور چیز ها می گیرد.آقا نصرت شما ببخش.
آغاز انهدام‌ چنین‌ است‌
اینگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
‌یاران
وقتی‌ صدای‌ حادثه‌ خوابید
بر سنگ‌ گور من‌ بنویسید:
یک‌ جنگجو که‌ نجنگید
اما ... شکست‌ خورد

۱۳۸۲ تیر ۳, سه‌شنبه

نفس...

نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد
عالم‌ پیر دگر باره‌ جوان‌ خواهد شد
ارغوان‌ جام‌ عقیقی‌ به‌ سمن‌ خواهد داد
چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد

۱۳۸۲ تیر ۱, یکشنبه

یک شعر از بیژن جلالی

از زبان‌ اندوه‌ است
‌ که‌ نام‌ تو را می‌شنوم
‌ ای‌ گل‌
زیرا نیامده‌
بازمی‌گردی‌

۱۳۸۲ خرداد ۱۲, دوشنبه

برای هوشنگ گلشیری
قناري‌ گفت‌:كره‌ ما
كره‌ قفس‌ها با ميله‌هاي‌ زرين‌ و چينه‌دان‌ چيني‌.
ماهي‌ سرخ‌ سفره‌ هفت‌ سين‌اش‌ به‌ محيطي‌ تعبير كرد
كه‌ هر بهار
متبلور مي‌شود
كركس‌ گفت‌: سياره‌ من‌
سياره‌ بي‌همتايي‌ كه‌ در آن‌ مرگ
‌مايده‌ مي‌آفريند
كوسه‌ گفت‌: زمين‌
سفره‌ بركت‌خيز اقيانوس‌ها
انسان‌ سخني‌ نگفت‌
تنها او بود كه‌ جامه‌ به‌ تن‌ داشت
‌و آستينش‌ از اشك‌ تر بود.
احمد شاملو

۱۳۸۲ خرداد ۸, پنجشنبه

امشب‌ زغمت‌ ميان‌ خون‌ خواهم‌ خفت‌
وز بستر عافيت‌ برون‌ خواهم‌ خفت‌
باور نكني‌ خيال‌ خود را بفرست
‌تا در نگرد كه‌ بي‌تو چون‌ خواهم‌ خفت‌
حافظ

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۰, شنبه

در هوا

خدا حافظي
يک جورهايي عين دست هاي تو
معلق مانده
در هوا

يک جورهايی لبخند
به هواي تو
خداحافظي کرده در هوا

گل فروش گل فروشی گل
کافه
قهوه
قهوه يی
فال
فراموشي يک جورهايی هواست
عين دست های تو
خدا حافظ
يک جورهايی در هوا
کلاغ پر
قهوه پر
قهويی پرواز مي کند

قرار چند ساعت بود
بي قراري يک جور هايی
مثل دست هاي تو
هميشه در هوا ست

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

اي‌ عشق‌، شكسته‌ايم‌، مشكن‌ ما را
اينگونه‌ به‌ خاك‌ ره‌ ميفكن‌ ما را
ما در تو به‌ چشم‌ دوستي‌ مي‌بينيم‌
اي‌ دوست‌ مبين‌ به‌ چشم‌ دشمن‌ ما را
فريدون مشيري

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

تشییع جنازه


فکر کن
تو دسته گلي فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
ميان آن همه مريم سفید
یک کارت کوچک را
به سينه داشته باشند
فکر کن
امروزاز تشييع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
برای هيچ کس فرقي نمي کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز هاي هوي باد و بچه ها
باز هياهوی اشيا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عين سير و سرکه نمي جوشد
و فکر فکر می کنم
تو دسته گلي
و فکرکه بيايي، آمده باشي
نيامده روزها را
از تشييع جنازه ام همه
برگشته اي
و فکر فکر می کنم
نيامده
برگشته باشي.

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes