‏نمایش پست‌ها با برچسب خودمانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودمانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

یار دبستانی من

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

بعض روزها

بعض وقت ها ، بعض روزها رازی با خود دارند.بعض روزها چیزی را به تو می دهند که سال ها و راه ها نمی توانند از تو بگیرند.بعض روزها عزیزند برای آدمی، بعض ساعت ها و نام ها.
و همین است که دلتنگی خودش مي آید، یکهو دلتنگ ده سال پیش می شوی؛ برای روزهایی که زبان دراز و سحر انگيز، و چشم های سیاهی داشتند تهران کوچک بود.برای دلتنگي کلمات کوچک اند. چهره شهرها بارها عوض شده در این ده سال، چهره آدم ها، چهره اتاق و خانه و خیابان بارها عوض شده، دل آدمی اما گاهی همان است که بود، و می لرزد هنوز به همان خاطر و خاطره ها. برای دلتنگی گاهی جهان کوچک است.

برای تو ای یار
ژاک پره ور/برگردان به فارسی؛احمد شاملو

رفتم‌ راسته‌ پرنده‌ فروش‌ها و
پرنده‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار
رفتم‌ راسته‌ گل‌ فروش‌ها و
گل‌هايی‌ خريدم‌ برايی تو ای يار
رفتم‌ راسته‌ آهنگرها و
زنجيرهايی‌ خريدم‌
زنجيرهای‌ سنگين‌ برای‌ تو ای‌ يار
بعد
رفتم‌ راسته‌ برده‌فروش‌ها و
دنبال‌ تو گشتم‌
اما نيافتمت‌ ای‌ يار.

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

هیری مرد!

هیری مرد.این را محمد آقازاده نوشته.خیلی ها ممکن است هیری را نشناسند اما برای کسانی که زمانی گذرشان به روزنامه ایران خورده به احتمال زیاد شاید تصویر یک مرد چاق و قد بلند که تند تند حرف می زد و معمولا هم سرش شلوغ بود ، آشنا باشد.
اولین بار فکر کنم پاییز سال 75 بود؛ وقتی به دعوت دوستانی رفته بودم روزنامه ایران او را دیدم.چندماه نشد که پاگیر ایران شدم و سرجمع نزدیک 4 سال بعداز ظهرها تا شب آنجا بودم.هیری را بیشتر و بیشتر دیدم.فکر کنم رئیس یا مسئول خدمات بود یا سمتی مشابه این.تا خرداد و اوایل تابستان 79 که می رفتم او همان سمت را داشت.توی آسانسور کوچک روزنامه ایران هیری مدام بالا و پایین می رفت ، و با همه هم حرف می زد.در حال راه رفتن دستور می داد به بچه های خدمات و غذاخوری.فکر کنم اون اوایل مسئول خودرو ها و آژانس های ساعتی هم بود.زبان خبرنگاران و دبیران و مدیران را می دانست با هر کدام جور خاص خودش حرف می زد.احترام موسفیدهایی چون محمد بلوری،بهروز بهزادی و امین زاده و دیگران را هم بلد بود چه طور نگهدارد.
غذاهای چرب و چیلی  که هیری قرار مدارش را می گذاشت برای روزنامه ، بعلاوه رفقایی که اتفاقا چند نفرشان از پزشکان محترم ستایشگر سیگار بودند، بعلاوه چندتا طرفدار محیط زیست دودزا ، و رفاقت مان با پیمان و عصرهای ایران جوان کاری کردند که در 26 سالگی سیگاری شدم.آنهم چه جور!
بله هیری مرد.او واقعا بخشی از روح روزنامه ایران در آن سال ها است؛روزهای شعر و شور و خاطره.
بعد از تابستان 79  که دیگر ایران جوان هم نبودم ، فکر کنم جز 3 یا شاید 4 بار نرفتم ایران.ولی دفعه آخرش یادم هست هیری را دیدم فکر کنم اوایل 84 بود.الان می بینم نوشته اند که پسرش را هم در این سال ها از دست داده ، و محمد آقازاده نوشته که به هیری جایگاهی خلاف شان اش داده بودند این اواخر.متاسفم.متاسفم که کلی از بچه های روزنامه نگار را از ایران بیرون کردند،متاسفم که هیری مرد،سنی نداشت.
متاسفم که خانم علوی را هم از روزنامه ایران بیرون کردند؛او  نابینا و تلفنچي روزنامه ایران بود ، اما گویا پس از آن همه سال کار ، این تیم صفار و دولت مهرورز او را هم بیرون کرده اند.برای او باید یک پست بنویسم.
حالا انگار خاطرات ده پانزده سال پیشم یک مرد گنده که دارد به بچه های خدمات دستور می دهد،لبخند می زند،عصبانی است و جوش می زند،کم دارد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

سیزده به در


سیزده به در روز خاطره انگیزی است.اولین سیزده به دری که رفتم یادم هست؛پنجاه متر رو ب روی خانه ما.چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم دو تا از خواهرانم قرار گذاشته بودند با همکلاسی های شان که همسایه خانه به خانه ما هم بودند بروند سیزده.شاید اول قصد نداشتند مرا با خودشان ببرند ولی لج بازی هام احتمالا باعث شد که بروم.باغ غلامعلی روبه روی خانه ما کنار رودحانه کوچک و باریکی قرار داشت که روزهای اول بهار بنفشه ها آن جا سر بر می آوردند ما هم رفته بودیم همان جا و یکی دو ساعت بعد برگشتیم آن هم از ترس اجنه و یادم هست که همان جا اولین بار شنیدم که «اوشان اوشان» ها یا همان اجنه در باغ ها هستند و الان هم احتمالا قرار است بیایند دنبال ما.
آخرین سیزده به در در ایران برای من در دیلمان گذشت؛اونجا بود که فهمیدم دیلمان اصلا دنیای دیگری است.

۱۳۸۲ بهمن ۲۰, دوشنبه

دلتنگی

جشنواره فیلم امسال هم گذشت مثل پنج سال پیش مثل همه سال ها.دو تا فیلم این جشنواره به دلم نشست اولی بازگشت بود یه فیلم روسی و دومی شهر زیبا کار اصغر فرهادی.
همین و تمام.گاهی آدم حال نوشتن نداره اون وقت یه سیگار روشن می کنه و از خیر کلمه می گذره.گاهی باید آدم دستش رو بذاره رو شانه های خودش تا از تنهایی در بیاد.گاهی باید دستش رو بذاره رو زانو و سعی کنه که پاشه چرا که افتاده.سر یه پیچ تند هلش دادن تو اعماق و اتفاقا همیشه کسایی هلش میدن که آدم براشون زندگی میکنه و میمیره.
یه وقتایی هم هست که آدم دلش تنگ میشه.تنگ روز ها و دوستها و خیلی چیزای دیگه.اصلا گاهی آدم دلش تنگ میشه نه برا این همه چیز فقط برای یکی.اون وقت میشه خیلی کارا کرد ولی راستش من توی این موقعیت همیشه یه کار میکنم :یه سیگار.و روشنش میکنم همین و تمام.

اسداله امرایی هم دوستم بوده توی این سال ها و هم شاید از جمله تنها کسانی که در همه حال چه روزان شیرین و چه روزان تلخ یادم کرده و احوالی دست کم پرسیده که فلانی چه کار می کنی و در چه حالی.چند روز پیش هم برایم کامنت گذاشته و نوشته: دمت و گرم و سرت خوش باد.علی رضا اسپهبد یکی از انسان ها‌یی است که همیشه دلم می خواست ببینمش.او را البته بسیار دیده بودم اما از چشم اهل قلم کمتر. البته بهانه ی پیام این است که بگویم صاحب وبلاگ شدم .وقت کردی سری بزن.اسمش هست از زبان دیگران.خب امیدوارم اسد که توی این سال ها با ترجمه هاش آشنای کتابخوان های حرفه یی هم بوده حالا میان بلاگرها هم دوستان زیادی پیدا کند و خوانندگان بیشتری.

۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اون ور مرگ

پنج شش سال پیش یه شب تو شوکا با بیژن جلالی نشسته بودیم که یکی یه انگشتر آورد و گفت این انگشتر حال درونی آدم ها رو نشون میده.ماجرا این طور بود که نگینش تو دست آدما و متناسب با حال شون رنگ عوض می کرد.به نظرم تو دست جلالی نگین قهوه یی شد ولی تو دست من سیاه.بیژن گفت تو الان باید مرده باشی.میگفت تو مثل یه دریای توفانی هستی الان.حالا اون انگشتر که نیست ولی فکر میکنم اگه بود چیزی اون ور مرگ رو نشون میداد چه تو دستای بیژن و چه تو دستای من.

۱۳۸۲ شهریور ۲۳, یکشنبه

دو کبریت سوخته

آدورنو: برای انسانی که دیگر خانه یی ندارد تادر آن زندگی کند نوشتن تبدیل به مکانی برای زندگی می شود.
پایان یک سالگی اکنون با این سطر های آدورنو شاید یک جوری حرف های دل بی قراری است که حالا جز کلمات هیچ مکان و هیچ مجالی برای ادامه ندارد.برای من حالا یک سال است که وبلاگ نوشتن افیون زخم هایی شده که به قول هدایت روح آدم را مثل خوره می تراشد...با هر تولد مردن هم کلید می خورد.با این حساب من و اکنون داریم می میریم و همین طور نزدیک می شویم به آن دهان سرد مکنده.نوشتن حالا خانه من است دیگر هیچ چیز جز کلمه آرامشم نمی دهد و همین است که این وبلاگ شده دل خوشی این روز های سیاه.همه چیز به هم ریخته است ... همه چیز به هم می ریزد ... اتاق و خانه و خیابان ... آدم ها و آدرس ها ... تایاد بگیریم چیزهایی ...که در باران تکرار می شوند را بنویسم... غار غار کلاغ ها و گم شدن دو کبریت سوخته را.

۱۳۸۲ شهریور ۹, یکشنبه

ظلمت

گفته اند : بر کوهی در اصفهان چاهی عمیق بود که روزی کودکی در آن فرو افتاد .شاه وقت چون نگرانی مادر کودک را دید دستور داد تا زندانی محکوم به مرگی را بر زنبیلی گذارده و با طناب به چاه فرو فرستند.زندانی هفت شبانه روز در چاه فرو شد و سنگی را که در دست داشت به اعماق چاه انداخت و سه شبانه روز گوش داشت اما صدایی نشنید.پس او را بر کشیده و پرسیدند که چه دیده یی؟ گفت: ظلمت.حکایت اینجا و اکنون ما هم همین است انگار خاطره پریشان چاهی که هر چه در اوست جز ظلمت نام دیگری ندارد.

۱۳۸۲ مرداد ۳۱, جمعه

دلتنگی

یک هفته یی می شه که اصفهانم.اصفهان شهر پر جنب و جوش با عالی قاپو و نقش جهان و چهلستون و سی و سه پل و این همه زیبایی.همیشه هم مرا یاد هوشنگ گلشیری انداخته .وقتی فهمیدم که هرمز علی پور هم توی شاهین شهر است با رضا رستمی وعلی یاری رفتیم به سراغش او آن جا توی یک جور غربتی بود که هنوز دلم گرفته برای اون همه تنهاییش.چند روزی هم عمران صلاحی بود و خرابی هاش.شاملو در باره نامبرده گفته که :اون فقط اسمش عمران است وگرنه هرجا که پاش برسه خرابی بار میاره.برای همینم بود که خرابش شدم.احمد گلشیری هم بعد دو بار پیغام که برایش گذاشتم به شکل غیر منتظره یی آمد و خوشحالم کرد.او حالا فقط به ترجمه هاش فکر می کنه و.امروز قرار بود یکی مرا ببره سر خاک احمد میر علایی هنوز نیامده که بریم.فکر میکنم اگه نرم اون جا ضرر کردم.
اگه بناها و بقایای تاریخی اصفهان دیدنیه چیزای زیاد دیگری هم برای دیدن داره یکیش دل اون هایی ست که دوست شان دارم.
کلی خاطره تشدید شده توی دلم مونده حالا. و این سوغاتی که روی دست و دلم می مونه. دلی که توی تنهایی هاش می دونه که برای چی و کی هنوز زندگی رو به این تن خسته پمپاژ می کنه.

۱۳۸۲ مرداد ۱۶, پنجشنبه

سکوت

شود خیلی چیز ها نوشت.می شود کلمه را پرواز داد.یا یک جور هایی فریاد زد با کلمه.وقتی ابر های عالم همه در دلم می گریند حق دارم لابد که از خودم بپرسم بی آرزو چه می کنی ای دوست.توی این هیاهو کلمه شده عشق و عشق کلمه شده.یاد گرفته ام حالا که چطور ندیده بگیرم خودم را.یاد گرفته ام که خودم را و دلم را چطور سانسور کنم.و همین است که تلخ شده روز ها و نگاهم تلخ شده.و همین است که گاهی سکوت می کنم چرا که سکوت سر شار از سخنان نا گفته است...

۱۳۸۲ تیر ۱۶, دوشنبه

بی عشق همه نعش کشن

آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟
جواب نداد.کمی چای نعناع که برای سلامتی خوب است نوشید
.
.
آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟
گفت؛ بله.بعد انگار که خجالت کشیده باشد سرش را پایین انداخت.
زدم زیر گریه

۱۳۸۲ تیر ۱۰, سه‌شنبه

یک در یک

حکاکی روی آثار و ابنیه واجد ارزش های فرهنگی و تاریخی جرم محسوب شده و مجرمان علاوه بر جبران خسارت، به حبس از یک تا 10 سال محکوم می شوند. مدیر دفتر حقوقی سازمان میراث فرهنگی کشور گفته: نوشتن یادگاری و حکاکی روی آثار و ابنیه تاریخی جرم محسوب شده و مطابق ماده 558 قانون مجازات اسلامی ( تعزیرات ) ،با مجرمان برخورد قانونی می شود.( میراث خبر)
وقتی برای نوشتن روی کاغذ معمولی آدم را چند سال حبس کنند باید هم برای نوشتن روی ابنیه تاریخی یک تا ده سال حبس ببرند...

۱۳۸۲ تیر ۳, سه‌شنبه

گفت مشق نام لیلی می کنم...

تیر ماه برای من تلخ بوده همیشه.لاقل از روزی که خودم راشناختم این طور بوده برایم تلخ و گیج و البته مبهم.یک وقت از خواب بیدارم کرد تیر ماه توی یک صبح دور و گفت دیر شده خیلی دیر.مانده بودم که چکار کنم با سپیده یی که رمق از پاهام گرفته بود.و همین شد در انبوهی خاک و خاطره یاس ها گم شدند او گم شد و همه چیز رنگ دیگری گرفت رنگ تلخ و گیج گم شدن را.بیست سال بعد دوباره آمده بود او.آمده بود و رنگ خودش را داده بود به همه اشیا و چیز ها و به من.و به روز و به شب.آمده بود او.با خواب های عجیبش و این یک قصه بود.این یک قصه است که برایش نقاشی های کودکانه یی توی غار ها کشیده ام و خودش را با دو تا گیس بافته و لبی که گوش تا گوش باز است.این یک قصه بود...تیر ماه همیشه برایم تلخ و گیج بود هست.حالا تلخ تر و حالا گیج تر.آن قدر که نمی دانم چطور گذشت چطور می گذرد سال.یک وقت بیدارم کرد تیر ماه توی برزخی که خودم مانده ام خودم وتنهایی که کنارم نشسته همیشه.خیلی دور نشده ام هنوز خیلی دیر نیست هنوز ودیر است دور و دست نیافتنی نزدیک ترین خاطره حالا لای یک تقویم کهنه فراموش شده می شود.نامی مانده است و یادی و من توی تیر ماهی که تلخ که گیج است هنوز وهمیشه.خودش نیست خودش نبوده شاید همین مانده از او یک نام و من که مانده ام چکار کنم.چکار؟چکار می شود کرد؟ گفت مشق نام لیلی می کنم....

۱۳۸۲ خرداد ۲۹, پنجشنبه

غیر ممکن

اجازه‌ بدین‌ تا نظر بی‌طرفانه‌ی‌ خودم‌ رو اینجا بگم‌...
استنلی‌ بابین‌/ مهران‌ مرتضایی‌

۱۳۸۲ خرداد ۲۳, جمعه

...

یکی بود یکی نبود.یک وقت یکی سگی داشت که اون سگ منو دوست می داشت...

۱۳۸۲ خرداد ۱۷, شنبه

برخورد نزدیک از نوع پنجم

این شهرام رفیع زاده هم موجود جالبی است.همیشه چند تا آس دم دست دارد.باید بین دوست و دشمن فرق بگذارد.متاسفانه فیلترینگش بعضی وقتها درست کار نمی کند.شعر هایش را دوست دارم خودش را هم ایضا.دوستان و همکاران خوبی دور و بر خودش جمع کرده که وقتی نیست بیشتر هوایش را دارند.یکی از دوستانش منم با کمی تسامح وتساهل.رد میشدم گفتم سری به او بزنم و دیداری تازه کنم که شد.تا مرا می بیند خبر می خواهد. راستی نگاهی به مجله فکر روز شماره ۱۲بیندازید و روایت ادبی اش را بخوانید داستان و مصاحبه ای از باربارا سلفریج است زحمت ترجمه داستانش با همکار خوبم خانم حمیرا مقدمی است.
اسدالله امرایی

۱۳۸۱ اسفند ۲۶, دوشنبه

زمان قلب خود را گم کرده است

‌برگشته‌ام‌. مثل‌ همه‌ چيزها و كسان‌ كه‌ برمي‌گردند توي‌ دوري‌ ابدي‌ به‌ جاي‌ اولشان‌. برگشته‌ام‌ پشت‌ همان‌ ميز و روي‌ همان‌ صندلي‌ اول‌ كه‌ نخستين‌ روزهاي‌ «اعتماد» و بيشتر سال‌ «روزهاي‌ بلند و استقامت‌هاي‌ كم‌» را به‌ نشستن‌ و نوشتن‌ گذرانده‌ام‌ پشتش‌. نمي‌شد، نمي‌شود كه‌ برنگردم‌، اين‌ سطرها را جاي‌ ديگري‌ نمي‌شد نوشت‌. هشتاد ويك‌ تنها چند ساعت‌ ديگر براي‌ هميشه‌ تمام‌ خواهد شد، سالي‌ كه‌ حالا مي‌شود اسمش‌ را گذاشت‌ سال‌ «بازگشت‌». وقتي‌ پنج‌ سال‌ پيش‌ بيست‌ ميليون‌ ايراني‌ نام‌ سيدمحمد خاتمي‌ را بر برگه‌هاي‌ راي‌ نوشته‌ و به‌ صندوق‌ها انداختند، خيلي‌ها دانستند آن‌ آرا رنگ‌ و بوي‌ فرهنگي‌ هم‌ دارند. بهار اصلاحات‌ خيلي‌ زود به‌ فيلم‌ و كتاب‌ و موسيقي‌ و فرهنگ‌ كشيد تا روياي‌ هميشگي‌ ايرانيان‌ را كه‌ بيش‌ از هر چيز جغرافياي‌ فرهنگي‌شان‌ آنها را از دل‌ هزاره‌هاي‌ دور به‌ امروز كشانده‌، رنگ‌ واقعيت‌ بدهد. حالا اسفند نفس‌ سال‌ را گرفته‌ است‌، هشتاد و يك‌ نفس‌ بهار اصلاحات‌ را و همه‌ چيز بوي‌ بازگشت‌ گرفته‌ است‌. سينما در سال‌ گذشته‌ به‌ گذشته‌ چشم‌ دوخت‌، كتاب‌ به‌ گذشته‌، مطبوعات‌ به‌ گذشته‌ و همين‌طور بازگشت‌ رنگ‌ گرفته‌ است‌ و مي‌گيرد، گويي‌ زمان‌ قلبش‌ را گم‌ كرده‌ و همين‌ طور گيج‌ مي‌زند ميان‌ امروز و گذشته‌. عين‌ همين‌ سطرها كه‌ به‌ زمانه‌يي‌ دور نوشته‌ مي‌شوند:«من‌ از زماني‌ كه‌ قلب‌ خود را گم‌ كرده‌ است‌، مي‌ترسم‌». برگشته‌ام‌. مثل‌ همه‌ چيزها و كسان‌ پشت‌ همان‌ ميز و همان‌ صندلي‌ اول‌ و مي‌ترسم‌. مي‌ترسم‌ من‌ و زمان‌ قلب‌مان‌ را گم‌ كرده‌ باشيم‌ توي‌ هشتاد و يك‌ كه‌ تا چند ساعت‌ ديگر براي‌ ابد تمام‌ مي‌شود.
۲۸اسفند ۱۳۸۱
بهار ديگري‌ آمده‌ است
‌بهار ديگري‌ آمده‌ است‌، مي‌آيد. از پس‌ زمستان‌هاي‌ هميشه‌، بنفشه‌ها سر از خاك‌ بر آورده‌اند،مي‌آرند.دوباره‌ «بنفشه‌ها را فرستاده‌ام‌/كه‌ بداني‌/ اين‌ بهار هم‌ / به‌ تو فكر مي‌كنم‌». تقويم‌هاي‌ كهنه‌ در انبوهي‌ خاك‌ و خاطره‌ جايشان‌ را به‌ روزهايي‌ نيامده‌ مي‌دهند. هشتاد و يك‌ با همه‌ تلخي‌ و تلخي‌هاش‌ تمام‌ مي‌شود و با خودش‌ بعضي‌ها را به‌ خاطره‌يي‌ دور و دورتر بدل‌ خواهد كرد. آخرين‌ روزهاي‌ سال‌ طعم‌ تامل‌ دارند معمولا: اينكه‌ بايستيم‌ و با نگاهي‌ به‌ راه‌ آمده‌ كسان‌ و چيزهايي‌ را ببينيم‌ كه‌ همان‌ جا توي‌ سال‌ كهنه‌، جا مي‌مانند. شعرها و داستانهاي‌ ننوشته‌ را در خاطرمان‌ مرور كنيم‌، فيلم‌هايي‌ را كه‌ كليد نخوردند، نمايش‌هاي‌ اجرا نشده‌ و نقاشي‌هايي‌ را كه‌ جان‌ نگرفته‌اند به‌ بوم‌ و رنگ‌. آخرين‌ روزهاي‌ سال‌ طعم‌ تامل‌ دارند مكثي‌ كوتاه‌ و پر از پرسش‌:در زمانه‌يي‌ كه‌ جهاني‌ شدن‌ هر آن‌ پررنگ‌تر مي‌شود،فرهنگ‌ چند هزار ساله‌ ما چقدر رنگ‌ مي‌دهد و چقدر رنگ‌ مي‌بازد به‌ جهان‌؟رودكي‌ شعر را زنده‌ كرد، فردوسي‌ پارسي‌ و حافظ‌ عشق‌ را. نيما زندگي‌ داد و شعر را گرفت‌،هدايت‌ زندگي‌ را به‌ داستان‌ داد و از خودش‌ گرفت‌. اخوان‌ شاعر شكست‌ ما شد، كيارستمي‌، با فيلم‌هايش‌، شاعر زندگي‌ مان‌. و همينطور همه‌ آنهايي‌ كه‌ هنر فروش‌ نبوده‌اند، چوب‌ حراج‌ را زده‌اند به‌ زندگي‌ و هنر خريده‌اند براي‌ ما، براي‌ ما كه‌ چند روز ديگر با تقويم‌هاي‌ تازه‌ به‌ سالي‌ ديگر و بهاري‌ ديگر، پا مي‌گذاريم‌ بر سبزه‌هايي‌ كه‌ «ز خاك‌ ماه‌رويي‌ رسته‌ است‌». كاش‌ يادمان‌ باشد كه‌ اول‌ تقويم‌هاي‌ تازه‌ اين‌ سطرهاي‌ بامدادي‌ را بنويسيم‌:«بهار ديگري‌ آمده‌ است‌/آري‌/ اما براي‌ آن‌ زمستان‌ها/كه‌ گذشت‌/ نامي‌ نيست‌/ نامي‌ نيست‌».

۱۳۸۱ اسفند ۱۸, یکشنبه

آخرین انقلابی

ارنستو؛او حالا توي گور بي نشان خودش و قلب خيلي ها جا دارد

۱۳۸۱ اسفند ۱۶, جمعه

ضد جنگ

مارتين شين مجري NBC وسخنگوي مخالفان جنگ در هاليوود به وسيله نامه هايي به فعاليت عليه وطنش متهم شد

۱۳۸۱ اسفند ۱۴, چهارشنبه

دل تنگی

دل تنگي هاي آدمي را باد ترانه يي مي خواند... مي رود سال.روز ها مي روند رفته اند. ياد تو نه.نمي روي از ياد.يک اسم توي تقويمي جا مي ماند و من که همه ثانيه ها را شمرده ام مي شمارم.اسفند به نيمه رسيده ويکي به آخر خط.با سيگار ها دود مي شوم در بغض بازگشت به سياره يي که زمين نباشد.شايد انتظار سخت باشد هنوز و هميشه اما مي شود تابش آورد اگر پاي آب ها و آبي ها در ميان باشد و پاي تو .دوست داشتن آدم ها سخت است دوست داشتن تو سخت تر.مي رود سال.روز ها مي روند تو يک روز مي آيي آمده يي.آمدن خوب است...

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes