‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بعضی نفرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بعضی نفرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

در مرگ امیدرضا میرصیافی؛نوروز و گرگ های آقا

چه بنویسم وقتی نوروز مان بوی مرگ می گیرد.چه باید نوشت وقتی سرتاسر این گربه عزیز،در سراسر ایران ما می تازند گرگ های آقا.امید رضا میرصیافی وبلاگ نویس در اوین منحوس جانش را از دست داده،همان جا که 30 سال پیش قرار بود درش تخته شود و در این 30 سال شد کشتارگاه مخالفان و منتقدان دیکتاتوری اسلامی.
این شعر را دی ماه نوشته بودم ولی حالا فکر کردم به جای هرجور نوشتن دیگر با عیدی تلخ "آقا"یان به وبلاگ نویسان،این را بگذارم اینجا.
به احترام آن جان عزيزي که اوین منفور را تاب نیاورد.



گرگ های آقا


تا نقض حقوق این بشر
گزارشی شود در کازینوی فلان مقام بسار اتحادیه
گرگ های آقا
سنگ ها را به خایه های ما
و خایه های ما را به سنگ
بسته اند چنان
که هزار سال دیگر هم
از نطفه رستم ها و رودابه ها
جز کودکان مرده
به دنیا نمی آید


آه عبارت های گم شده
آه بوروکراسی،کاغذ بازی،آه قطعنامه ها
باور کنید
موشک ها و بازجویان
آدم کش ها و شکنجه گران
تروریست ها و مزدوران
هزار بار زودتر از شما
هزار سال زودتر از آزادی
به دنیا آمده اند


آه گرگ های آقا
گرگ ها
آهای آقا!
این ها و آن ها اعتراف
و ما اعتراف می کنیم
شما زودتر از شیطان و بهتر از عزرائیل
از رویای کودکان ، کابوس
و از شهرها گورستان می سازید.


بیشتر:
مجتبی سمیع نژاد درباره امید رضا میرصیافی؛قرار بود که...

تاسف گزارشگران بدون مرز از مرگ امید میرصیافی در زندان اوین
28 اسفند ماه 1387- کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران امروز اعلام کرد که مرگ یک وب لاگ نویس زندانی در زندان اوین در روز 27 اسفند ماه که بدنبال مرگ زندانی عقیدتی دیگری در روزهای اخیر اتفاق افتاده است، گویای آن است که مقامات ایرانی کاملا به سلامت زندانیان اعتنایی ندارند. کمپین بین المللی حقوق بشر از قوه قضائیه خواست که فورا مسئولین زندان را بخاطر غفلت از مسئولیتشان در این دو مورد مرگ اخیر زندانیان مورد بازجویی و محاکمه قرار دهد. کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران به مقامات ایرانی یادآوری می کند که آنها طبق قوانین بین المللی حقوق بشر پاسخگوی سلامتی و امنیت جانی زندانیان هستند.
هادی قائمی؛ سخنگوی کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: "رهبران ایران اداره زندانها را به گروهی از افراد نالایق و سنگدل واگذار کرده اند که نهایت بی اعتنایی را به زندگی انسان ها دارند." او اضافه کرد:"اگر مقامات ایرانی برای مجازات ماموران خاطی سریع اقدام نکنند مصونیت از مجازات و عدم پاسخگویی را رواج داده واین روند شدت می گیرد."
امید رضا میرصیافی در روز 27 اسفند ماه 1387 در زندان اوین در تهران درگذشت. به گزارش حسام فیروزی؛ پزشک زندانی در زندان اوین، میرصیافی بیش از حد مورد نیاز از داروهای خود استفاده کرده بود .در گزارش حسام فیروزی که توسط مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ارائه شده، یادآوری شده است که میرصیافی دچار افسردگی شدید بود. فیروزی که در زمان درمان میرصیافی در بهداری زندان بود گفته است که پزشکان زندان نتوانستند مراقبت های مناسب را فراهم کنند و فورا او را به بیمارستان بفرستند.
میرصیافی بخاطر ابراز عقایدش در یک وب لاگ شخصی محاکمه شده بود. او به توهین به مقامات متهم شد و به دو سال و نیم زندان محکوم شد.
میرصیافی در مصاحبه ای در روز 26 اذرماه 1387 به کمپین بین المللی حقوق بشر گفته بود که وب لاگ او کاملا خصوصی بوده و فقط توسط تعداد کمی از دوستان او خوانده می شده است. او همچنین گفته بود که یک کارشناس وزارت اطلاعات به دادگاه فراخوانده شده بود، در جریان محاکمه او بر این نکته تاکید کرده و گفته بود که او نباید چنین حکم سنگینی دریافت کند.
محمد علی دادخواه؛ وکیل میرصیافی به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت که حکم میرصیافی با عجله به اجرا درآمد بدون اینکه آئین مناسب دادرسی در آن مورد اعمال شود، و ایشان هم قبل از اجرای حکم رسما از حکم صادره مطلع نشده بود و به او ابلاغ نشده بود.
هادی قائمی در این مورد گفت:" از قاضی ای که برای میرصیافی فقط بخاطر عقاید مسالمت جویانه اش حکم صادر می کند، تا مسئولین بهداری که شرایط بحرانی او را مورد بی توجهی قرار داده اند یعنی مجموعه ای از مقامات قضایی و ماموران زندان همه مسئول مرگ میرصیافی هستند. مرگ میرصیافی شاخص سنگدلی سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی ایرانی است که با همکاری قوه قضائیه از دادگاهها سوء استفاده می کنند."
امیرساران؛ زندانی سیاسی ای که بخاطر فعالیتهای سیاسی 8 سال حکم دریافت کرده بود در روز 16 اسفند ماه 1387 در اثر سکته مغزی درگذشت. خانواده و دوستان امیر ساران ادعا کرده اند که مرگ وی در اثر بی مبالاتی و عدم مراقبت های مناسب توسط مقامات زندان رخ داده است.

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

ارحام صدر خنده را به ما داد،و رفت

رضا ارحام صدر پیشکسوت تئاتر و کمدین سینما در دهه های چهل و پنجاه عصر یک شنبه در اصفهان درگذشت.
او سال ها در تئاتر و سینما خنده را نشاند بر لب مردم، مزدش را هم از مردم و احترام شان گرفت،نه از وزیر و رئیس و مدیر فلان اداره ضد شادی.
با اینکه مثل بسیاری از دیگر هنرمندان ایرانی در سال های پس از انقلاب خانه نشین شد و ظاهرا اتهام او هم این بود که خنده را داده به مردم.برای همین باقی عمرش را دور از صحنه تئاتر و سینما گذراند،اما احترام و عزتش پیش مردم همیشه سرجای خودش ماند.
این جمله ارحام صدر که گفته « من 50 سال كار كردم اما كسي حتي سراغي از من نگرفت» جمله دردناک اما آشنایی است برای ما.همین را از زبان هنرمندان دیگر هم شنیده ام و شنیده ای.بخشی از این «فراموشی» به برنامه «حذف فرهنگی» برمی گردد که در سه دهه گذشته به اشکال مختلف به اجرا در آمده از جانب حاکمیت،اما راستش را بگویم وقتی سرانگشتی حساب می کنم به این نتیجه می رسم که پای من و ما هم گیر است توی این نامردی.

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

تاوان دگر اندیشی؛روایت قتل احمد میرعلائی

تاوان دگرانديشی را ۵ سال پيش نوشته ام، و فکر می کنم انتشار دوباره اش خوب است.به خصوص در ماجراهايی که گذشت اين چند سال،قتل احمد ميرعلايی گم شد در انبوه رويدادها،خودش اما هنوز هست در آثارش،در شعرهايی که ترجمه کرد و داستان ها.در آن همه آدم بزرگ ادبيات جهان که ما و ادبيات معاصر ایران آشنايی با آن ها را وام دار احمد ميرعلايی هستيم هنوز و تا هميشه.

تاوان دگر انديشی
«هشت و ربع کم» گلشيری می گفت. غروب يک روز پاييزی توی کتابخانه و محل کار هوشنگ گلشيری روی کاناپه پشت به آشپزخانه ای که هميشه بساط چای آماده بود، نشستم.
گلشيری دو تا ليوان چای ريخت و از آشپزخانه برگشت. يکی را گذاشت روی عسلی نزديک من. صندليش را برداشت آورد رو به رويم گذاشت. همانطور وقتی می نشست روی صندلی گفت: «هشت و ربع کم از خانه راه افتاده که برود سر قراری با يکی از دوستانش، بعد قرار بوده برود کتابفروشی آفتاب، حوالی ظهر قرار بوده برود دانشگاه سخنرانی. يکی دو ساعت قبل زنگ زده بودند دانشگاه. يک نفری زنگ زده بوده حالا و گفته که سخنرانی را لغو کنند چون سخنران نمی تواند بيايد. احمد آن روز به هيچ کدام از اينجاها نرفته، خانواده اش متوجه غيبتش شده بودند، نگران هم شده و مثلا به چند جا که به عقلشان رسيده زنگ زده بودند. کار بالا گرفته کم کم و به نيروی انتظامی و بيمارستان هم مثلا سرزده اند، و خبری نبوده. همين جور مضطرب و نگران مانده اند که چه کار کنند. نصفه شب از کلانتری يا همچين جايی اطلاع داده اند که بله، بياييد پيدايش کرديم. کجا؟ گفته بودند که سر کوچه فلان، دوستانش می دانستند که آن کوچه، کوچه ای است که خانه زاون آن جاست. جسدش را طوری پيدا کرده بودند که انگار نشسته کنار ديوار، پاهايش را دراز کرده و پشتش را تکيه داده به ديوار. يک آستينش بالا بوده، يکی دو بطر مشروب هم بوده کنارش که مثلا مشروب خورده و يک مقداری هم می برده با خودش.»
سيگار به سيگار روشن می کند گلشيری، روبه رويم نشسته. چشم راستش به نظرم يک جورهايی انحراف پيدا کرده به بالا، نميدانم واقعا اين طور بود يا نه. ولی بعدها، به روزهای سياه ديگر هم گاهی اين حالت را توی چشم هاش می ديدم. او تازه از اصفهان برگشته، رفته بود برای دلداری خانواده ميرعلايی. بلند می شود دو تا چايی ديگر می ريزد و برمی گردد، «کشتندش» خودش را روی صندلی جابجا می کند: «زاون اصلا اصفهان نبوده، اصلا ايران نبوده که ميرعلايی رفته باشد پيشش. تازه صبح تا غروبش را کجا بوده؟ کی زنگ زده دانشگاه؟ ميرعلايی آدم وقت شناسی بود، ولی نه سرقرار صبحش رفته، نه کتابفروشی. خانه زاون هم که نرفته، اگر مثلا صبح حادثه ای برايش پيش آمده چرا جنازه اش نصفه شب پيدا شده؟ اين مدت کجا می توانسته باشد؟»
يکی، دوبار ميرعلايی را ديده بودم، به اقتضای شغلم او داستان پليسی «ترکه مرد» را ترجمه کرده بود برای «طرح نو». توی خانه دکتر غلامحسين ميرزاصالح که روبروی دفتر انتشارات بود ديده بودمش، البته خيلی کوتاه. هر وقت می آمد تهران،همان جا اطراق می کرد، فکر کنم يکی دو هفته قبل از مرگش هم آمده بود تهران و خانه دکتر. دکتر ميرزاصالح هيچ وقت در خانه اش را به هر زنگی وا نمی کرد آن وقت ها.به نظرم هنوز هم همين طور باشد. هر وقت کاری داشتيم، اول بايد تلفن می زديم و بعد درست سر ساعتی که دکتر می گفت، زنگ در را. وقتی گلشيری تناقض ها را يکی يکی می شمرد، تازه فهميدم که دکتر حق دارد، چرا که او هم مارگزيده بود پيشتر.
گلشيری می گفت: «پزشکی قانونی هنوز جواب نداده قرار شده بيشتر بررسی کنند و برای همين قلبش را نگه داشتند.» می گفت: «کشتندش، برای ما هم پيغام فرستاده اند اين طوری.» می گفت: «از بس سيگار می کشم، حالم خوش نيست. شب نمی توانم بخوابم. يک هو می پرم از خواب و باز سيگار می کشم، حالم به هم می خورد و تهوع دست می دهد به من. دست از سر ما بر نمی دارند، می دانم.» اين کلمات آخری را طوری ادا می کند که سردم می شود. 
انگار اينجا اصلا آپارتمان کوچکی پر از کتاب و کلمه نيست. به نظرم وسط يک کابوسم، که چشم هايی از پشت عينک سياهشان ما را می پايند. بلند می شوم و توی سياهی شبی از شب های آبان ماه سال ۱۳۷۴ می زنم بيرون.
گلشيری، ماجرای مرگ ميرعلايی را «گنجنامه» کرد و بعدتر توی مجله دوران چاپش کرد. 
هيچ روزنامه ای ماجرای مرگ ميرعلايی را چاپ نمی کند. عوضش تنها يک آگهی تسليت توی روزنامه اطلاعات چاپ می شود که اسامی برخی از نويسندگان، شاعران و روشنفکران پای آن آمده است و پرونده مرگ احمد ميرعلايی بايگانی می شود.

تهران؛6 آذر 82

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

سپیده که سر بزند؛آتشی بعد از خاموشی هم می سوزاند

منوچهر آتشی رفته است.سپیده که سر بزند چهارمین سال رفتن اش آغاز می شود.دیگر شعر نمی گوید.اما از همان ها که گفت و نوشت بعضی هاش هنوز و همیشه می توانند آتش را پرتاب کنند به جان آدمی.

فراقی

سپیده که سر بزند 
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود 
آفتاب سرگشته وپرسان 
تا مرا کنار کدام سنگ 
تنها بیابد به تماشای سوسنی نوزاد 
به نخستین دره سرگشتی هام 
در اندیشه تو ام 
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان 
که انگشت اشاره ات 
به تهدید بازیگوشانه 
منقار می زند به هوا 
و فضا را 
سیراب می کند از شبنم و گیاه 
سپیده که سر بزند خواهی دید 
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد 
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم 
آخرین ستارگان کهکشان شیری را 
تا خوابگاه آفتابیشان 
بدرقه می کردند

سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا 
آغاز خواهی کرد 
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید 
به پروانه ها خواهی اندیشید 
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات

منوچهر آتشی ؛از مجموعه شعر گندم و گیلاس

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

عجب حکایتی است عمران،حکایت تو!

لعنت به سال ها و ساعت ها.چه قدر زود گذشت،زود می گذرد.این پست بوی کاغذ و یادش از عمران صلاحی را که دیدم همین لعنت ها را فرستادم بر پدر و مادر زمان.و عجیب اینکه از دست زمان باید به خودش پناه برد، وتکه های شکسته و خرد شده زندگی را در خرابه های زمان جمع کرد و ردی از گذشته ساخت.
عجب حکایتی است عمران،حکایت تو! را درست 12 مهر 85 یعنی دو سال پیش نوشتم؛بهرام گفت خبر را دیدی،و خبر پتک بود.بی اختیار نوشتم و در گویانیوز منتشر کردم.اما حالا دو سال بعد از رفتن عمران این جا هم پستش می کنم،عمران داغ و لبخندش برایم هنوز تازه است:


عجب حکايتی است عمران، حکايت تو!
خبر نيست اين، پتک سنگين اندوه است که بر جان می نشيند؛ عمران صلاحی. چطور می شود باور کرد، چرا بايد باور کنم که عمران ديگر نيست. او کلمات را به خنده وامی داشت. طنزهاش خنده را می نشاند بر لب و شادی را در دل، خودش که ديگر حکايتی بود. حکايتی بود عمران.
بهمن ماه است، سال۷۴، مراسم ختم سياوش کسرايی، مسجدامام حسن، سهروردی شمالی؛
مجری شروع می کند به اعلام برنامه. چند جوان و پير و گردن کلفت ريشو می روند به سوی تربيون مسجد.ميکروفن را جوانی از دست مجری می گيرد. مسعود ده نمکی است، همان که حالا می گويند فيلم ساز شده. از همان جا به دوستانش می گويد درها را ببنديد. و درها را می بندند. کاغذی را که تو دست های مجری هست می گيرد و پاره پاری می کند. جماعت بلند می شوند که بروند بيرون. می گويد بنشينيد سر جای تان. از بلندگو می گويد که شما عده ای غرب زده و خودفروخته و البته جاسوس و منحرفيد که آمده ايد از سياوش کسرايی خائن ستايش کنيد. شما اصلا می دانيد سياوش کسرايی کيست، يک خائن است، خائن است. اين سو تر دوستانش با کابل، زنجير، چماق و هر چه که به درد زدن و کوبيدن می خورد جماعت را که به سوی در خروجی آمده اند زير ضرب گرفته اند. تقريبا همه و از جمله محمد قاضی مترجم نامدار آن روز سهمی از زنجير و کابل و چماق دريافت کردند. ده نمکی از پشت بلندگو داد می زند "آهای هوشنگ گلشيری خائن، آهای محمد مختاری جاسوس، منصور کوشان غرب زده، اين عمران صلاحی جاسوس و خائن کجا است. اين عمران صلاحی جاسوس است، خائن است، خائن است".
راست می گفت، عمران صلاحی خائن بود؛ اما خائن به قدرت. او هر روز به دروغ، خيانت می کرد، هر روز به دشمنان آزادی خيانت می کرد. عمران صلاحی راه اش را بلد بود که چطور به دشمنان آزادی خيانت کند. در همه آن سال ها و اين سال ها و تا عمر داشت عمران، در توطئه ای مشترک با کلمات ؛ قدرت، جهل و ارتجاع را به سخره گرفت با طنزهاش. چنان کلمات را با هم می سرشت که توفان خنده، شده بود کابوس آن هايی که ارمغان شان جز زنجير و کابل و زندان و مرگ، جز جهل و فريب چيزی نبوده، چيزی نيست.
داد می زد ده نمکی که عمران صلاحی کجا است. کجا است عمران صلاحی؟ توی سينه ما. سلاحش خنده بود.
خرداد ماه است، سال ۷۹، مراسم ختم هوشنگ گلشيری، جلوی مسجد ميدان نيلوفر.
دوستم می گويد بمان با عمران می رويم.می مانم، سوار يک پيکان قراضه می شويم، که عمران آن را با پول سی چهل سال کار و نوشتن و خيانت به قدرت خريده.عمران می راند.می گويد کجا می شينی.می فهميم که همسايه ايم با هم، همسايه توی بيست و يک متری جی و آن طرف ها."خائن ها همه پايين می شينن". و آنها که خائن نيستند در بالای شهر. تهران است ديگر. چند بار هم توی محل به هم می خوريم. دفعه آخر جلوی يک فروشگاه لوازم بهداشتی ساختمان. می گويم اين جاييد؟ می گويد آمده ام کاسه توالت بگيرم.می خنديم. بالاخره عمران عاقل شده و به فکر خانه سازی افتاده. خب کجا آدرسی که می دهد شهرک انديشه و شهريار و آن طرف ها است.
مرداد ماه است، سال ۸۲، اصفهان، جشنواره نمايش طنز، هتل عالی قاپو.
بالاخره يک جايی غير از مسجد به هم رسيديم. عمران را که می بينم دلم باز می شود، و می خندم. چشم های مهربانی دارد عمران. متين است، فروتن است، آداب دان است، با تجربه و صندوق خنده است. گنجی که از ما دريغ شده در اين سال ها توی صندوق عمران است.می گويد برويم چرخ بزنيم می رويم.
موافقی بريم قهوه خونه؟
و رفتيم.
يک قهوه خانه ی قديمی بود که عمران توی همان يک روز اول سفر به اصفهان کشفش کرده بود. زير زمينی است پر از عکس پهلوانان و اسباب درويشی. هوا بس ناجوانمردانه گرم است عمران.می گويد چای زير زمينی می خوريم در عوض.عرق می ريزيم و عمران درباره عرق ريختن هم چيزی می گويد،می خنديم.هی می چرخيم و می خنديم خوش مشرب است عمران.
می گويم چندبار زنگ زده ام به احمد آقا، ولی خانه نبوده. می گويد خوب است ببينيمش.
توی اتاقم هستم. تلفن زنگ می زند، گوشی را بر می دارم، احمد آقا است، می گويد اين جا چه کار می کنی اسباب، اثاثيه را جمع کن بريم. می گويم کجاييد شما؟ می گويد همين جا در لابی هتل. تند لباس می پوشم و می روم پايين. توضيح می دهم. می گويد پاشو بريم بيرون.عمران هم اين جاست، می گويد برو بيارش.عمران می آيد.بلند می شويم و از هتل می زنيم بيرون. چرخی می زنيم توی شهر.
احمد آقا ما را بر می دارد و می برد صفی عليشاه. احمد آقا اول ما را می برد طرف کافی شاپ هتل می گويد اين جا پاتوق ما بوده با احمد ميرعلايی و بر و بچه های اصفهان اين جا می آمدیم،تعطيل است ظاهرا. بعد ما را می برد به سمت دری که به محوطه ای در پشت هتل باز می شود، فضای آزاد و کلی ميز است و از ما بهتران نشسته اند به خوردن. عمران نگاهم می کند، يواشکی می گويد مگه احمدآقا اصفهانی نيست،آدم به اصالتش شک می کند.می خنديم يواشکی.يک ميز است که سرويس مفصلی روش چيده شده. می نشينيم عمران می گويد الآن است که بيرون مان کنند. چه قدر می خنديم مگر می شود با عمران و خرابی هاش باشی و نخندی.احمدآقا جوجه کباب سفارش می دهد. می گويد تو و عمران مهمان من هستيد وسايل تان را جمع می کنيد و می آييد همين هتل. دو نفری سعی می کنيم قانعش کنيم که همان هتل عالی قاپو هم خوب است.
عمران می گويد ساعت نه پرواز دارم.الان ساعت هشت است که عمران جان.بر می گرديم عالی قاپو.عمران می رود تند تند ساکش را بر می دارد و می آيد، می رود. رفته است عمران.
مهرماه است، سال ۸۵؛ موقعيت اضطراب
عمران رفته است.مبهوتم.
دردی است اين، جان کاه و آزار دهند که شاعری چون عمران که دنيا را با چشم های خندانش می ديد، قلبش يک باره بايستد، اما اين سرگذشتی است که برای مان رقم زده اند؛ "ماييم‌ و اين‌ سرگذشت‌ افسوس‌ بار. يعنی‌ طرد و انزوای‌ افراد و حذف‌ و نفی‌ آثار. پايدار در نوشتن‌، خودخوری‌ در بی‌امکانی‌، چشم‌ به‌ راهی‌ در بی‌ارتباطی‌. تا کی‌ خبر در رسد. اين‌ گلی‌ است‌ که‌ به‌ سر ما زده‌اند، و بعضی‌ها را هم‌ شاد می‌کند!" اين همان موقعيتی است که محمد مختاری نه سال پيش(الان یازده سال پیش)،در سالمرگ غزاله عليزاده به درستی "موقعيت اضطراب" نام داد.
موقعيتی دردناک و آزار دهند که هدايت را از پا در آورد، شاملو را خانه نشين کرد، گلشيری را به خودخوری انداخت، کسرايی را آواره کرد، نيما را افسرده. همان موقعيتی که نسلی از شاعران و نويسندگان جوان تر را جوان مرگ کرد و می کند. همان موقعيتی که غلامحسين ساعدی را ويران، و اسماعيل شاهرودی را روانه تيمارستان کرد. اين همان گلی است که عزاله عليزاده را به درختی در جنگل های جواهرده آويخت تا تاب بخورد بر پيشانی تاريخ ادبيات معاصر، کمر ميم آزاد را شکست،و فرخ تميمی را بی خانه کرد.
آن چه عمران صلاحی را از ادبيات ما گرفت، تقدير نبود، نيست. بلاهت تاريخی قدرت است که بر پيشانی روزگار ما تقرير می کنند. عمران صلاحی شصت سال در برابر چنين موقعيت تلخی تاب آورد. و اين ده سال اخير را به شدت کار کرد؛ نوشت و نوشت و نوشت تا دنيا زيباتر از آنی باشد که هست. شعر نوشت، تحقیق کرد، کتاب نوشت، مقاله نوشت،و طنز نوشت. بمب خنده را در لا به لای کلمات کار گذاشت تا شادی را بترکاند در جمع افسرده ما. سلاح او همين بود و خيانتش نيز همين که به روزگاری که سياهی را ترويج می کنند، شادی را رواج داد و لبخند را.
چيزی نداشت، و چيزی ندارد که از دست بدهد عمران. حالا روی دوش عزرائيل هم دارد نقشه می کشد که چه طور می تواند ما را، و نازادگان را بخنداند.
از مرگ کسی شاد نمی شد عمران، مرگش اما شايد بعضی ها را هم شاد کند.همان ها که او را خائن می دانستنند و خيلی های ديگر را هم خائن می دانند. هر کسی را که دست به سينه نباشد خائن می دانند، اصلا. آنها هنرمند خوب را، هنرمند مرده می دانند، و غير از اين هنرمند را مرده می خواهند.
زود بود برای عمران رفتن. رفتنش زود بود اما برای قلب پر طبل و تپش او ننوشتن کافی بود تا شورش کند با سکونش. در اين سال ها با آن که می دانست آن لبخند که می نشاند بر لب های اين و آن، آن لبخند که پنهان می کند در لابلای کلمات، بعضی ها را خشمگين هم می کند، نوشت. آن قدر نوشت که سکون دوباره برايش سخت بود، ننوشتن، زندانی شد برايش.
بلند شو عمران، برويم قهوه خانه. بلند شو با هم برويم. دستت را بده، دست بده که اين سال ها از دست دادن شروع شده است.
...
مربوط؛
...
نکته؛اسم عکاس را نمی دانم اما حقوق معنوی اش محفوظ است و به محض اطلاع می نویسم.

۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

خاموشی علیرضا اسپهبد؛مرگ نقاش آزادی و انسان در پنجاه و پنج سالگی

علیرضا اسپهبد ،نقاش آزادی و انسان شنبه 5 اسفند 85 در تهران برای همیشه خاموش شد.او با وجود خلق آثاری بزرگ،که بی گمان در تاریخ هنر ایران بر صدر می نشیند،در همه این سال ها سانسور شد.در سه دهه گذشته اجازه برگزاری نمایشگاه تنها یکی دو بار به او داده شد.هرگز برای تدریس در دانشگاه از او دعوت نشد و در سه سال اخیر از فرط سانسور و تنهایی به غم غریبی دچار شد.غمی که سر انجام نقاش بزرگ آزادی را در پنجاه و پنج سالگی با مرگ پیوند داد.
مرگ در اوج
عليرضا اسپهبد،متولد ۲۲ آذر ۱۳۳۰ در تهران بود.او تحصیلات خود را در هنرستان هنرهای زیبای پسران در سال 1350 به پایان برد،و پس از آن به تحصیل در رشته گرافيك دانشكده هنرهاى تزئينى تهران مشغول شد و در سال ۱۳۵۴ قارغ التحصیل شد.اسپهبد هم چنین دارای فوق ليسانس هنر از دانشگاه گلد اسميت لندن بود.
برگزاری نمایشگاهی از نقاشی هایش با عنوان"کلاغ ها" در سال 1354،نام علیرضا اسپهبد را به عنوان یک نقاش مدرنیست و صاحب سبک بر سر زبان ها انداخت،زمانی که او هنوز تنها 24 سال داشت.
اسپهبد فعالیت مطبوعاتی خود را از مجله تماشا طی دوران دانشجویی آغاز کرد و پس از آن در سال 57 که برای تحصیل در لندن حضور داشت به جمع همکاران مجله ایرانشهر به سر دبیری احمد شاملو پیوست که در آن هنگام در لندن منتشر می شد.پس از بازگشت به ایران به دعوت شاملو به عنوان طراح و گرافیست کتاب جمعه از فروردین 58 با او تا هنگام توقیف کتاب جمعه همکاری کرد.
پس از آن در سال های ده شصت اسپهبد علاوه بر طراحی برخی از مجلات،پیوسته به نقاشی پرداخت.تصاویر برخی از نقاشی های او در آن دهه بر روی جلد مجلاتی چون آدینه،ایران فردا،صنعت حمل و نقل و برخی دیگر از ماهانامه های فرهنگی منتشر می شد.
در شناسنامه کاری او شرکت در چندين نمايشگاه گروهى در سال های پیش از انقلاب و برگزارى نخستین نمايشگاه انفرادى در سال 54 ثبت است.در سال های 55 و 56 در دو دوره نمایشگاه سالانه بال سوئیس شرکت داشت و در سال 1356 نمایشگاهی انفرادی آثارش در گالری بدفوردهاوس لندن برگزار شد.در سال های پس از انقلاب به علیرضا اسپهبد جزء دو مورد اجازه برگزاری نمایشگاه داده نشد.
در تمام این سال ها اسپهبد زندگی خود را از طریق فروش تابلوهای نقاشی،تدریس خصوصی نقاشی و طراحی روی جلد کتاب گذراند.طراحی روی جلد بیش از 140 عنوان کتاب که از آن جمله طرح های روی جلد او بر آثار احمد شاملو حاصل این بخش از فعالیت های اسپهبد بود.
در فاصله سال 2001 تا 2003 پن آلمان برای سه سال متوالی چندین اثر علیرضا اسپهبد را به عنوان كارت پستال و پوستر نمایشگاه کتاب فرانکفورت در تیراژی میلیونی منتشر كرد.
در چند سال گذشته اسپهبد در تنگنا و تنهایی مطلق چه در خانه و بیرون از خانه قرار داشت،چنان که خود در گفتگویی در سال 83 گفت"مدت دو سال است كه زندگي ام از طريق آثارم تأمين نمي شود.پيش از اين خوب بود.چون مي توانستم نقاشيها را بفروشم، مقدمه اي براي يككتاب مي نوشتم.طرح جلد چندين كتاب را مي ساختم،آرم مؤسسات تجاري را مي ساختم".
شنبه پنجم اسفند 85 اما خبرگزاری ها اعلام کردند که علیرضا اسپهبد بر اثر سکته قلبی و در راه بیمارستان درگذشته است.مرگ برای او زود بود بی گمان،که تنها پنجاه و پنج سال داشت و بسیار نقاشی ها که می خواست بکشد،و بسیار حرف ها داشت که هرگز بر زبان نیاورد.
نقاش آزادی و انسان
اسپهبد در همین سال ها برخی از آثار بی همتایش چون"تیرباران شده" را خلق کرد،نقاشی حیرت انگیزی که در آن مردی نیم انسان - نیم اسبی در حال گریستن در دستمال سفید و خونچکان است.این نقاشی از جمله آثار شاخص هنری است که به یاد اعدام های سال 67 و همه آزادی خواهان اعدام شده خلق شده است.اسپهبد یکی از معدود نقاشان ایرانی است که آثار به هم پیوسته ای را نیز خلق کرده است،که مجموعه "کلاغ ها" از جمله همین آثار به هم پیوسته است.
بی پروایی اسپهبد در خلق آثاری همواره متعهد به انسان و آزادی،فشارها را بر او افزون می کرد.این فشارها زمانی به شکل تهدید،زمانی به شکل کنترل و همواره به شکل حذف و سانسور در مورد علیرضا اسپهبد وجود داشتند.نادیده گرفتن او و آثار بزرگش حتا در سال های دوره اصلاحات نیز تداوم داشت.
با این همه علیرضا اسپهبد در تمام این سال ها در گالری کوچکش در خیابان دولت تهران و بعد از آن در خانه اش به نقاشی و خلق آثاری مشغول بود که بی گمان در تاریخ هنر معاصر ایران و جهان جایگاه شایسته ای خواهد داشت.
مرگ ناگهانی علیرضا اسپهبد در پنجاه و پنج سالگی دیروز جامعه هنری ایران را با بهت مواجه کرد.
محمود دولت‌آبادي،در واکنش به مرگ اسپهبد در گفت و گویی با خبرگزاری ایسنا گفت"شايد او يكي از معدود نقاش‌هايي بود كه با ادبيات بيشتر سر و كار داشت".دولت آبادي همچنین با اشاره به انزوای اسپهبد که در شمار اجتماعی ترین نقاشان ایران بود،گفت" اين اواخر اين فترت و انزواي عليرضا اسپهبد آن‌قدر شديد شده بود كه ما هم حتا كمتر يكديگر را مي‌ديديم.دلتنگي او از مجموعه‌ي جامعه‌ي هنر و مجموعه‌ي روابط حاكم بر فضاي هنرهاي تجسمي در كشور بود. با ما كه دوستان اهل قلمش بوديم، مشكلي نداشت؛لابد انتظار داشت جامعه‌ي هنرهاي تجسمي بيشتر به كارهايش توجه كنند".دولت آبادی از"تنهايي سنگيني" سخن گفته که اسپهبد طي دو سال گذشته در خانواده و جامعه تحمل مي‌كرد،و گفته"يكي دوبار كه با او صحبت كرده و سراغش را گرفتم كه چه مي‌كند،در پاسخ شنیده که"تنها نقاشي مي‌كشم".
علیرضا اسپهبد،در مقدمه تنها کتابی که از نقاشی هایش با گردآوری آیدین آغداشلو و مقدمه جواد مجابی منتشر شد و در بر گیرنده برخی از نقاشی هایش از سال 50 تا 76 است،با اشاره تنگناهایی که برایش ایجاد کردند،جمله ای نوشته که درد مشترک را فریاد می زند؛"من اين واقعيت را همچون تعهدى پذيرفته ام كه بى تفاوت و خنثى نمانم كه از نقاشى تنها زينت ديوار نسازم و همه توانايى هايم را صرفاً در نمايش توانمندى هدر ندهم. دلمشغولى من هميشه اين است؛ در جهانى كه آدمى در تلاش حماسى خود در كار خلق روابط انسانى، پاى برزمين استوار كرده است؛ هنر، اين والاترين شيوه زيست آدمى، چه براى من نقاش و چه براى شماى بيننده، چه دارد و چه خواهدداشت، اگر فريب بازى با فرم و ساختار و ابزار، آن را از هنرمند و انسان تهى كند".
یگانه فرزندش "بامداد" که در این چند سال و همه آن سال ها شاهد رنج های علیرضا اسپهبد بوده است،اکنون تنها مانده است.به تسلای او می بایست نوشت که علیرضا اسپهبد تنها بود،اما بزرگ بود و انسان.و از زبان عموی دلخسته اش احمد شاملو که؛"خاطره اش تا جاودانِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد".
در روز , اکنون

نوشتار پیشین درباره علیرضا اسپهبد/بهمن 82

۱۳۸۲ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

خداحافظی با عماد

عماد خراسانی مرد.همین و تمام.این هم دو تا یادداشت برای عماد اولی را وقتی نوشتم که خبر بستری شدنش توی بیمارستان رسید و دومی حاصل دیداری است با او در عصر ۱۱ خرداد ۸۲ که اولین وآخرین دیدار هم شد:

مگر عشق‌ تمام‌شدنی‌ است‌

یازده‌ خرداد 82
امروز رفته‌ بودم‌ خانه‌ عماد خراسانی‌. یک‌ اتاق‌ کوچک‌، یک‌ تخت‌ و یک‌ عصا، چند تا عکس‌ اخوان‌ ثالث‌ و دو تا انگشتر عقیق‌. دو تا چشم‌ و یک‌ نگاه‌، به‌علاوه‌ کلی‌ عشق‌. هشتاد و دو ساله‌ است‌ عماد. رفیق‌ فابریک‌ مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ در رندی‌ و قلندری‌. ازش‌ پرسیدم‌ حالا که‌ به‌ این‌جا رسیدی‌ حالا که‌ رسیدی‌ ته‌ خط‌ هنوز آن‌ عشق‌، همان‌ عشق‌ معروف‌، توی‌ سرت‌ هست‌؟ هنوز رنج‌ می‌کشی‌ عماد؟ گفت‌ و البته‌ آرام‌ و شمرده‌ که‌ هنوز...
عشق‌ عماد یک‌ وقتی‌ سر زبان‌ها بود و شعرهاش‌ هنوز. گفتم‌ ماجرا چی‌ بود، می‌خواهم‌ همه‌اش‌ را بشنوم‌. گفت‌: «دست‌ رو بد دردی‌ گذاشتی‌»، گفت‌: «زدی‌ توی‌ خال‌». از عماد چیزی‌ نمانده‌، جز تکه‌یی‌ پوست‌ و استخوان‌ و باز هم‌ از عشق‌ می‌گفت‌ و این‌ که‌ اگر یک‌ بار دیگر هم‌ به‌ دنیا بیاید باز شعر و عشق‌. گفتم‌ این‌ دو تا را انتخاب‌ می‌کنی‌، باز هم‌ گفت‌: «من‌ اونا رو انتخاب‌ نمی‌کنم‌، اون‌ها خودشون‌ رو توی‌ وجودم‌ جا می‌کنن‌.» شعرهاش‌ جای‌ خود، می‌خواستم‌ یک‌ بار از نزدیک‌ ببینمش‌. ببینم‌ چطور می‌شود آدم‌ توی‌ هشتاد و دوسالگی‌، وقتی‌ جایی‌ میان‌ مرگ‌ و زندگی‌ قرار گرفته‌، می‌تواند از عشق‌ و با عشق‌ نفس‌ بکشد و دیدمش‌.

28آبان‌ 82
تلفن‌ زنگ‌ می‌زند، دوستی‌ خبر می‌دهد که‌ عماد را برده‌اند بیمارستان‌. او حالا توی‌ اتاق‌ شماره‌ 206 بیمارستان‌ توس‌ با چیزی‌ در جدال‌ است‌ که‌ بی‌گمال‌ زندگی‌ نام‌ ندارد. چندماه‌ پیش‌ به‌ دیدارش‌ رفته‌ بودم‌، خانه‌اش‌ در کوچه‌یی‌ به‌ نام‌ خودش‌ بود. جایی‌ شبیه‌ زیرزمین‌. آنجا دوتا چشم‌ دیدم‌ و آدم‌ نحیفی‌ را که‌ تنها پیوندش‌ با زندگی‌ عشق‌ بود. نگاهش‌ خیره‌ به‌ نقطه‌یی‌ نامعلوم‌ انگار جان‌ می‌داد به‌ گذشته‌یی‌ دور. گذشته‌یی‌ که‌ قوت‌ بود، شور بود، مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ بود، شعر بود و عشق‌، سراسر عشق‌ بود. از برق‌ چشم‌هایش‌ می‌شد دانست‌ که‌ او با همین‌ جان‌ عاشق‌ بوده‌ که‌ زندگی‌ را تاب‌ آورده‌، عشق‌ را تاب‌ آورده‌ و خودش‌ را از روزهای‌ دور رسانده‌ به‌ اینجا و خودش‌ را می‌رساند به‌ فرداها. باورکردنی‌ نبود ولی‌ حقیقت‌ داشت‌ هم‌ عماد و هم‌ عشق‌.
می‌دانم‌ که‌ روی‌ آن‌ تخت‌، توی‌ بیمارستان‌ باز خیره‌ می‌شود عماد. خیره‌ به‌ جایی‌ دور و نامعلوم‌ و جان‌ می‌دهد به‌ روزها و دیروزها و همین‌ است‌ که‌ عماد، عاشق‌ترین‌ زندگان‌ است‌ تا امروز.

28 بهمن‌82
و باز تلفن‌ است‌ که‌ زنگ‌ می‌زند، دوستی‌ خبر می‌دهد که‌ عماد تمام‌ کرده‌. خیره‌ می‌شوم‌ به‌ جایی‌ دور، به‌ همان‌ اتاق‌ کوچک‌ و اندام‌ نحیفش‌ و البته‌ به‌ برق‌ چشم‌هاش‌ که‌ تنها پیوند او بود با زندگی‌. می‌شود پذیرفت‌ که‌ آن‌ دست‌های‌ لاغر و صورت‌ استخوانی‌ برای‌ ابد مرده‌اند اما آن‌ چشم‌ها چه‌؟ مگر آن‌ چشم‌ها تمام‌شدنی‌ است‌. آن‌ نگاه‌، آن‌ شعرها مگر تمام‌ شدنی‌ است‌ و آن‌ همه‌ عشق‌ که‌ خودش‌ را در اندام‌ نحیف‌ عماد جا کرده‌ بود مگر تمام‌شدنی‌ است‌.یقین‌ دارم‌ که‌ امروز تشییع‌کنندگان‌، تنها پیکر عماد را به‌ خاک‌ می‌سپارند نه‌ شعرها و عشقش‌را.
او حالا جایی‌ دور از اینجا و اکنون‌، خیره‌ به‌ جایی‌ دورتر شده‌ و از خودش‌ و از ما می‌پرسد مگر شعر، مگر عشق‌ تمام‌شدنی‌ است‌.

۱۳۸۲ آبان ۲۸, چهارشنبه

عاشق ترین زندگان

او حالا توی اتاق ۲۰۶بیمارستان توس با چیرزی در جدال است که بی گمان زندگی نام ندارد.چند ماه پیش به دیدارش رفته بودم خانه اش در کوچه یی به نام خودش بود توی شهرک غرب.جایی شبیه زیر زمین.آن جا من دو تا چشم دیدم و مقدار پوست و استخوان که تنها پیوندش با زندگی عشق بود.وقتی از عشق دیرینش پرسیدم برق چشم هاش را دیدم و بعد همه آن پوست و استخوان خلاصه شد در نگاهی که خیره به نقطه یی نا معلوم انگار جان می دهد به گذشته یی دور.و در یافتم که او با همین جان عاشق بوده که زندگی را تاب آورده و عشق را تاب آورده و خودش را از روز های دور رسانده به این جا و خودش را می رساند به آینده.باور کردنی نبود برایم ولی حقیقت داشت هم عماد و هم عشق.
حالا هم میدانم که توی بیمارستان باز خیره می شود عماد.خیره به جایی دور و نا معلوم و جان می دهد به او.و همین است که عماد عاشق ترین زندگان است تا امروز و تا بعدها بعد و تا همیشه.
این هم نوشته یی که پس از آن دیدار نوشتم:

یه بار از نزدیک

دیروز رفته بودم خانه عماد خراسانی.یه اتاق کوچک و یه تخت و یه عصا.چند تا عکس اخوان ودو تا انگشتر عقیق که یکیش آبی بود اون یکی دخترکی که داشت انگور می چید.دوتا چشم و یه نگاه بعلاوه کلی عشق.هشتاد و دو سالش میشه عماد.رفیق فابریک اخوان در رندی و قلندری.ازش پرسیدم حالا که به این جا رسیدی حالا که رسیدی ته خط هنوز اون عشق توی سرت هست؟هنوز رنج می کشی؟ گفت و البته آرام وشمرده که هنوز...عشق عماد یک وقتی سر زبان ها بود.گفتم ماجرا چی بود.گفتم می خوام همش رو بشنوم.گفت دست رو بد دردی گذاشتی گفت زدی توی خال.ازش چیزی نمانده.یه تیکه پوست و استخوان و بازم از عشق می گفت و این که اگه یه بار دیگه هم دنیا بیاد باز شعر و عشق.گفتم تو این دوتا رو انتخاب میکنی بازم.گفت من اونارو انتخاب نمی کنم اون خودشون رو تو وجودم جا میکنن.شعر هاش جای خود می خواستم یه بار از نزدیک ببینمش.ببینم چطور میشه یه آدم تو هشتاد و دو سالگی وقتی جایی میان مرگ و زندگی قرار گرفته می تونه از عشق و با عشق نفس بکشه.و دیدمش..(دوشنبه 12 خرداد )

...

۱۳۸۲ آبان ۲۰, سه‌شنبه

تنهایی نیما و تنهایی ما

۲۱ آبان هم که می آید آدم یاد نیما میافتد که یک تنه با سنت بزرگ شعری در افتاد و همین است که حالا ارزش کار او را چند چندان می کند.او تنها بود مثل همه ما که تنهاییم و غیر از این کاری هم از دست مان بر نمی آیدغیر از این که توی تنهایی خودمان بنشینیم و به کلماتی دل ببندیم که یک روز آخر بازی را اعلان خواهند کرد.

این هم نوشتاری برای نیما:
از انقلابی گری تا انقلاب ادبی 

این هم یک سال پیش در چنین روزی:

به خانه نمی آیم
تو میز را نچیده یی
برایم حتا نریخته یی 
یک فنجان چای و
اتفاقا
وقتی رفتی اتاق خواب 
بیدارم هنوز
پتو را بکش
می کشی تا چانه ات
بخواب
می خوابی
خوابیده یی هنوز
گنجشک ها جیک جیک می کنند
...

۱۳۸۲ آبان ۱۲, دوشنبه

روشنک داریوش دست در دست مرگ


روشنک داریوش، مترجم ایرانی که به‌دلیل ابتلا به سرطان، از چند سال پیش در آلمان اقامت داشت، درگذشت.از ترجمه های داریوش، ”قرن من” اثر گونتر گراس است.
کانون نویسندگان ایران در بیانه یی آورده است:
روشنک داریوش مترجم و عضو دیرین و کوشنده کانون نویسندگان ایران پس از تحمل نگرانی ها و فشار های بسیار دور از وطن در گذشت.او در بدترین سال هایی که بر کانون نویسندگان ایران و اعضای آن گذشت از فعالان پیگیر جمع مشورتی بود.مرگ تاسف آور او را به جامعه فرهنگی ایران بستگان و یارانش تسلیت می گوییم و در مجلس گرامیداشت او در کنار خانواده و دوستانش خواهیم بود.

...

۱۳۸۲ مهر ۱۶, چهارشنبه

احمدشاملو باز هم‌ شعر می‌خواند

انتشار نخستین‌ آلبوم‌ «کاشفان‌ فروتن‌ شوکران‌» ‌ گزیده‌ی شعرهای‌ احمد شاملو با صدای‌ خود شاعر و موسیقی‌ متن‌ فریدون‌ شهبازیان‌ سال‌ ها پیش‌ با استقبال‌ بسیاری‌ مواجه‌ شد، حالا و سه‌ سال‌ پس‌ از خاموشی‌ شاملو علاقه‌مندان‌ او می‌توانند شعرهای‌ شاملو را باز هم‌ با صدای‌ خودش‌ بشنوند.«کاشفان‌ فروتن‌ شوکران‌2» عنوان‌ آلبوم‌ تازه‌یی‌ از شعرهای‌ شاملو است‌ که‌ با موسیقی‌ زیبای‌ فریدون‌ شهبازیان‌ منتشر شده.شاملو در یادداشتی‌ پیرامون‌ این‌ آلبوم‌ نوشته‌ :«می‌خواهم‌ یادداشتم‌ را با تقدیم‌ سپاس‌های‌ عمیق‌ خود به‌ فریدون‌ شهبازیان‌ به‌ آخر برم‌ که‌ با موسیقی‌ کم‌ نظیرش‌ چنین‌ صمیمانه‌ به‌ یاری‌ بیان‌ الکن‌ من‌ آمده‌ است‌... حال‌ و هوای‌ قطعات‌، گاه‌ بشدت‌ با یکدیگر متفاوت‌ است‌ قطعه‌یی‌ روایتگر حماسه‌ اعتقاد و ایمان‌ است‌ و قطعه‌ دیگر به‌ تلخی‌ و حسرت‌ از مرگی‌ بیهوده‌ سخن‌ می‌گوید مرگی‌ که‌ شجاعانه‌ هست‌، اما نه‌ محصول‌ اقدامی‌ حماسی‌، که‌ ماحصل‌ خیانت‌ و پستی‌ دیگران‌ است‌.»«ترانه‌ بزرگ‌ ترین‌ آرزو»، «تو را دوست‌ می‌دارم‌»، «تعویذ»، «باران‌»، «در این‌ بن‌بست‌»، «خاطره‌»، «سرود ششم‌» و «در آستانه‌» از جمله‌ اشعاری‌ است‌ که‌ در این‌ آلبوم‌ آمده‌ است‌.

۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اون ور مرگ

پنج شش سال پیش یه شب تو شوکا با بیژن جلالی نشسته بودیم که یکی یه انگشتر آورد و گفت این انگشتر حال درونی آدم ها رو نشون میده.ماجرا این طور بود که نگینش تو دست آدما و متناسب با حال شون رنگ عوض می کرد.به نظرم تو دست جلالی نگین قهوه یی شد ولی تو دست من سیاه.بیژن گفت تو الان باید مرده باشی.میگفت تو مثل یه دریای توفانی هستی الان.حالا اون انگشتر که نیست ولی فکر میکنم اگه بود چیزی اون ور مرگ رو نشون میداد چه تو دستای بیژن و چه تو دستای من.

۱۳۸۲ خرداد ۱۲, دوشنبه

هركس‌ آب‌ قلبش‌ را مي‌خورد

يك‌ صندلي‌ را در نظر بگير، يك‌ اتاق‌ پر ازكتاب‌ و كلمه‌ را. او خودش‌ را يك‌ جورهايي‌ مثل‌ كودك‌ توي‌ زهدان‌، جمع‌ كرده‌ روي‌ صندلي‌. دست‌هايش‌ عجب‌ شكل‌هايي‌ به‌ خود مي‌گيرند و چشم‌هايش‌ هم‌. هوشنگ‌ گلشيري‌ يك‌ جورهايي‌ جان‌ داده‌ به‌ داستان‌ كه‌ نفس‌هاش‌ حالا آهنگ‌ داستان‌ را گرفته‌ به‌ خود. «هر كس‌ آب‌ قلبش‌ را مي‌خورد»، گلشيري‌ هم‌ آب‌ قلبش‌ را خورد. داستان‌هاي‌ ننوشته‌اش‌ به‌ كنار، داستان‌هاي‌ در محاقش‌ به‌ كنار، حتي‌ اگر همه‌ آثار چاپ‌ شده‌اش‌ را كنار بگذاريم‌ او آب‌ دلي‌ را مي‌خوردكه‌ عاشق‌ داستان‌ بود و همين‌ عشق‌ غير «شازده‌ احتجاب‌»، غير «جبه‌ خانه‌»، غير معصوم‌ها و «آينه‌هاي‌ دردار» و باقي‌ نوشته‌هاش‌، به‌ او توان‌ ساختن‌ جرياني‌ را داد كه‌ داستان‌نويسي‌ فارسي‌ را با افق‌هاي‌ تازه‌ پيوند زد. گلشيري‌ بخش‌ قابل‌ توجهي‌ از مجال‌ بي‌رحمانه‌ اندكش‌ را به‌ جاي‌ فاصله‌ گرفتن‌ از ديگران‌، صرف‌ كرد تا آنها را با چشم‌اندازهاي‌ مكشوفش‌ آشنا كند.مي‌شود ادعا كرد كه‌ او هم‌ جانش‌ را به‌ داستان‌ داده‌ و هم‌ به‌ داستان‌ ما جان‌ داده‌. نقش‌ او در داستان‌ نويسي‌ معاصر عين‌ نقش‌ شاملو در شعر معاصر است‌، غير از آفرينش‌ آثاري‌ پخته‌ و پرقوت‌، تلاش‌ براي‌ تثبيت‌ و تكثير از هر راه‌ ممكن‌. ادبيات‌ معاصر ايران‌ هيچ‌ وقت‌ آن‌ صندلي‌، آن‌ اتاق‌ پر از كتاب‌ و كلمه‌، و هوشنگ‌ گلشيري‌ را فراموش‌ نخواهد كرد.
منتشر شده در روزنامه اعتماد

برای هوشنگ گلشیری
قناري‌ گفت‌:كره‌ ما
كره‌ قفس‌ها با ميله‌هاي‌ زرين‌ و چينه‌دان‌ چيني‌.
ماهي‌ سرخ‌ سفره‌ هفت‌ سين‌اش‌ به‌ محيطي‌ تعبير كرد
كه‌ هر بهار
متبلور مي‌شود
كركس‌ گفت‌: سياره‌ من‌
سياره‌ بي‌همتايي‌ كه‌ در آن‌ مرگ
‌مايده‌ مي‌آفريند
كوسه‌ گفت‌: زمين‌
سفره‌ بركت‌خيز اقيانوس‌ها
انسان‌ سخني‌ نگفت‌
تنها او بود كه‌ جامه‌ به‌ تن‌ داشت
‌و آستينش‌ از اشك‌ تر بود.
احمد شاملو

۱۳۸۱ اسفند ۲۴, شنبه

مرگ بر شانه های شعر

عمرم شکسته است
جا به جا نمي شود اين اوراق
رخ در رخ تمام آينه ها
مي بارد و هنوز
تو در راهي...
محمد بياباني هم ديگر شعر نخواهد گفت عين فرخ تميمي که تمام...۸۱ نمي توانست دست خالي بماند وهمين است که مرگ بر شانه هاي شعر مي نشيند دوباره.آن ها حالا رفته اند جايي که هدايت و نيما و شاملو و گلشيري و ديگران دور هم نشسته اند و مي نويسند هنوز.
نام مرا دهان تو بيدار مي کند
در بيشه هاي فندق و سنجاب
تا مادر زمين
پيغام خاک را بسرايد
با آفتاب...

۱۳۸۱ بهمن ۱, سه‌شنبه

بر آب

بر آب گيسوي پري باشد
چشم تو تا ابد ماهي مي ماند
تا من نباشي باور نمي کني که با اين خيال
مانند هر گياه کنار چشمه باليده بودم
آب و گياه
و چشمه و گيسو
شايد همه
سایه ي خوابي باشند
که دوش مي ديدم
در خواب اگر پري ببينی
بيدار نمي شوي.
شايان حامدي.اين اسم شايد براي بعضي ها اصلا آشنا نباشد اما خيلي ها را هم به ياد جوان نجيب و سبزه روي جنوب مي اندازد که حالا سال ها از رفتنش گذشته و مي گذرد.خيلي ها ديگر يادش نمي کنند.مجموعه شعرش مدت ها پس از مرگش انتشار يافت و آن طور که شنيدم امسال جزو کتاب هايي بود که تا مراحل ما قبل آخر جايزه شعر کارنامه هم آمد.او توي برزخ زندگي پر تناقض اين جا.و بين آدم هايي که خيلي زود همه چيز را فراموش مي کنند زماني با قلبي پر عشق زندگي کرد و شعر نوشت.و توي یک روز دي ماه 1375 خودش را طوري به مرگ گره زد که حالا شش سال مي شود که نيست.ما خيلي فراموش کاريم مگر مي شود آن سبزه روي مهربان را فراموش کرد که فراموش کرده ايم وشعرش را:
ابر ها با من بودند
ابر ها آن شب هم
که کنارت بودم
با من بودند
ابر ها باراني دارند
ابرها آن شب هم
که کنارت بودم
باراني بودند
ابرها ماهي پنهان دارند
ابر و
آن شب که کنارم بودي
ماهم بودي...

۱۳۸۱ آذر ۱۲, سه‌شنبه

تاریخ فراموشکاری

۱ امروز چهار سال‌ گذشته‌ از روزي‌ كه‌ محمد مختاري‌ تا نزديك‌هاي‌ غروب‌ مشغول‌ خواندن‌ و نوشتن‌ بود و بعد به‌ قصد خريد يكي‌ دو تا لامپ‌ و چند شيشه‌ شير از خانه‌ مي‌زند بيرون‌.يك‌ روز قبل‌ وقتي‌ رفته‌ بود يادبود حميد مصدق‌ يكي‌ ازش‌ پرسيده‌ بود كه‌ قتل‌ فروهرها و مرگ‌مصدق ربطي‌ به‌ هم‌ دارد يا نه‌؟و مختاري‌ گفته‌ بود نه‌.او نمي‌دانست‌ فردا صبح‌ دو تا ماشين‌ و سرنشينانش‌ كنار خيابان‌ انتظار مي‌كشند كه‌ از خانه‌ بزند بيرون‌ و آن‌ قدر صبر دارند كه‌ تا ساعت‌ پنج‌ عصر هم‌ همان جا مي‌مانند. مختاري‌ حتي‌ به‌ مغازه‌ هم‌ مي‌رسد، خريد مي‌كند كه‌ برگردد به‌ «هفتاد سال‌ عاشقانه‌» و شعرهاش‌ فكر مي‌كند و به‌ «تمرين‌ مدارا». توي‌ آن‌ دو تا ماشين‌ اما چند نفر فقط‌ به‌ يك‌ چيز فكر مي‌كنند، «انجام‌ وظيفه‌» يا چيزي‌ در همين‌ حدود. آنها وقتي‌ مختاري‌ را سوار ماشين‌شان‌ مي‌كنند هم‌ به‌ همين‌ فكر مي‌كنند. ساعت‌ها چرخيدن‌ توي‌ شهر طبعا نبايد به‌ ريسماني‌ ختم‌ شود كه‌ معمولا فاصله‌ بين‌ زندگي‌ و مرگ‌ را در چند دقيقه‌ طي‌ مي‌كند اما سياست‌ هميشه‌ قربانيان‌ خودش‌ را مي‌گيرد و كاري‌ هم‌ به‌ دل‌ طرف‌ ندارد.چند روز هول‌ و هراس‌ و بعد يافتن‌ جسد بي‌جان‌ شاعر و قصه‌يي‌ كه‌ براي‌ محمد جعفرپوينده‌ تكرار مي‌شود. آنچه‌ به‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ شهرت‌ يافته‌ حالا چهار ساله‌ مي‌شود.
2 توي‌ اين‌ چهار سال‌ اتفاق‌ها افتاده‌ و توي‌ همه‌ سال‌هايي‌ كه‌ رفته‌ و مي‌آيند اتفاق‌ها. مرگ‌ سعيد امامي‌ كه‌ «هويت‌» سازي‌ او شهره‌ است‌ حالا خيلي‌ چيزها را آشكار و نهان‌ كرد. حالا معلوم‌ شده‌ كه‌ آن‌ «نابغه‌» امنيتي‌ تنها در از پا در آوردن‌ كساني‌ مهارت‌ داشته‌ كه‌ خطري‌ براي‌ نظام‌ نبودند. او بي‌خطرها را از پا در مي‌آورد كه‌ فتنه‌ به‌ پا كند و خطر. يك‌ نكته‌ ديگر هم‌ حالا در چهارسالگي‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ عيان‌ شده‌ و آن‌ اين‌ كه‌ آؤار اطلاعيه‌ تاريخي‌ وزارت‌ اطلاعات‌ در نيمه‌ دي‌ ماه‌ 1377 با مرگ‌ امامي‌ آسيب‌شناسي‌ ماجراي‌ قتل‌ها و حقيقت‌يابي‌ را حالا با حاصل‌ جمع‌ صفر برابر كرده‌ است‌.
۳ماجراي‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ از دل‌ چهار سال‌ پيش‌ به‌ عمق‌ تاريخ‌ پرتاب‌ شده‌ و مي‌شود. اما انديشه‌يي‌ كه‌ ماجراي‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ از دل‌ آن‌ برآمده‌ از دل‌ تاريخ‌ راهش‌ را تا هنوز ادامه‌ داده‌ است‌. وقتي‌ دو سال‌ پيش‌ و در هنگامه‌ رسيدگي‌ حقوقي‌ به‌ اين‌ ماجرا، خانواده‌ مقتولان‌ نسبت‌ به‌ عاملان‌ قتل‌ها اعلام‌ گذشت‌ كردند بر يك‌ نكته‌ تاكيد داشتند و آن‌ اينكه‌ خواستار انتقام‌ نيستند آنها بر يك‌ خواسته‌ تاريخي‌ تاكيد داشتند و آن‌ طرد و رد تفكري‌ است‌ كه‌ مي‌تواند بي‌گناه‌ را گناهكار و گناهكار را بي‌گناه‌ معرفي‌ كند، چشم‌هاي‌ تيزبين‌ نظارت‌ همگاني‌ را كور و برشمار قربانيان‌ بيفزايد.
تاريخ‌ دل‌ پر رمز و رازي‌ دارد. او روزي‌ درباره‌ همه‌ ما قضاوت‌ كرده‌ و خواهد كرد. امروز خيلي‌ها مي‌توانند نگران‌ چنين‌ قضاوتي‌ باشند.
منتشر شده در روزنامه اعتماد 12 آذر 1381

۱۳۸۱ مهر ۲۰, شنبه

حافظ ، خداحافظ

همان‌ قدر كه‌ شهريور مي‌تواند ماه‌ فراموشي‌ باشد مهر ماه‌ به‌ ياد آوردن‌ است‌. وقتي‌ ساعت‌ها به‌ عقب‌ برگردند پاييز آمده‌ است‌، وقتي‌ سال‌ها به‌ عقب‌ برگردند شاعري‌ آنجا ايستاده‌ سركوي‌ و كوچه‌ در و دروازه‌ ، توي‌ اتاق‌ و خانه‌ و خيابان‌. نه‌ زمان‌ پيرش‌ مي‌كند، نه‌ هياهو دور و دوره‌اش‌. صدايش‌ هنوز در كوچه‌هاي‌ خاكي‌ شيراز و حالا از همه‌ دريچه‌هاي‌ جهان‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد «نه‌ هر كه‌ چهره‌ برافروخت‌ دلبري‌ داند.» او همان‌ جا، از اعماق‌ قرن‌ها سكوت‌و سرافكندگي‌، دلق‌ ريا و رخت‌ و پخت‌ را به‌ دور افكنده‌ كه‌ «نه‌ هر كه‌ سربتراشد قلندري‌ داند.» مي‌توانيم‌ به‌ او افتخار كنيم‌ به‌ حافظ‌ كه‌ هنوز شاعر آب‌ و گل‌ ماست‌ و شاعر شور و شيدايي‌مان باقي‌ مي‌ماند. او كه‌ «درس‌ سحر بر سر ميخانه‌» نهاد و داغي‌ بر دل‌ كه‌ «در خرمن‌ صد زاهد عاقل‌ زند آتش‌».از حافظ‌ تا امروز راه‌هاي‌ پرشماري‌ را انسان‌ در نورديده‌: ماركس‌، فرويد و راسل‌ در اين‌ دويست‌سال‌ دروازه‌هاي‌ ورود به‌ راه‌هايي‌ بوده‌اند پرپيچ‌ و خم‌ و بسيار راه‌ ديگر تا صداي‌ خش‌ خش‌ پاييز حالا توي‌ هياهوي‌ اشيا طوري‌ گم‌ شود كه‌ كابوس‌ كودكانه‌ ي ما چون‌ واقعيتي‌ بي‌بديل‌ همه‌ چيز را بي‌ رنگ‌ كند. اما در همين‌ پاييز، مي‌شود خيلي‌ چيزها را به‌ يادآورد حافظ‌ را مي‌شود به‌ يادآورد. رفت‌ جلوي‌ تاقچه‌ و ديوانش‌ را به‌ دست‌ گرفت‌. بازش‌ كرد و ديد كه‌ او «درس‌ سحر بر سرميخانه‌» نهاده‌ و عشق‌ را چون‌ داغي‌ بر دل‌ ما.حافظ‌ هفت‌ قرن‌ است‌ شب‌ها دستش‌ را برمي‌آرد و دعا مي‌كند كه‌ عشق‌ به‌ زمين‌ برگردد و درد انسان‌ را دوا كند. ما چه‌ كرده‌ايم‌، چه‌ مي‌كنيم‌ دست‌ و پاي‌ خويش‌ گم‌ كرده‌ در برهوت‌ نادركجايي‌ و بي‌در زماني‌ يكديگر را تنها گذاشته‌ايم‌، مي‌گذاريم‌ و اجازه‌ داديم‌ كه‌ قلب‌مان‌ به‌ حجمي‌ قيرين‌ بدل‌ شود. او راهي‌ را پيش‌ پاي‌ ما و انسان‌ همه‌ اعصار گشوده‌ كه‌ رهروانش‌ اندك‌ و اندك‌تر شده‌اند هرچه‌ پيش‌ آمده‌ايم‌. چندان‌ كه‌ حالا مي‌توان‌ ادعا كرد راهي‌ است‌ بي‌برگشت‌، بي‌فرجام‌ همان‌ كه‌ اخوان‌ راه‌ سومش‌ خوانده‌ و خريداري‌ و همراهي‌ ندارد جز تنهايي‌. تنهايي‌ مطلق‌.چند روز يا چند قرن‌ گذشته‌ از مهر لب‌ او و اين‌ كشتي‌ سرگشته‌ است‌ هنوز، قرن‌ها خواهد گذشت‌ و ما سرگشته‌ دنبال‌ چيزي‌ خواهيم‌ گشت‌ كه‌ نمي‌دانيم‌ چيست‌. كاش‌ خودمان‌ را مي‌گشتيم‌، يك‌ روز پاييزي‌ مي‌رفتيم‌ كنار تاقچه‌ و شعرهايش‌ را توي‌ دست‌ها و دلمان‌ مي‌خوانديم‌ «من‌ ترك‌ عشق‌ شاهد و ساغر نمي‌كنم‌ /صد بار توبه‌ كردم‌ و ديگر نمي‌كنم‌» و عشق‌ را به‌ ياد مي‌آورديم:‌ راهي‌ را كه‌ حافظ‌ در اعماق‌ قرون‌ به روي‌ ما گشود و حالا غبار «بدعهدي‌» چنان‌ گمش‌ كرده‌ كه‌ بايد با همه‌ آنچه‌ از ازل‌ در دل‌ ما جا كرده‌، خداحافظي‌ كرد و خطاب‌ به‌ شاعر عشق‌ و شور و شيدايي‌، گفت‌ «حافظ‌ خداحافظ‌».
منتشر شده در روزنامه اعتماد

۱۳۸۱ مهر ۱۵, دوشنبه

احمد محمود درمحاق‌

ما با او سال‌ها پيشتر دوست‌ شده‌ايم‌، همسايه‌ها را وقتي‌ كه‌ خوانديم‌ همداستاني‌ به‌ سراغ‌مان‌ آمد: او آن‌ وقت‌ها حتما خيلي‌ جوان‌تر از اين‌ حرف‌ها بوده‌ كه‌ برود بيمارستان‌ و بخوابد روي‌ تخت‌ و بعد روزنامه‌ها بنويسند «احمد محمود» در اغما، البته‌ شايد خيلي‌ها فكر كنند كه‌ او واقعا در اغماست‌. اما يكي‌ هم‌ هست‌ كه‌ فكر مي‌كند محمود همين‌ الان‌ دارد رمان‌ تازه‌يي‌ را مي‌نويسد رماني‌ كه‌ خودش‌ قهرمان‌ و ضد قهرمان‌ آن‌ است‌. مرور يك‌ زندگي‌ پر از افتخار، يكي‌ زندگي‌ پر از كلام‌ و كلمه‌ مي‌تواند «داستان‌ يك‌ شهر» باشد يا «زمين‌ سوخته‌»يي‌ كه‌ خيلي‌ها ترجيح‌ مي‌دهند براي‌ ديگران‌ بسازند. او حالا زير «درخت‌ انجير معابد» نشسته‌ و دعا مي‌كند كه‌ چشم‌هايش‌ را توي‌ دنيايي‌ باز كند كه‌ «همسايه‌ها» بوي‌ تازگي‌ بدهد، نه‌ دنيايي‌ كه‌ همه‌ چيز توش‌ مجاز است‌ جز كتاب‌ و كلمه‌ كه‌ بايد همين‌ طور در محاق‌ باقي‌ بماند. احمد محمود بازمانده‌ نسلي‌ بود كه‌ ادبيات‌ ما را پرمايه‌ و پرشكوه‌ مي‌خواست‌ حتي‌ به‌ قيمت‌ سپيد كردن‌ موهايي‌ كه‌ حالا رنجي‌ را به‌ يادمان‌ مي‌آورد كه‌ نويسندگان‌ و شاعران‌ اينجايي‌ سال‌هاست‌ كه‌ مي‌كشند، بر دوش‌ و با جان‌شان‌ رنج‌ آبياري‌ كردن‌ باغي‌ كه‌ از آن‌ گل‌هاي‌ كاغذين‌ مي‌رويد. شايد محمود در محاق‌ به‌ آرزويش‌ رسيده‌ باشد.

خاک سپاری

امروز احمد محمود توی گور خودش آرام گرفت.خيلی ها آمده بودند و البته خيلی ها هم نيامده بودند.آدم دلش می گيرد وقتی تنهايی نويسندگان و شاعران اينجا و اکنون را مي بيند.به نظرم رسيد پيش دستی کنم و همين جا بنويسم که هيچ کس به خودش زحمت ندهد که بيايد سر خاک سپاريم.لابد دليلش را می دانيد وقتی برای احمد محمود خيلی ها نمی آيند خب معلوم است که برای من هيچ کس نمی آيد پس برای جلو گيری از آبرو ريزی بهتر که پيش دستی کنم.در ضمن تو هم لازم نيست که بيايی اگر می خواستی زودتر می آمدی.

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes