۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

تاوان دگر اندیشی؛روایت قتل احمد میرعلائی

تاوان دگرانديشی را ۵ سال پيش نوشته ام، و فکر می کنم انتشار دوباره اش خوب است.به خصوص در ماجراهايی که گذشت اين چند سال،قتل احمد ميرعلايی گم شد در انبوه رويدادها،خودش اما هنوز هست در آثارش،در شعرهايی که ترجمه کرد و داستان ها.در آن همه آدم بزرگ ادبيات جهان که ما و ادبيات معاصر ایران آشنايی با آن ها را وام دار احمد ميرعلايی هستيم هنوز و تا هميشه.

تاوان دگر انديشی
«هشت و ربع کم» گلشيری می گفت. غروب يک روز پاييزی توی کتابخانه و محل کار هوشنگ گلشيری روی کاناپه پشت به آشپزخانه ای که هميشه بساط چای آماده بود، نشستم.
گلشيری دو تا ليوان چای ريخت و از آشپزخانه برگشت. يکی را گذاشت روی عسلی نزديک من. صندليش را برداشت آورد رو به رويم گذاشت. همانطور وقتی می نشست روی صندلی گفت: «هشت و ربع کم از خانه راه افتاده که برود سر قراری با يکی از دوستانش، بعد قرار بوده برود کتابفروشی آفتاب، حوالی ظهر قرار بوده برود دانشگاه سخنرانی. يکی دو ساعت قبل زنگ زده بودند دانشگاه. يک نفری زنگ زده بوده حالا و گفته که سخنرانی را لغو کنند چون سخنران نمی تواند بيايد. احمد آن روز به هيچ کدام از اينجاها نرفته، خانواده اش متوجه غيبتش شده بودند، نگران هم شده و مثلا به چند جا که به عقلشان رسيده زنگ زده بودند. کار بالا گرفته کم کم و به نيروی انتظامی و بيمارستان هم مثلا سرزده اند، و خبری نبوده. همين جور مضطرب و نگران مانده اند که چه کار کنند. نصفه شب از کلانتری يا همچين جايی اطلاع داده اند که بله، بياييد پيدايش کرديم. کجا؟ گفته بودند که سر کوچه فلان، دوستانش می دانستند که آن کوچه، کوچه ای است که خانه زاون آن جاست. جسدش را طوری پيدا کرده بودند که انگار نشسته کنار ديوار، پاهايش را دراز کرده و پشتش را تکيه داده به ديوار. يک آستينش بالا بوده، يکی دو بطر مشروب هم بوده کنارش که مثلا مشروب خورده و يک مقداری هم می برده با خودش.»
سيگار به سيگار روشن می کند گلشيری، روبه رويم نشسته. چشم راستش به نظرم يک جورهايی انحراف پيدا کرده به بالا، نميدانم واقعا اين طور بود يا نه. ولی بعدها، به روزهای سياه ديگر هم گاهی اين حالت را توی چشم هاش می ديدم. او تازه از اصفهان برگشته، رفته بود برای دلداری خانواده ميرعلايی. بلند می شود دو تا چايی ديگر می ريزد و برمی گردد، «کشتندش» خودش را روی صندلی جابجا می کند: «زاون اصلا اصفهان نبوده، اصلا ايران نبوده که ميرعلايی رفته باشد پيشش. تازه صبح تا غروبش را کجا بوده؟ کی زنگ زده دانشگاه؟ ميرعلايی آدم وقت شناسی بود، ولی نه سرقرار صبحش رفته، نه کتابفروشی. خانه زاون هم که نرفته، اگر مثلا صبح حادثه ای برايش پيش آمده چرا جنازه اش نصفه شب پيدا شده؟ اين مدت کجا می توانسته باشد؟»
يکی، دوبار ميرعلايی را ديده بودم، به اقتضای شغلم او داستان پليسی «ترکه مرد» را ترجمه کرده بود برای «طرح نو». توی خانه دکتر غلامحسين ميرزاصالح که روبروی دفتر انتشارات بود ديده بودمش، البته خيلی کوتاه. هر وقت می آمد تهران،همان جا اطراق می کرد، فکر کنم يکی دو هفته قبل از مرگش هم آمده بود تهران و خانه دکتر. دکتر ميرزاصالح هيچ وقت در خانه اش را به هر زنگی وا نمی کرد آن وقت ها.به نظرم هنوز هم همين طور باشد. هر وقت کاری داشتيم، اول بايد تلفن می زديم و بعد درست سر ساعتی که دکتر می گفت، زنگ در را. وقتی گلشيری تناقض ها را يکی يکی می شمرد، تازه فهميدم که دکتر حق دارد، چرا که او هم مارگزيده بود پيشتر.
گلشيری می گفت: «پزشکی قانونی هنوز جواب نداده قرار شده بيشتر بررسی کنند و برای همين قلبش را نگه داشتند.» می گفت: «کشتندش، برای ما هم پيغام فرستاده اند اين طوری.» می گفت: «از بس سيگار می کشم، حالم خوش نيست. شب نمی توانم بخوابم. يک هو می پرم از خواب و باز سيگار می کشم، حالم به هم می خورد و تهوع دست می دهد به من. دست از سر ما بر نمی دارند، می دانم.» اين کلمات آخری را طوری ادا می کند که سردم می شود. 
انگار اينجا اصلا آپارتمان کوچکی پر از کتاب و کلمه نيست. به نظرم وسط يک کابوسم، که چشم هايی از پشت عينک سياهشان ما را می پايند. بلند می شوم و توی سياهی شبی از شب های آبان ماه سال ۱۳۷۴ می زنم بيرون.
گلشيری، ماجرای مرگ ميرعلايی را «گنجنامه» کرد و بعدتر توی مجله دوران چاپش کرد. 
هيچ روزنامه ای ماجرای مرگ ميرعلايی را چاپ نمی کند. عوضش تنها يک آگهی تسليت توی روزنامه اطلاعات چاپ می شود که اسامی برخی از نويسندگان، شاعران و روشنفکران پای آن آمده است و پرونده مرگ احمد ميرعلايی بايگانی می شود.

تهران؛6 آذر 82

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

یک استعفای کم صدا و کم یاب

شش سال پیش درست 19 آذر 81 یک اتفاق کم یاب در ایران افتاد؛حسین میرمحمد صادقی سخنگوی قوه قضائيه  در اعتراض به صدور حکم اعدام برای هاشم آقاجری از سخنگویی استعفا کرد.

او به صراحت اعلام کرد که در اعتراض به برخی رفتارها در بخشی از قوه قضائیه استعفا داده و گفت؛"این حکم را اصلا نمی پسندم و از اثار سوء آن بر کل کشور و نظام آگاه،و از این بابت متاسفم." او حتا نقض قوانین در خود قوه قضائیه را مورد انتقاد قرار داد،و گفت"چنین فضایی،سخنگویی با خصوصیات متفاوت را می طلبد."
میرمحمد صادقی رئیس کمیسیون حقوق بشر اسلامی هم بوده و هست.کمیسیونی  که جنبه تشریفاتی دارد.با این حال به نظرم باید استعفای حسین میر محمد صادقی در آذر 81 را به یاد داشته باشیم.

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

12 آذر؛یک دهه از ربودن و قتل وحشیانه محمد مختاري گذشت

ده سال پیش درست در چنین روزی محمد مختاری ،شاعر،شاهنامه پژوه،محقق و منتقد ادبیات ، و عضو کانون نویسندگان ایران از سوی گروهی از ماموران وزارت اطلاعات ربوده شد.
آن ها مختاری را همان روز پس از چند ساعت چرخاندن در شهر به ساختمان اطلاعات مردمی وزارت اطلاعات در بهشت زهرا بردند.در آن جا چند نفری ، و با طنابی نفرین شده  او را خفه کردند برکف اتاق منحوس قدرت،تا دل "مرادشان" را شاد کنند که "شاعر را کشتیم".
آن طناب و آن مزدوران کمتر از هفته ای بعد با محمد جعفر پوینده ، مترجم اعلامیه جهانی حقوق بشر و دیگر عضو کانون نویسندگان نیز  تنها چند روز مانده تا روز جهانی حقوق بشر،همان کردند که با مختاری در آن اتاق منحوس.جنازه محمد مختاری را پس از آنکه جیب هایش را خالی کردند،شبانه با ماشین مبدل به پشت کارخانه سیمان ری بردند و سر به نیست کردند. 
پنج روز طول کشید تا پسرش سیاووش در ردیف جنازه های ناشناس سردخانه ای پدر شجاع و بزرگ اش را که به دست آدم کشان اطلاعات از پا در آمده بود،شناسایی کند.مختاری آدم بزرگ و شجاعی بود.روشنفکر آزاده ای که جرمش نوشتن بود.
این چند روز بشتر از آن ماجراها خواهم نوشت.اما در این لحظه بیشتر از هر چیز خودش باید حرف بزند.صدای او با ماست، همان طور که شعرهاش.مختاری دوست کلمه، آزادی و انسان بود.
صدای محمد مختاری که یک ماه و نیمی قبل از آن کشتار وحشيانه پاییزی در مصاحبه ای با بخش فارسی رادیو فرانسه از شعر و انسان می گوید را بشنوید.این صدا به ما می گوید که چه چیزی در وجود محمد مختاری بندگان قدرت را بر مي آشفت ، و اکنون خواب شان را به کابوس بدل می کند.


Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes