دوست ندارم شعر بنويسم
تو را دوست دارم
دوست دارم تو را بنويسم
تو را که با نت های سرگردان به سراغم می آيی
مثل ماه
که در شب اردیبهشتی دير
کلاهش را کج کرده
و دارد سلام می کند به من
عين راه
که خودش را گم کرده
و دارد می پيچد دور من
تو را
دوست ندارم شعر بنويسم
دوست دارم تو را
تو را دوست دارم بنويسم
تا بادها کلاهشان را بر دارند
ما کلاه بادها را برداريم
و بگذاريم سر زندگی
سنجاب ها پشت برگ ها ،لای چمن ها،بالای درخت ها
رودخانه ها بالای صخره ها ، لای سنگ ها
کنار کوه ها و جنگل ها،لای جادها و شهرها زندگی می کنند
رودخانه ها
آن ها همه جا زندگی
و زير پل ها عشق می کنند
ما مثل سنجاب ها نه،مثل درخت ها و رودخانه ها نه،ما مثل خودمان زندگی نمی کنيم
دوست دارم اين چهار و نيم صبح
اين ارديبهشت خيلی دور
تو بودی،نيستی
يک عکس رنگ پريده از تو بود،نيست
دوست دارم زندگی شکل ديگری بود،نيست
و تو تنها شکل بودی
يک شکل با همان خنده
که سنجاق
چشم که براق بود
خوب بود جاده خودش را
باد کلاهش را
اين اردیبهشت ماه اش را
بر می داشت
و جای همه بنفشه ها
تو را می کاشت.
۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه
کاش
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
ای کاش همه ما بتوانیم خود باشیم نه آنگونه که دیگران می خواهند. ای کاش همه بدانیم از زندگی چی می خواهیم ولی زمانی در می یابیم که که خیلی دیر شده. همه به خوبی شعر می گوئیم ولی دوست داریم یار را بسرائیم در حالی که فقط تصویر کمرنگی از او در ذهن داریم و شاید نقشی بی رنگ هم در قلب.
پاسخ دادنحذفخوب بود جاده خودش را
پاسخ دادنحذفباد کلاهش را
اين اردیبهشت ماه اش را
بر می داشت
و جای همه بنفشه ها
تو را می کاشت.
خیلی قشنگ بود شهرام جان مرسی.
بنفشه ها رافرستاده ام
پاسخ دادنحذفتا
بدانی
این بهار هم به تو فکر می کنم.
بهمن جواهرچیان در قفس پنج پرپر زد.
پاسخ دادنحذف