دیروز رفته بودم خانه عماد خراسانی.یه اتاق کوچک و یه تخت و یه عصا.چند تا عکس اخوان ودو تا انگشتر عقیق که یکیش آبی بود اون یکی دخترکی که داشت انگور می چید.دوتا چشم و یه نگاه بعلاوه کلی عشق.هشتاد و دو سالش میشه عماد.رفیق فابریک اخوان در رندی و قلندری.ازش پرسیدم حالا که به این جا رسیدی حالا که رسیدی ته خط هنوز اون عشق توی سرت هست؟هنوز رنج می کشی؟ گفت و البته آرام وشمرده که هنوز...عشق عماد یک وقتی سر زبان ها بود.گفتم ماجرا چی بود.گفتم می خوام همش رو بشنوم.گفت دست رو بد دردی گذاشتی گفت زدی توی خال.ازش چیزی نمانده.یه تیکه پوست و استخوان و بازم از عشق می گفت و این که اگه یه بار دیگه هم دنیا بیاد باز شعر و عشق.گفتم تو این دوتا رو انتخاب میکنی بازم.گفت من اونارو انتخاب نمی کنم اون خودشون رو تو وجودم جا میکنن.شعر هاش جای خود می خواستم یه بار از نزدیک ببینمش.ببینم چطور میشه یه آدم تو هشتاد و دو سالگی وقتی جایی میان مرگ و زندگی قرار گرفته می تونه از عشق و با عشق نفس بکشه.و دیدمش...
۱۳۸۲ خرداد ۱۲, دوشنبه
هركس آب قلبش را ميخورد
يك صندلي را در نظر بگير، يك اتاق پر ازكتاب و كلمه را. او خودش را يك جورهايي مثل كودك توي زهدان، جمع كرده روي صندلي. دستهايش عجب شكلهايي به خود ميگيرند و چشمهايش هم. هوشنگ گلشيري يك جورهايي جان داده به داستان كه نفسهاش حالا آهنگ داستان را گرفته به خود. «هر كس آب قلبش را ميخورد»، گلشيري هم آب قلبش را خورد. داستانهاي ننوشتهاش به كنار، داستانهاي در محاقش به كنار، حتي اگر همه آثار چاپ شدهاش را كنار بگذاريم او آب دلي را ميخوردكه عاشق داستان بود و همين عشق غير «شازده احتجاب»، غير «جبه خانه»، غير معصومها و «آينههاي دردار» و باقي نوشتههاش، به او توان ساختن جرياني را داد كه داستاننويسي فارسي را با افقهاي تازه پيوند زد. گلشيري بخش قابل توجهي از مجال بيرحمانه اندكش را به جاي فاصله گرفتن از ديگران، صرف كرد تا آنها را با چشماندازهاي مكشوفش آشنا كند.ميشود ادعا كرد كه او هم جانش را به داستان داده و هم به داستان ما جان داده. نقش او در داستان نويسي معاصر عين نقش شاملو در شعر معاصر است، غير از آفرينش آثاري پخته و پرقوت، تلاش براي تثبيت و تكثير از هر راه ممكن. ادبيات معاصر ايران هيچ وقت آن صندلي، آن اتاق پر از كتاب و كلمه، و هوشنگ گلشيري را فراموش نخواهد كرد.
منتشر شده در روزنامه اعتماد
درباره ی
آزادی بیان,
یاد بعضی نفرات
برای هوشنگ گلشیری
قناري گفت:كره ما
كره قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني.
ماهي سرخ سفره هفت سيناش به محيطي تعبير كرد
كه هر بهار
متبلور ميشود
كركس گفت: سياره من
سياره بيهمتايي كه در آن مرگ
مايده ميآفريند
كوسه گفت: زمين
سفره بركتخيز اقيانوسها
انسان سخني نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستينش از اشك تر بود.
احمد شاملو
درباره ی
شعر,
یاد بعضی نفرات
اشتراک در:
پستها (Atom)