۱۳۸۲ آبان ۳, شنبه

باران


یکی از دوستان چند تا مجله و کتاب آورده که ببینم اولیش فصلنامه باران است که غیر از همه مقالات و داستان ها و شعر های خوبش یک مقاله چشم گیر دارد در باره هدایت با عنوان نوشته ها و ننوشته های هدایت در روزنامه مردم.

البته گفت و گوی آجودانی با چنگیز پهلوان هم دندان گیر است و دو تا مقاله هم از مهستی شاهرخی در باره سنگی بر گوری آل احمد که نشر باران نشر کرده.به نظرم فصلنامه باران یک کار حرفه یی است که هم پر و پیمان هست و هم توی نشریات اون ور آبرومند.
...
نظرهای پیشین

۱۳۸۲ مهر ۲۸, دوشنبه

عدالت تاریک(2):بازخوانی پرونده افسانه نوروزی

افسانه نوروزی (در حال حاضر34 ساله) خانه دار، متهم است که عصر یکشنبه 15 تیر 1376 در ویلای شماره 14 ارم جزیره کیش، بهزاد مظفرمقدم سروان حفاظت اطلاعات را با وارد آوردن ضربات کارد آشپزخانه به قتل رسانده است.
او روز سه شنبه10476به اتفاق شوهرش مصطفی جهانگیری و دو فرزند خردسالش و به اصرار بهزاد مقدم وارد کیش شده بود: "مقدم همیشه می گفت من فرمانده کیش هستم، سرهنگ اینجا هستم و سیمان وارد می کنم. به ما گفت بیایید که من جنس به شما بدهم تا کمی وضع مالی شما هم خوب مثل خودم شود." مقدم که از دوستان شوهر افسانه بوده فردای ورود افسانه و مصطفی به کیش با تهیه یک تلویزیون و چند قلم جنس خارجی دیگر مصطفی را برای تحویل اجناس به تهران می فرستد و افسانه و دو فرزندش در کیش می مانند. یک شب بعد مصطفی به جزیره برمی گردد و مقدم مجددا با فراهم کردن اجناس خارجی ظهر جمعه او را به تهران می فرستد:"بدون اینکه به من(افسانه) بگویند برایشان بلیت گرفته و فقط مصطفی را آورده بود که خداحافظی با ما بکند."


یک روز پیشتر از آمدن مصطفی و بازگشت مجدد او به تهران، افسانه در حینی که مشغول تمیز کردن آشپزخانه منزل مقدم بوده به کیف کوچکی بر می خورد که حاوی لباس زیر زنانه و یک سکه ربع بهار آزادی و پلاک کوچک طلا بوده. او آنها را بر می دارد. مقدم خیلی زود متوجه این ماجرا می شود و پس از فرستادن مجدد شوهر افسانه به تهران، عصر جمعه 13 تیر 76 نخستین درگیری افسانه و مقدم چنین رخ می دهد: "وقتی بچه ها رفتند سراغ تلویزیون، مقدم به من گفت بیا بالا کارت دارم. من اولش نفهمیدم برای چه به من می گوید بیا بالا. گفتم شاید می خواهد چیزی را نشان من بدهد... مقدم زودتر از من رفته بود بالا و لخت شده و در... اتاق خوابش بود که بعد از آنکه من رفتم بالا یک دفعه مقدم را که دیدم، حمله کرد به من. بدون اینکه حرفی بزند. بعد مرا کشید در اتاق و افتاد روی من... از روی شورت خودش را روی... من می مالید و من هم فحش و دعوا با ایشان می کردم که از روی من بلند شود. ولی او افتاده بود روی من و آلت خود را به صورت من می مالید. چون که من خیلی دست و پا زده بودم دخترم صدای پای من را که می شنود به بالا می آید... مقدم تا صدای دخترم را شنید... از روی من بلند شد... من زود بیرون از اتاق آمدم... مقدم به من گفت تو فکر میک نی کی هستی."
بعد از این افسانه به خانه همسایه خواهرشوهرش زنگ می زند اما شوهرش در آنجا نبوده و چند ساعت بعد مصطفی به موبایل مقدم زنگ می زند. افسانه از شوهرش می خواهد که چند قطعه طلا را با خودش برگرداند. مقدم به افسانه پیشنهاد کرده بود که :" اگر با من باشی من اصلا این طلاها را از تو نمی خواهم." افسانه می گوید: "فهمیده بود که من طلاها را برداشتم، موقعیت خوبی برای خودش دانست که به من این پیشنهاد را بکند. من به او دعوا کردم، حتی کتک کاری هم کردیم و او هم مرا زد." و افسانه ظاهرا برای رفع بهانه در تماس تلفنی شوهرش به او می گوید:"طلاها برای مقدم است، بیاور بگذارم سرجایش تا مقدم نفهمیده. حتی نگذاشتم که مصطفی بفهمد که مقدم چه کار کرده است."
افسانه آن شب را در کنار بچه هایش تا صبح بیدار می ماند. روز شنبه مقدم زن دیگری "خانم دکتر" را در حضور افسانه و بچه هایش به ویلا می آورد:"مقدم گفت دیدی چقدر این خانم زیبا و خوش اندام و پول دار است. با داشتن ثروت زیاد و شوهر ... زیر دست من هست، تو به چی خود مینازی، فکر می کنی چی داری..."
تا روز حادثه (یکشنبه) مقدم ضمن تحقیر افسانه همچنان منتظر فرصتی برای عملی کردن نیت خود می ماند. مصطفی (شوهر افسانه) در تماس تلفنی احتمال داده بود که عصر یکشنبه به کیش برگردد. بعد از ظهر یکشنبه در حالی که مقدم در طبقه پایین خواب بوده افسانه برای استحمام به طبقه بالا میرود و از بچه هایش می خواهد که ساکت باشند. او از ترس حمله احتمالی مقدم دو چاقوی آشپزخانه را توی لباس هایش پنهان کرده و با خود به طبقه بالا می برد:"چاقو را بردم بالا و گذاشتم زیر تخت دومی، زیر پتو. بلوز و دامن و روسری خودم را گذاشتم روی تخت و لباسهای زیر و حوله را پشت در بیرون حمام گذاشتم به دلیل نداشتن جای لباس مجبور بودم."
افسانه پس از استحمام وقتی مشغول لباس پوشیدن بوده با مقدم مواجه می شود: "یک دفعه دیدم مقدم لخت پرید و در را بست. تا مقدم را دیدم... گفتم چکار می کنی، رحم کن. حمله کرد و مرا نزدیک تخت وسط که بودم انداخت و خودش افتاد روی من و دست مرا سفت گرفته بود. دیدم از روی من بلند نمی شود گفتم کمی دستم را شکل کن تا دست مرا شل کرد از زیر، آلت مقدم را فشار دادم و او دردش گرفت و هولش دادم... افتاد بین تخت وسط و اول من چاقوها را از زیر تخت یعنی پتوها ورداشتم... او دوباره افتاد روی من... با چاقوها به پهلوهایش زدم... تا آمدم فرار کنم... موهای مرا از پشت گرفت... یکی از چاقوها پرت شده بود از دستم. با چاقوی بزرگتر به شکمش زدم... دسته چاقو را کشید و دسته چاقو در دست مقدم شکست و تیزی چاقو در دست من... چهار انگشت مرا برید و کج شد... آن لحظه من باید از خود دفاع می کردم... او همه اش حمله می کرد... پشت در اتاق افتاد. آن لحظه بچه هایم پشت در اتاق گریه می کردند و می گفتند مامان چی شده. من یک لحظه به دخترم گفتم مهدیه برو پایین و فقط مواظب محمد(پسرم) باش. به مقدم گفتم بلند شو از پشت در، او رفت سمت کمد دیواری. تا من آمدم فرار کنم او حمله می کرد و می پرید بالا. چون نمی دانستم چه کار بکنم دو ضرب چاقو به ران های مقدم زدم تا از پا بیفتد تا بتوانم فرار کنم. تا ضرب چاقوها به ران مقدم خورد خون به تمام صورت و بدن و موهای من پاشید... دیگر آنجا چیزی نفهمیدم... بعد آلتش را بریدم... جنون به من دست داده بود، دیگر نفهمیدم چکار دارم می کنم..."
ساعتی بعد مصطفی جهانگیری در حالی زنگ ویلای شماره 14 ارم را میزند که افسانه در حالی که یکی از دست هایش خونریزی دارد. بچه ها و خودش را آماده کرده تا از این خانه فرار کند. افسانه مانع دیدن صحنه از سوی مصطفی می شود و پس از شکستن در کیف سامسونت مقدم و برداشتن پول به فرودگاه می روند. چاقوها و حوله و... را در خرابه یی نزدیک فرودگاه رها می کنند و به تهران می گریزند و چند روز بعد توسط ماموران حفاظت اطلاعات در تهران دستگیر می شوند.
از محتوای پرونده و آنچه در جریان دادرسی رخ داده می توان به نکات زیر رسید:
1. افسانه نوروزی و شوهرش دچار فقر مالی بوده اند. مصطفی شوهر افسانه پیش از این ماجرا و به همین خاطر کلیه اش را اهدا کرده بود. مقدم به این نکته واقف بود و به همین خاطر آنها با اصرار مقدم به کیش رفته بودند.
2. مقدم افسانه و شوهرش را زمانی به کیش دعوت کرد که خانواده خودش در آنجا حضور نداشتند.
3. در فاصله سه شنبه (10476) تا یکشنبه (15476) دوبار مصطفی پس از تهیه جنس بوسیله مقدم به تهران فرستاده شده است. با این حساب شوهر افسانه فقط در این فاصله شش روزه کمتر از دو روزش را در آنجا حضور داشته است.
4. مقدم به خاطر شغلش از نفوذ خاصی در جزیره برخوردار بوده است: "همیشه میگ فت من فرمانده کیش هستم، سرهنگ اینجا هستم و سیمان وارد می کنم." او همچنین به افسانه و شوهرش گفته بود: "بیایید که من جنس به شما بدهم تا کمی وضع مالی شما هم خوب مثل خودم بشود."
5. افسانه در غیاب همسرش و مقدم، هنگام نظافت در آشپزخانه به یک ساک کوچک برمی خورد:"من در خانه مقدم کار می کردم و همه جا را تمیز می کردم تا اینکه در کمد آشپزخانه مقدم ساک کوچکی بود و من چون کنجکاو شدم به آن ساک کوچک دست زدم و در آن کیف کوچک... لباسهای زیر زنان، که بهش می گویند بادی و جوراب و وقتی که نگاه کردم چند تکه کوچک تا حدود 50هزار تومان هم نمی شود... وسوسه شدم و آنها را ورداشتم... نمی خواستم همچین کاری بکنم ولی وسوسه شدم. یک ربع بهار آزادی و دو عدد پلاک ریز بدون زنجیر و یک سکه قدیمی نقره...".
محتویات ساک یعنی لباس های زیر زنانه و چند قطعه طلا آن را مرموز میکند معلوم نیست. این ساک کوچک توی کمد آشپزخانه چه کار میکرده؟ آیا کسی آن را سر راه افسانه قرار نداده است؟ این گمان وقتی تقویت میشود که مقدم در کمترین زمان ممکن به دست خوردن محتویات آن آگاه میشود و به افسانه پیشنهاد میکند: "اگر با من باشی من اصلا این طلاها را از تو نمیخواهم." ... "فهمیده بود که طلاها را برداشتم موقعیت خوبی برای خودش دانست که به من هم این پیشنهاد را بکند..."
6. نخستین حمله مقدم به افسانه پس از ماجرای ساک کوچک اتفاق میافتد:" وقتی برگشتم، مقدم خانه بود. رفته و گشته بود و دیده بود که طلاها آنجا نیست. کمی ناراحت به نظر میرسید. وقتی که ما(افسانه به اتفاق دو فرزندش) آمدیم، در را باز کرد و وقتی که بچهها رفتند سراغ تلویزیون، مقدم به من گفت بیا بالا کارت دارم... زودتر رفته بود بالا... رفتم بالا یک دفعه مقدم را که دیدم حمله کرد به من بدون اینکه حرفی بزند بعد مرا کشید در اتاق و افتاد روی من... فحش و دعوا با ایشان میکردم که از روی من بلند شود ولی او افتاده بود روی من و... خود را به صورت من میمالید..."
7. افسانه نمیتوانست امیال و حرکات مقدم را به فرزندش، شوهرش یا کس دیگری بگوید. دخترش کوچکتر و ناتوانتر از آن بود که بتواند کمکی به او بکند. شوهر افسانه که در تنگنای مالی گرفتار بود، کلیهاش را فروخته و حال به گمان اینکه مقدم دوست قدیمی و خانوادگی اوست به دعوت مقدم به کیش رفته و فکر میکرد که مقدم برای بهتر شدن وضعش دارد به او کمک میکند. افسانه تنها توانسته در این فاصله با استفاده از تلفن همراه مقدم به بهانه بازگرداندن طلاها با شوهرش صحبت کند و از او بخواهد که هر چه زودتر به کیش برگردد.
در حکم دادگاه آمده است:"از بدو ورود افسانه نوروزی به منزل مرحوم مقدم اذعان به اذیت و آزاد و قصد تجاوز از طرف مقتول میکند ایشان میتوانست این مطلب را به شوهرش بگوید و یا با او به تهران برگردد و به حضور خود در منزل ادامه ندهد و از منزل خارج شود و یا از مردم و مسوولین در جزیره کمک بخواهد."
جالب است که بدانیم افسانه برای نخستین بار به کیش رفته بود، در آنجا به اصرار مقدم، شوهرش به تهران برمیگردد و به طبع افسانه در آنجا تنها میماند و آشنای دیگری غیر از مقدم در جزیره نداشته است. به علاوه شوهر افسانه در فاصله جمعه (نخستین حمله مقدم به قصد تجاوز) تا یکشنبه (درگیری منجر به مرگ مقدم) در جزیره حضور نداشته است. اما در مورد عدم مراجعه افسانه به مردم یا مسوولین جزیره و بازگویی چنین ماجرایی باید پرسید اگر زن تنهایی با شرایط و موقعیت افسانه به کسی یا جایی مراجعه و ماجرا را بازگو میکرد آیا کسی به صرف اینکه مقدم نیت تجاوز به او را دارد به ادعای افسانه توجه میکرد؟ فراموش نکنیم که شوهر افسانه به خیال خود او را در منزل دوست قدیمی و خانوادگیاش گذاشته و راهی تهران شده بود و البته نباید فراموش کرد که مقدم بخاطر شغلش یکی از مقامات صاحبنفوذ کیش بوده است.
افسانه حتی نمیتوانست منزل مقدم را ترک و به تهران برگردد چرا که پولی برای این کار نداشت:"مصطفی پول درآورد که به ما بدهد، مقدم نگذاشت، گفت من به اینها پول میدهم، تو برو جنسها را فلانجا بده." دلیل دیگر اینکه افسانه در جزیره بیپول بوده اینکه:"منتظر آمدن مصطفی بودم تا ما را با خودش ببرد تهران... چای شیرین بدون نان به بچههایم میدادم."
8. از روز جمعه (13476) که افسانه در برابر مقدم تمکین نکرده تا هنگام قتل، مقدم به روشهای مختلف توهین، تحقیر و تطمیع تلاش کرده تا مقاومت افسانه را درهم بکشند:"مقدم به من گفت که تو فکر میکنی کی هستی" بعد شروع کرد بابت طلا که" اگر با من باشی من اصلا این طلاها را از تو نمیخواهم"، "او مرا زد و من مشت در سینه او زدم و او هم فحش به من داد و مرا زد."، "مقدم اصلا دیگر توجهیی به ما نداشت و چیزی هم برای خوردن بچهها تهیه نمیکرد و به من میگفت اگر تو با من باشی من همه کار برای شما میکنم. پول به شما میدهم چون من قبول نکردم با ما دعوا میکرد با بچههایم هم دعوا میکرد."
او حتی در حضور افسانه، زن دیگری را به خانه آورده بود:"خانمی را دیدم قدبلند، خوشقیافه و شیکپوش. مقدم آمد و اون خانم را آورد و راهنمایی کرد به سمت مبلها و ایشان را به من معرفی کرد."..."گفت دیدی چقدر این خانم زیبا و خوشاندام و پولدار است و این با داشتن ثروت زیاد و شوهر مهندس و سه بچه، زیردست من هست. تو به چی خودت مینازی، فکر میکنی چی داری. ببین با این همه ثروت هر کاری که بخواهم میکنم با او و بعد تو چی داری."
9. در حکم دادگاه با اشاره به تهیه دوچاقو از آشپزخانه که در طبقه پایین بوده و اینکه قتل در طبقه دوم رخ داده به "طرح و برنامه از پیشتهیه شده و قصد انتقام" استناد شده است.
افسانه نوروزی از عصر جمعه که به نیت مقدم پی برده و از سوی او مورد هجوم قرار گرفته در آن خانه امنیت نداشته است:"...آن شب من خیلی گریه کرده بودم تا شب بالا خوابیدم و چراغهای اتاقها را همه روشن کرده بودم که دیدم مقدم بالاسر ما آمد وقتی که دید بچههای من هنوز بیدار هستند رفت پایین. دیگر میترسیدم توی اون خونه باشم... تا صبح بیدار بودم که مبادا مقدم بیاید سراغ من و دخترم."،"دلش میخواست به خاطر طلاها هم که شده به ناموس من تجاوز کند ولی چون من نگذاشتم ناراحت بود و همش منتظر فرصت بود. تا رسید به روز یکشنبه روز دفاع از ناموسم..."،"به خاطر اینکه مقدم شاید باز به من حمله بکند با خود دو عدد چاقو بردم بالا و گذاشتم زیر تخت دومی، زیر پتو."
افسانه در دادگاه گفته دو روز پیشتر هم که مقدم به او حمله کرده، شب را بیدار بوده و:"حتی یک چاقو هم بردم گفتم که اگر حمله کند من میزنمش."
10. در ماجرای درگیری منجر به مرگ مقدم، وقتی افسانه از حمام بیرون میآید مقدم را لخت میبیند:"یک دفعه دیدم مقدم لخت پریده و در را بست... گفتم چکار میکنی رحم کن، حمله کرد و مرا نزدیک تخت وسط که بودم انداخت و خودش افتاد روی من و دست مرا سفت گرفته بود."
از آنجایی که لباسهای زیر مقتول در جریان درگیری آسیبندیده و خونی نشده با این حساب باید پذیرفت که ادعای افسانه درباره لخت بودن مقدم اینکه خود مقتول پیش از درگیری لباسهایش را درآورده منطقی به نظر میرسد اما دو فرض را هم میشود مورد بررسی قرار داد:
فرض اول اینکه مقتول با رضایت طرف مقابل (افسانه) اقدام به لخت شدن کرده که در این صورت دلیلی برای درگیری و در نتیجه قتل وجود ندارد.
فرض دوم اینکه زمانی که افسانه در طبقه بالا و در حمام بوده مقتول با استفاده از موقعیت به آنجا رفته و با درآوردن لباسهایش، آماده اجرای نقشهاش شده است. با توجه به اینکه افسانه در دادگاه گفته:"به عروس (همسر مقدم) گفتم برو شورت شوهرت را نگاه کن... مادرش گفت این شورت پسرم نیست... زنش قبول کرد.
11. اظهارات افسانه نوروزی و بازسازی صحنه قتل از نظر کارشناسان، منطبق بر هم و منطقی بوده است. کارشناسان در این باره چنین نوشته اند:"تمام اظهارات قاتل خانم افسانه نوروزی در اجرای صحنه... کاملا با واقعیت تطبیق می کند"، "با عنایت به کلیه اظهارات و سه مرحله تشریح صحنه توسط متهمه... اظهارات وی با نحوه عملکرد مشارالیه که منجر به مرگ مقدم شده است تقریبا به منطق و عقل نزدیک است."
12. یکی از کارشناسان پرونده هم در این باره چنین نوشته است:"با عنایت به محتویات پرونده و اینکه بانو افسانه نوروزی در نخستین روز تشریح صحنه مطالبی را بیان نمود که هر شنونده و بینندهیی متقاعد میشد که نامبرده به تنهایی مرتکب قتل شده و انگیزه آن هم مسائل ناموسی بوده لیکن در مراحل بعدی نامساعد بودن وضعیت روحی بعضا تناقصهای جزیی در گفتارش مشاهده میگردد که رافع شرکت وی در قتل نمیباشد. من حیث المجموع اظهارات نامبرده ) افسانه ( منطقی به نظر میرسد."
قاضی در جلسه دادگاه خطاب به افسانه گفته است:"اظهارات و دفاعیات شما که برای ما صحت ندارد."
با این حساب میشود حدس زد که نظرات کارشناسی که اظهارات افسانه را تایید کرده در دادگاه تا چه حد مورد استناد و استفاده قرار گرفته است. دیالوگ زیر میتواند ملاک خوبی برای قضاوت عمومی در این باره باشد:
قاضی: ... خودت میگویی من قصاب بودم.
افسانه: قصاب بودم یا نبودم از خودم دفاع کردم و به خودم افتخار میکنم و لب چوبه دار هم که بروم، چوبه دار شما را میبوسم.
قاضی: کاش همین جور باشد.
نوروزی: خوب باشد اگر من چوبه دار نبوسیدم به خاطر اینکه از خودم دفاع کردم... چهار سال من بدترین شرایط را داشتم. تو گوشه زندان، زیر شکنجه گردن کلفتهای مشروبخوار... بودم.
13. اظهارات افسانه چه در بازجویی ها و چه در دادگاه تقریبا یکسان بوده است. علیرغم این که او امروز بیش از شش سال است که در زندان بندرعباس به سر می برد، همواره در بازجویی ها و دادگاه گفته است که تنها برای دفاع از خود و عدم تمکین در برابر پیشنهاد خیانت از سوی مقدم مجبور شده است تا او را با چاقو بزند.

...
مین مقاله در گویانیوز

۱۳۸۲ مهر ۲۵, جمعه

می‌خواهم‌ کنار مردم‌ باشم‌


ســاعــت‌ از هـفــت‌ گـذشتـه‌ اسـت‌. خیابان‌های‌ منتهی‌ به‌ میدان‌ آزادی‌ زیر بــار سـنـگیـن‌ تـرافیـک‌ بـه‌ زور نفـس‌ می‌کشند. گویی‌ هیجان‌ استقبال‌ از »بانوی‌ صلح‌« حتی‌ خیابان‌ها را هم‌ فراگرفته‌ است‌. برای‌ رسیدن‌ به‌ فرودگاه‌ می‌زنیم‌ به‌ کوچه‌ پس‌کوچه‌ها. حوالی‌ فرودگاه‌ ترافیک‌ سنگین‌تر می‌شود. خیلی‌ ها ترجیح‌ داده‌اند اتومبیل‌ها را در دو سوی‌ خیابان‌های‌ منتهی‌ به‌ مهرآباد پـارک‌ کرده‌ و پیاده‌ به‌ سوی‌ ترمینال‌ شماره‌ 2 فـرودگـاه‌ حـرکـت‌ کننـد. روسری‌ سفیدها تعدادشان‌ بیشتر است‌. زن‌ و مرد با شادی‌ خاصی‌ به‌ سوی‌ فرودگاه‌ می‌روند. بعضی‌ها شاخه‌های‌ سپید گـل‌ را گـرفتـه‌انـد تـوی‌ دست‌شان‌. بعضی‌ها به‌ هم‌ تبریک‌ می‌گویند. هر چه‌ به‌ سالن‌ نزدیک‌ می‌شویم‌ تعدادشان‌ زیـادتـر مـی‌شـود. روبـروی‌ ترمینال‌ شماره‌ دو، انبوه‌ جمعیت‌ گرد آمده‌اند تـا از شیـریـن‌ عبـادی‌ استقبـال‌ کنند. گروهی‌ از جوانان‌ در حالی‌ که‌ سرود ای‌ ایران‌ را می‌خوانند به‌ جمعیت‌ می‌پیوندند.
درهای‌ سالن‌ بسته‌ است‌. ماموران‌ انتظامی‌ در مقابل‌ درها ایستاده‌اند. توی‌ جمعیت‌ خیلی‌ها عکس‌ عبادی‌ را به‌ دست‌ گرفته‌اند. پرده‌ نوشته‌هایی‌ با مضامین‌ تبریک‌ اهدای‌ جایزه‌ صلح‌ نوبل‌ به‌ در و دیوار نصب‌ شده‌ که‌ پای‌ هر کدام‌ نام‌ تشکلی‌ نوشته‌ شده‌.کسی‌ با بلندگوی‌ دستی‌ خطاب‌ به‌ جمعیت‌ می‌گوید که‌ شیرین‌ عبادی‌ به‌ ترمینال‌ شماره‌ سه‌ منتقل‌ خواهد شد و از آنها مـی‌خـواهد که‌ بروند جلوی‌ ترمینال‌ سه‌. جمعیت‌ فریاد می‌زندأ »دروغه‌، دروغـه‌«. عـده‌یـی‌ شعار می‌دهند: »زنـدانـی‌ سیـاسی‌ آزاد باید گردد« و جمعیت‌ تکرار می‌کند. عده‌یی‌ سرود ای‌ ایران‌ را می‌خوانند.
از در سوم‌ وارد سالن‌ می‌شویم‌، در حـالـی‌ کـه‌ ورود بـه‌ سالن‌ حتی‌ برای‌ خبرنگاران‌ هم‌ ممنوع‌ شده‌. دوستی‌ همـراه‌ مـن‌ است‌ که‌ پیشتر با یکی‌ از مقامات‌ انتظامی‌ هماهنگ‌ کرده‌ تا وارد شویم‌، با این‌ همه‌ پس‌ از مراجعه‌ به‌ دو در دیگر برای‌ ورود به‌ سالن‌ با جواب‌ رد مـواجه‌ می‌شویم‌. تنها جلوی‌ در سوم‌ اسـت‌ کـه‌ حـرف‌ دوسـت‌ مـا خریدار مـی‌یـابـد. هیجان‌ استقبال‌ از بانوی‌ صلح‌ توی‌ جمعیت‌ موج‌ می‌زند.

روی‌ باند

وقتی‌ به‌ باند فرودگاه‌ وارد می‌شویم‌ هواپیمای‌ایران‌ ایر به‌ زمین‌ نشسته‌ است‌. محوطه‌ باند پر از اتومبیل‌های‌ آرم‌دار و ویــــژه‌یـــی‌ اســـت‌ کـــه‌ در جهت‌های‌ مختلف‌ در حرکتند.
بـرای‌ رسیـدن‌ به‌ پلکان‌ هواپیما سوار یک‌ رنو می‌شویم‌. هواپیمای‌ غول‌پیکر را از دور می‌بینم‌. راننده‌ مـی‌گـوید همین‌ است‌. توی‌ شلوغی‌ می‌پرسم‌ :پس‌ شیرین‌ عبادی‌ کو؟ و بـعد جواب‌ می‌شنوم‌ که‌ همین‌ حــالا مـنـتـقــل‌ شــده‌ بــه‌ تـرمینـال‌ حجاج‌. از خودم‌ می‌پرسم‌ پس‌ مردم‌ چی‌؟ آنها توی‌ این‌ همه‌ هیاهو کـار و زندگی‌ را گذاشته‌اند تا به‌ استقبال‌ کسی‌ بیایند که‌ نام‌ ایران‌ را حالا به‌ صلح‌ گره‌ زده‌ است‌.
داخــل‌ ســالــن‌ حـجـاج‌، شیـریـن‌ عبادی‌،دخترش‌ و چند خانم‌ و آقا که‌ معلوم‌ است‌ از نزدیکان‌ اویند در حلقه‌ بـزرگتری‌ از نیروهای‌ امنیتی‌ و انتظامی‌ قرار دارند. درهای‌ سالن‌ بسته‌ است‌ و عــده‌یـی‌ از مسـافـران‌ منتظـر بـار خودشان‌ هستند. حلقه‌ گرد عبادی‌ به‌ سمت‌ محوطه‌ کوچکی‌ در بیرون‌ سـالن‌ حرکت‌ می‌کند. او در برابر تعدادی‌ خبرنگار که‌ فقط‌ اجازه‌ پیدا کـرده‌انـد تـا همـان‌ محـوطه‌ کوچک‌ بیـاینـد، سخنش‌ را شروع‌ می‌کند. خوشحالیش‌ را از بازگشت‌ به‌ ایران‌ ابراز می‌کند و اینکه‌ جایزه‌ صلح‌ نوبل‌ متعلـق‌ بـه‌ همـه‌ مـردم‌ ایران‌ است‌. حـرف‌هـاش‌ تـوی‌ نـور فـلاش‌ها و هیـاهـو و هیجان‌ به‌ خاطر نمی‌ماند البته‌. کوتاه‌، خیلی‌ کوتاه‌ از خبرنگاران‌ می‌خواهد که‌ عذرش‌ را برای‌ امشب‌ بپذیرند و از فردا در خدمت‌ همه‌ مردم‌ ایران‌ است‌:
من از همه شما که با مشقت فراوان خود را به من رساندید ، سپاسگذارم. این جایزه متعلق به من نیست . متعلق به همه شماست که با اشتیاق در این شرایط دشوار کار می کنید و متعلق به همه مردم ایران است. متعلق به تمام کسانی است که برای حقوق بشر و صلح و دموکراسی در ایران فعالیت می کنند. عذرخواهی می کنم که به علت ازدحام نمی توانم بیش از این در خدمت شما باشم. همه شما در قلب من جای دارید. امشب را بر من ببخشید . از فردا خدمت گزار همیشگی شما هستم.

حلقه‌ حفاظتی‌ به‌ داخل‌ سالن‌ بر می‌گردد. خبرنگاران‌ پشت‌ در سالن‌ جا می‌مانند. توی‌ سالن‌ هرکس‌ نظری‌ دارد. حلقه‌ همین‌ طور چـپ‌ و راست‌ از سالن‌ انتظار وارد سالن‌ دیگری‌ می‌شود و بعد، از هم‌ باز می‌شود. بانوی‌ صلح‌ را به‌ سوی‌ دفتـر سـرپـرسـت‌ حجـاج‌ راهنمـایی‌ می‌کنند. خودم‌ را به‌ او می‌ رسانم‌ کـه‌ سـوال‌هـایـم‌ را بپـرسـم‌. وقتی‌ چهره‌اش‌ را می‌بینم‌ دلم‌ نمی‌آید که‌ او را بیش‌ از این‌ اذیت‌ کنم‌. فقط‌ نظرش‌ را درباره‌ این‌ که‌ مردم‌ جلوی‌ سالن‌ شماره‌ دو منتظرش‌ هستند و او اینجا در سالن‌ حجاج‌، می‌پرسم‌. پـاهـایـش‌ از رفتن‌ به‌ سوی‌ اتاق‌ باز می‌ماند،می‌گوید: خبر ندارم‌، مـــن‌ هـیـــچ‌ چـیـــز در ایـــن‌ مـــورد نـمـی‌دانـم‌.و بعـد خطاب‌ به‌ من‌ می‌گوید: می‌خواهم‌ پیش‌ مردم‌ باشم‌ و خطاب‌ به‌ دیگران‌ می‌گوید: مـرا ببرید پیش‌ مردم‌. می‌خواهم‌ بروم‌ پیش‌ مردم‌.
او را می‌برند توی‌ اتاق‌. در بسته‌ می‌شود و صداش‌ توی‌ گـوشم‌ باقی‌ می‌ماند: می‌خواهم‌ پیش‌ مردم‌ باشم‌.

استقبال‌ رسمی‌

صدای‌ بحث‌ فاطمه‌ حقیقت‌جو با یکی‌ از محافظان‌، توجه‌ همه‌ را جلب‌ می‌کند. بهاءالدین‌ ادب‌ در حالی‌ که‌ کــارت‌ شنـاسـایـی‌ خـودش‌ را نشـان‌ مــی‌دهــد از آقــای‌ مـحـافـظ‌ کـارت‌ شناسایی‌ طلب‌ می‌کند. با پادرمیانی‌ یکی‌ از فرماندهان‌ قضیه‌ حل‌ می‌شود. عبدالله‌ رمضان‌زاده‌ سخنگوی‌ دولت‌ توی‌ سالن‌ ایستاده‌. به‌ طرفش‌ می‌روم‌ و از او درباره‌ اظهارات‌ رییس‌ جمهور دربـاره‌ اعطـای‌ جـایزه‌ صلح‌ نوبل‌ به‌ شیرین‌ عبادی‌ می‌پرسم‌. رمضان‌ زاده‌ می‌گوید: شما به‌ روح‌ سخنان‌ آقای‌ خاتمی‌ توجه‌ کنید. همه‌ آنچه‌ او گفته‌ مدنظرش‌ نبوده‌ است‌. می‌گویم‌: ولی‌ خیلی‌ها معتقدند که‌ این‌ سخنان‌ بازتاب‌ نظر واقعی‌ آقای‌ خاتمی‌ بوده‌؟ رمضان‌ زاده‌ این‌ نکته‌ را رد می‌کند و می‌گوید: اعطای‌ این‌ جایزه‌ به‌ هر حال‌ افتخاری‌ برای‌ ایران‌ بوده‌ است‌ و آقای‌ خاتمی‌ هم‌ از این‌ امر خوشحال‌ است‌.از رمضان‌زاده‌ می‌پرسم‌ آیا به‌ میل‌ شخصی‌ و از طرف‌ خودش‌ به‌ استقبال‌ شیرین‌ عبادی‌ آمده‌ است‌؟ او با رد این‌ نکته‌ تاکید می‌کند که‌ رسما و به‌ نمایندگی‌ از دولت‌ و برای‌ استقبال‌ از شـیـریـن‌ عبـادی‌ بـه‌ فـرودگاه‌ آمده‌ است‌.
محمدعلی‌ ابطحی‌ معاون‌ حقوقی‌ و پـارلمـانـی‌ رییـس‌جمهـور هم‌ کمی‌ آنطرف‌تر ایستاده‌. از او درباره‌ اعطای‌ جـایـزه‌ صلـح‌ نـوبل‌ به‌ شیرین‌ عبادی‌ می‌پرسم‌. اظهار رضایت‌ و خوشحالی‌ مـی‌ کنـد. نظرش‌ را درباره‌ تاخیر و چـگـونگـی‌ اظهـارنظـر رییس‌جمهور مـی‌پرسم‌، ابطحی‌ می‌گوید: من‌، آقای‌ رمضان‌زاده‌ و آقای‌ ستاری‌فر به‌ نمایندگی‌ از شخص‌ رییس‌جمهور و هیات‌ دولت‌ به‌ استقبال‌ خانم‌ عبادی‌ آمـده‌ایـم‌. مـی‌گـویـم‌ آیـا اظهارات‌ ریـیـس‌جمهـور آنگـونـه‌ کـه‌ در برخی‌ رسانه‌ها منعکس‌ شده‌ درست‌ بوده‌؟ مـحمــدعـلـی‌ ابطحـی‌ مـی‌ گـویـد: سـخنـان‌ آقای‌ خاتمی‌ تحریف‌ شده‌، ایشان‌ تکذیبیه‌ هم‌ برای‌ رسانه‌ها ارسال‌ کـرده‌ است‌. من‌ هم‌ در این‌ باره‌ مصاحبه‌ کرده‌ام‌.
محسن‌ میردامادی‌، به‌ همراه‌ چند تـن‌ از نمایندگان‌ و زهرا اشراقی‌ آن‌سوتر ایـستاده‌اند. میردامادی‌ از اعطای‌ جایزه‌ به‌ شیرین‌ عبادی‌ اظهار خشنودی‌ می‌کند.
از مـیـردامـادی‌ مـی‌پـرسم‌ که‌ چرا فکری‌ به‌ حال‌ مراسم‌ استقبال‌ نشده‌، او می‌گوید که‌ گویا تدابیر امنیتی‌ لازم‌ در نظر گرفته‌ نشده‌ و واقعا ممکن‌ است‌ در صورت‌ حضور خانم‌ عبادی‌ در میان‌ مردم‌ مشکلاتی‌ پیش‌ بیاید.
شهربانو امانی‌، فاطمه‌ حقیقت‌جو، سهیلا جلودارزاده‌ و تعداد دیگری‌ از نمایندگان‌ مجلس‌ و مقامات‌ اجرایی‌ در ســالــن‌ حـضــور دارنـد. محمـد ستاری‌فر معاون‌ رییس‌جمهور و رییس‌ سـازمـان‌ مدیریت‌ و برنامه‌ریزی‌ هم‌ داخل‌ اتاقی‌ است‌ که‌ شیرین‌ عبادی‌ و همراهانش‌ در آن‌ حضور دارند. اتاق‌ بـشـدت‌ از سـوی‌ نیـروهـای‌ انتظامی‌ محافظت‌ می‌شود. نیروهای‌ امنیتی‌ و انتظامی‌ سخت‌ در تقلا هستند. هنوز معلوم‌ نیست‌ که‌ شیرین‌ عبادی‌ با مردم‌ سخن‌ خواهد گفت‌ یا نه‌. گروهی‌ از عکاسان‌ و تصویربرداران‌ موفق‌ شده‌اند از در ورودی‌ سالن‌ حجاج‌ بگذرند. این‌ را از سر و صدایی‌ که‌ ناگهان‌ بلند مـی‌شـود، مـی‌فهمـم‌. امـا نیـروهای‌ انتظامی‌ همه‌ آنها را دوباره‌ به‌ محوطه‌ بیرون‌ از سالن‌ هدایت‌ می‌کنند.
فــریـبـرز رییـس‌ دانـا رییـس‌ ستـاد اسـتقبـال‌، تازه‌ وارد سالن‌ می‌شود و یـکـراست‌ می‌رود به‌ اتاق‌ سرپرست‌ حجاج‌ که‌ عبادی‌ آن جا است‌. صدای‌ جـمعیت‌ کم‌کم‌ توی‌ سالن‌ هم‌ شنیده‌ مـی‌شـود احتمالا آنها حالا آمده‌اند جلوی‌ ترمینال‌ شماره‌ سه‌.
رییس‌دانا پیش‌ از ورود به‌ سالن‌ در پـاسـخ‌ بـه‌ اعتـراض‌ خبـرنگـارانی‌ که‌ نتوانسته‌ بودند وارد محوطه‌ محافظت‌ شـده‌ بشـونـد گفتـه‌ بـود:«خـواهـش‌ می‌کنم‌ اجازه‌ بدهید مقدمات‌ را فراهم‌ کنم‌ تا شما هم‌ وارد محوطه‌ شوید. » گویا وزارت‌ ارشــاد لـیـسـتــی‌ از بـعـضـی‌ خبرنگاران‌ را به‌ ماموران‌ انتظامی‌ داده‌ بود.
سـردار طـلایـی‌ فـرمـانـده‌ نیروی‌ انتظامی‌ تهران‌ وارد سالن‌ می‌شود و به‌ یـکـی‌ دیگـر از مسـوولان‌ انتظـامـی‌ چیزهایی‌ می‌گوید. از حرف‌هایشان‌ همین‌ قدر به‌ گوشم‌ می‌ رسد که‌ قرار اســت‌ بــانـوی‌ صلـح‌ را از در پشتـی‌ ببرند،اما به‌ کجا؟ سردار می‌رود توی‌ اتاق‌ و به‌ اتفاق‌ رییس‌دانا برمی‌گردد. رییس‌دانا به‌ طلایی‌ می‌گوید اگر یک‌ بـلنـدگـو بـرایش‌ تهیه‌ کنند، همه‌ چیز درست‌ می‌شود. سردار طلایی‌ به‌ او می‌گوید که‌ ستاد استقبال‌ می‌بایست‌ فکر بلندگو را هم‌ می‌کرد.رییس دانا می گوید مردم را بیاورید توی سالن.طلایی با تندی میگوید من که نمی توتنم ۲۰ هزار نفر را بیاورم توی سالن.
دونـفری‌ با همراهان‌شان‌ از سالن‌ خارج‌ می‌شوند.

کم‌کم‌ در اتاق‌ باز و بازتر می‌شود. وارد اتـــاق‌ مـــی‌شـــوم‌،بـــرخـــی‌ از شخصیت‌های‌ سیاسی‌ و انتظامی‌ آنجا هـستنــد. شیـریـن‌ عبـادی‌ تـوی‌ اتـاق‌ دیگری‌ است‌ که‌ با چند پله‌ از این‌ اتاق‌ جـدا شده‌. یک‌ تاج‌ گل‌ سرخ‌ روی‌ میزی‌ است‌ که‌ شیرین‌ عبادی‌ پشتش‌ نشسته‌. چند لیوان‌ آب‌ پرتقال‌ و ظروف‌ شـیرینی‌. حالا نزدیک‌ یک‌ ساعت‌ است‌ که‌ شیرین‌ عبادی‌ با مانتوی‌ سیاهی‌ که‌ یقه‌هایش‌ گلدوزی‌ شده‌ و روسری‌ زرشکی‌ رنگ‌ خسته‌ به‌ نظر می‌رسد. غیر از من‌، یک‌ خانم‌ خبرنگار خارجی‌ هم‌ آنجا است‌ که‌ به‌ همراه‌ عبادی‌ از فرانسه‌ آمده‌ است‌.
سردار طلایی‌ به‌ اتاق‌ برمی‌گردد و می‌گوید که‌ در پشتی‌ را باز کنند. شیرین‌ عبادی‌ و همراهانش‌ به‌ همراه‌ چند تن‌ از محافظان‌ و سردار طلایی‌ از در پشتی‌ می‌روند بیرون‌ و در بسته‌ می‌شود.
ما از راه‌ دیگری‌ از سالن‌ خارج‌ می‌شویم‌ و در محوطه‌ بزرگتری‌ بـه‌ هم‌ می‌رسیم‌. قرار است‌ شیرین‌ عبادی‌ با مردم‌ سخن‌ بگوید.
تـوی‌ راهـروهـا حلقـه‌ حفـاظتی‌ به‌ حرکت‌ درمی‌آید. خودم‌ را به‌ سردار طلایی‌ می‌رسانم‌ و از او می‌پرسم‌ که‌ چرا همان‌ جا روبروی‌ ترمینال‌ شماره‌ دو امکان‌ سخن‌ گفتن‌ عبادی‌ را فراهم‌ نـکردند. سردار طلایی‌ می‌گوید: مـن‌ مسـوول‌ حفـاظـت‌ هستم‌ نه‌ بقیه‌ چیزها. می‌گویم‌ سردار چه‌ کسی‌ باید امکان‌ سخنرانی‌ توی‌ فرودگاه‌ را فراهم‌ مـی‌کرد؟ پاسخ‌ می‌دهد : همان‌ کسانی‌ که‌ میزبان‌ هستند، ما مسوول‌ حفظ‌ جان‌ ایشان‌ و امنیت‌ مراسم‌ هستیم‌.

سکوی‌ افتخار

بـه‌ محـل‌ سخنـرانـی‌ مـی‌رسیـم‌ کـه‌ فنس‌ها، مردم‌ و سکویی‌ را که‌ قرار است‌ عـبــادی‌ روی‌ آن‌ سـخــن‌ بگـویـد جـدا کـرده‌انـد.سکو البته بیشتر همان دستگاه تهویه یا تابلوی برق است تا سکو.عبـادی‌ را بـه‌ بـالای‌ سکو راهـنمـایـی‌ می‌کنند. ابتدا رییس‌ دانا بلندگوی‌ دستی‌ را بر می‌دارد و از مردم‌ مـی‌خـواهـد کـه‌ سکـوت‌ کننـد. همـه‌ جمعیت‌ یکپارچه‌ در برابر شیرین‌ عبادی‌ بــه‌ ابــراز احـسـاسـات‌ مـی‌پـردازنـد. شـاخـه‌هـای‌ گـل‌ بـه‌ سـوی‌ سکو پرتاب‌ می‌شود.«بانوی‌ صلح‌» از روی‌ صندلی‌ بلند می‌شود و تلاش‌ می‌کند تاج‌ گلی‌ را به‌ سوی‌ مردم‌ پرتاب‌ کند.

جمعیت‌ فریاد می‌زند درود بر عبادی‌، عبادی‌ عبادی‌، تو افتخار مایی‌، بانوی‌ صلح‌ ایران‌، خوش‌ آمدی‌ به‌ ایران‌. عبادی‌ شاخه‌های‌ گل‌ را جمع‌ کرده‌ و پرتاب‌ مـی‌کنـد بـه‌ سوی‌ جمعیت‌. بلندگوی‌ دسـتی‌ را می‌گیرد و می‌گوید: این‌ جایزه‌ از آن‌ من‌ نیست‌ بلکه‌ متعلق‌ به‌ ملت‌ ایران‌ است‌. این‌ جایزه‌ به‌ معنای‌ آن‌ است‌ که‌ خواست‌ مردم‌ ایران‌ برای‌ تحقق‌ حقوق‌ بشر، دموکراسی‌ و صلح‌ به‌ گوش‌ جهان‌ رسـیــده‌ و جـهـان‌ فهمیـده‌ کـه‌ مـا مـردم‌ صلح‌جویی‌ هستیم‌.
عبادی‌ در میان‌ تشویق‌ جمعیت‌ از سکو به‌ پایین‌ می‌آید.صندلی‌اش‌ توی‌ هوا، بالای‌ سرم‌ معلق‌ می‌ماند، حلقه‌ حـفـاظتی‌ در حالی‌ شروع‌ به‌ حرکت‌ مــی‌کـنــد کــه‌ عـبــادی‌ دخـتـرش‌ را می‌خواند که‌ بیرون‌ حلقه‌ قرار گرفته‌. از سـالن‌ها و راهروها می‌گذریم‌. در آخرین‌ سالن‌ را طوری‌ می‌بندند که‌ هیچ‌ خبرنگاری‌ را توان‌ عبور از آن‌ نیســت‌. صــداهــایـی‌ از محـافظـان‌ می‌خواهند که‌ او را راحت‌ بگذارند. به‌ چهره‌اش‌ نگاه‌ می‌کنم‌؛با آنکه‌ دیگر از فرط‌ خستگی‌ توانی‌ ندارد اما شادی‌ در چشم‌هایش‌ موج‌ می‌زند. به‌ سالن‌ تــرانـزیـت‌ مـی‌رسیـم‌. او روی‌ یـک‌ صنـدلـی‌ نشستـه‌، دخترش‌ کنارش‌. پشـت‌ شیشـه‌، تـوی‌ محـوطـه‌ تعدادی‌ ماشین‌ تشریفات‌ و انتظامی‌ منتظرند. مـاموران‌ سعی‌ می‌کنند یک‌ تونل‌ از داخـل‌ سالن‌ تا دم‌ اتومبیل‌ها درست‌ کنند. معلوم‌ نیست‌ برای‌ چی‌؟ چون‌ غیر از همراهان‌ بانوی‌ صلح‌، یکی‌ دو نماینده‌ زن‌ مجلس‌ و من‌ ظاهرا بقیه‌ خود نیروهای‌ محافظ‌ هستند.چند دقیقه‌ بعد، از پشت‌ شیشه‌ها بانوی‌ صلح‌ را می‌بینم‌ که‌ از میان‌ تونل‌ محافظان‌ سوار ماشین‌ می‌شود و ستون‌ ماشین‌ها به‌ حرکت‌ در می‌آید.
بر می‌گردم‌ تا از محوطه‌ فرودگاه‌ بیایم‌ بیرون‌. ساعت‌ از یازده‌ گذشته‌. بیرون‌، استقبال‌کنندگان‌ با قلب‌هایی‌ سرشار از شادی‌ و غرور به‌ خانه‌هایشان‌ بر می‌گردند. جعفر پناهی‌، رخشان‌ بنی‌اعتماد و بهمن‌ قبادی‌ را می‌بینم‌، بـه‌ سـوی‌ پنـاهـی‌ مـی‌روم‌.او اظهار خوشحالی‌ می‌کند. سیمین‌ بهبهانی‌ آن‌ طـرف‌تـر بـه‌ سـوی‌ بیرون‌ در حرکت‌ است‌. می‌گویم‌ خانم‌ بهبهانی‌ خسته‌ شدید. می‌گوید: خسته‌ خب‌، آره‌، ولی‌ شب‌ شادی‌ بود.

من‌ شیرین‌ عبادی‌ هستم‌

صبــح‌ زود مــی‌رسـم‌ روزنـامـه‌. حجت‌ سپهوند (عکاس‌) می‌گوید که‌ نیمه‌ شب‌ به‌ خانه‌ بانوی‌ صلح‌ رفته‌ تا عـکـس‌ بگیـرد. عکس‌ها را نشانم‌ مــی‌دهــد، تـوی‌ هیـچ‌ کـدامشـان‌ از اتـومبیـل‌هـای‌ بنـز تشـریفـات‌ خبـری‌ نیست‌. توی‌ همه‌ عکس‌های‌ بانوی‌ صلح‌، می‌شود دید که‌ او با یک‌ پیکان‌ به‌ خانه‌ برگشته‌ است‌. پس‌ از شنیدن‌ خبر اعطای‌ جایزه‌ صلح‌ نوبل‌ گفته‌ بود که‌ این‌ جایزه‌ هیچ‌ تغییری‌ در زندگی‌ او به‌ وجود نخواهد آورد. عکس‌های‌ سپهوند نشان‌ می‌دهد که‌ او می‌خواهد یک‌ وکیل‌، یک‌ نویسنده‌ و حامی‌ زنان‌ و کودکان‌ باقی‌ بماند. او می‌خواهد همانی‌ باشد که‌ بود: شیرین‌ عبادی‌.
... 
منتشرشده در اعتماد در 24 مهر 82

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes